می دانی من فقط می خواستم شرح حال بگیرم،
قرار نبود این شکلی بشود که..
یکهو دیدم سر و صدای نفرو بالا رفت که در دیالیز کد خوردند.
آخر عزیزم من را چه به این کار ها... یک "نیو میو" استاژر را چه به این غلط ها.
رفتم اتاق دیالیز ببینم کد خوردن چه مزه ایست. پیرمردی بود که مثل من و تو نبود،
پرستار ها بالای سرش خوش و بش می کردند. گفتم لابد از حجم خوشی این ها، این کد خوردن همان کد خوردنی که فکر می کنم نیست. آن قدر بالای سرش نبودند که در نگاه اول می ماندی کدام تخت کد خورده. من انتظار یک اتاق آژیر کش قرمز را داشتم که جو سنگینش مثل دمنتور دست بیاندازد گردنت. ولی حجم مسخرگی اش بود که دمنتور وار عقایدت را به سخره می گرفت. تخت وسط از سه تخت.
یکی از پرستار ها هنگام آوردن ماسماسک های احیا چنان آهو می خرامید. رقص باله می کرد؟ نمی دانم. انگار نه انگار که کد خورده. آن یکی می گفت بروید آنور تا من بالای سرش باشم وقتی رزیدنت آمد ببیند کم نگذاشتیم. آن یکی می پرسید پس دیالیزش را قطع کنم؟
آن یکی با آرامشی که فقط در مستراح می توان بدان دست یافت به دنبال آمبو بود. که البته آمبو موجود نبود. دستگاه شوک نبود. ونتیلاتور نبود. یکی هم وسط سیم های دستگاه مثل عروسک ها، خیمه شب بازی می کرد و کم مانده بود خودش را با سیم حلقه آویز کند.
بقیه هم نگاه نگاه می کردند.
کم کم رزیدنت طب اورژانس آمد و فضا جدی تر شد.
شروع کردند به ماساژ. به آمبو زدن. به انتوبه کردن. به شوت نمی دانم آدرنالین اپی نفرین کلسیم گلوکونات یا هر کوفت و زهرماری دیگری. دندان هایش را کندند..
رزیدنت می گفت باید قفسه ی سینه اش را بشکانیم تا بفهمند کم نگذاشتیم. هندل می زد. هندل می زد. آنقدر محکم می کوبید که کبود شده بود.
نمی دانستند دستگاه الکترو شوک وصل است یا نه. منتها خط هایش آن قدر صاف و بی حادثه بود که می توانستی از آن به عنوان خط کش امتحان هندسه استفاده کنی.
و می دانی..
وسط این گیر و دار بودم که فکر تو به سراغم آمد. فکر عمو احمد آمد. فکر خانم سلامتی آمد. فکر آقا بزرگه آمد. همه چیز با هم آمد.
کیف خاکی ام را انداخته بودم روی دوشم و جان دادن پیرمرد را می دیدم. انگار پشت سال ها مرده بود.
به جان دادن تو فکر می کردم.
هنوز هم به جان دادن تو فکر می کنم.
احساس کردم صورتم دارد داغ می شود. چشم هایم را جغدی کرده بودم. می دانستم کمی باز و بسته کردن پلک ها، کار دستم می دهد.
خودم را بین هاله ای از اشک پیدا کردم که پیکر پیرمرد پشت آن مثل سایه تکان تکان می خورد و هندل زده می شد. می دانستم وقت لوزر بازی نیست. با خودم کلنجار می رفتم: تو لوزر نیستی، تو لوزر نیستی.
تیر خلاصی ام را یکی از نرس ها زد: "خانم دکتر، انترنی؟ بیا کمک کن!"
سر ها همه برگشت به سمت من، و حالا من بودم و پنج شش جفت چشم که همه شان را پشت هاله ای از اشک می دیدم.
احتمالا چشم هایم را خیلی جغدی کرده بودم چون به جای مریض توجه ها به سمت من معطوف شده بود. رزیدنت که به کل ماساژ دادن را یادش رفته بود و به من نگاه می کرد. از نگاهش می خواندم که پرت شده وسط نا کجا آباد خاطراتش.
با حداکثر توانی که که داشتم گفتم:"نه. استاژر. بلد نیستم اصلا.."
و ازینجا به بعد بود که به خودم نهیب زدم تا خودم را جمع کنم. بیش از آن نگذاشتم مفم پایین بیاید. خودم را جمع و جور کردم.
تهش که تیم رفت و نبض برگشت و رزیدنت بدبخت با یک نرس ماند، نرسه در آمد که: "ترسیدی؟"
گفتم نه. من فقط انتظارش را نداشتم که این شکلی باشد. اولین بارم بود..
رزیدنت در حالی که تشویقم می کرد و آمبو بگ را داخل دست هایم فرو می داد، گفت: من روز اولی که اینترن شدم مریض زیر دست هایم رفت.
نرس گفت:"بیا کمک کن. سخت نیست. نا سلامتی داری خانم دکتری می شوی برای خودت." دقیقا همان جا بود که دلم می خواست جفت پا برینم به پروسه ی خانم دکتر شدن.
به اندازه ی هفت هشت دقیقه من بودم که با صدای احمقانه بومب بومب، تا هزار و شش می شماردم و کنار رزیدنتی که هندل می زد، آمبو می زدم. آمبوبگ صدای خنده داری می داد. با خودم فکر می کردم که مثلا الآن دارم چه مچی می اندازم با عزرائیل لعنتی.
می دانی همینش خوب بود. که پیکر نبض دار پیرمرد را به هر زوری که بود جمعی انداختند زیر دست من و وادارم کردند به جای نگاه کردن کاری انجام دهم. این آمبو زدن از باری که روی قفسه ی سینه ام داشتم، تن ها کاست.
از رزیدنت پرسیدم یعنی برگشت؟
گفت آره نبض دارد. ولی نمی ماند که. نگاهش کن چه پیر است..
و چند دقیقه بعد، شوک داد.
اکبر طرقی احتمالا تا الآن که این متن را می نویسم ده بار تمام کرده.
تمام کردنش برای همه ی کسانی که داخل آن اتاق بودند به غیر از من، به سادگی خوردن یک لیوان آب بود.
من به تو فکر می کنم.
آخر تو بیست و هشتم بهمن ماه، روی کوه دنا، حتی یک استاژر احمق آمبوبگ زن که بتواند تا هزار و شش بشمارد هم کنارت نداشتی.
نمی دانم.. شاید که زود بود.
زود مرگ را دیدم.
استاژر را چه به این قر و فر ها.
بهم گفتند: "برو با افتخار برای دوست هایت تعریف کن که مثل نترس ها در یک عملیات احیا شرکت کردی.."
آمدم که تعریف کنم..
حجم جغدی بودن چشم هایم را ولی، فقط رزیدنت طب اورژانس فهمید که بالای سر بیمار وقتی با هم بی هدف آمبو می زدیم نشسته بود به خوش و بش و خاطره تعریف کردن.
ته چشمانم تو بودی. باید همانجا که می توانستم گریه می کردم. باید. پشیمانم. اکبر طرقی لیاقت لوزر بازی هایم را داشت. لیاقت سر خوردن اشک هایم را داشت. حالا مگر الآن چه گه خاصی هستم که با لوزر بازی در آوردن نزول می کرد. من باید بالای سرش گریه می کردم..
این را به هیچ کس نمی گویم، البته به غیر از زهرا که بد ترین موقع دیدمش و جغدی شدن چشم هایم را دید و سیخ کرد در جانم که چه شده.
به غیر از او، هیچ کس از اولین مریضی که مرگش را دیدم با خبر نخواهد شد.
من فقط دلم خواست برای تو تعریفش کنم. بگذار بقیه فکر کنند مثل یک جوجو استاژر سرم به کار خودم بود و داشتم شرح حال می گرفتم.
راستی برو چک کن. از هر کجا که هستی... برو ببین توی اتوبوس ورودی های امروز پیدایش می کنی؟ باهاش مهربانی کن. بگو بابا جان دوستم امروز از آن دنیا برای شما آمبو بگ های بی هدف زد.
اکبر طرقی، اسمش اکبر طرقی بود. ته ریش سفید. صورت استخوانی. هشتاد و خورده ای ساله.