پوپک

یک سال و نیم است از پوپک فرار می کنم.

تا بالاخره دو هفته پیش استاد کتاب را جلویم باز کرد و گفت: بزن، پوپک!

می خواستم بگویم، استاد آخر یک سال و نیم پیش پوپک را تمام کردیم.

نگفتم..

 

گفت چه طور بود؟ خوشت آمد؟ شنیده بودی؟

خودم را زدم به در بی خیالی و گفتم من را که می دانید.. جان به جانم کنند قطعه ی غمگین دوست دارم.

گفت آخر غمش که غم مادر مردگی نیست.

خواستم بگویم نه غم مادر مردگی نیست... ولی بوی مرگ می دهد.

نگفتم..

استاد زمزمه کرد: غم عشق است. 

 

اگر او می دانست هر میزان پوپک یک سیخ داغ است که به چشمانم فرو می رود و از قلبم بیرون می زند، هیچ وقت آن هشت کتاب لعنتی را دوباره پیش رویم باز نمی کرد.

شاید هم راهش این است عزیزم،

رویارویی دوباره. با غم های گرانولوماتوز. باز کردن گره ها. ادای دین به آهنگی که اشک هایت تا ابد وامدارش هستند.

دوره کردن لحظه هایی که زور زدی فراموش شان کنی.

پوپک دوباره.

 

 

 

و مدتی ست که حس می کنم جسد شده ام

می دانی احساس من بعد از تو تمام شد.

لولو آمد برد انداخت پشت کمد جیمز سالیوان.

طرف جلوی چشمم جان می کند، نگاهش می کنم می خندم دلقک بازی در می آورم.

فلانی تشنج می کند، با خونسردی نگاهش می کنم با خودم می بافم که خب تهش مرگ است دیگر مگر چه می خواهد بشود.

می بینی؟ تو مرا دل گنده کردی. دل پمبه ای ترین استاجر تهران را، تبدیل کرده ای به قطعه سنگی خونسرد.

هنوز نمی دانم کجایی، ولی یحتمل احساس من را هم با خودت بردی همان ور هایی که هستی.

بی زحمت یک قاشق چای خوری اش را پس می فرستی؟

مردم توی بیمارستان کم کم دارند از من می ترسند. 

می دهد می گیرد

دوستی می گفت خدا دانه دانه چیز هایی را که به تو داده است می گیرد..

فکر کردم که به چه حقی؟ چرا خدا چنین حقی دارد؟

مگر من از خدا خواستم بگذارد در دامنم که حالا بخواهد بگیرد؟

مگر من محکوم بودم به تحمل رنج و دردی که می توانست از اول به عدم بپیوندد؟

مثلا ببین من از اولش بابابزرگ نداشتم.

احساسی بهش دارم؟ ندارم!

خب نخواستیم. چه کسی از خدا خواست که روز اول به ما چیزی بدهد؟

نخواستیم. خدایا! مهربان! غفور! رحیم! نخواستیم. مال خودت. به ما چیزی نده.

مثلا چرا خدا تو را به ما داد که حالا بخواهد بازپس بگیرد؟

مگر احساس لعنتی من بازیچه بود؟

خداتان هم مریض است.

لعنت به زندگی؟

حداقل شما هر شب خواب سلاخی شدن عزیز ترین کسانتان را نمی بینید.