نون نوشتن

آن ها اشک می ریزند، من می نویسم..

آن ها جیغ می زنند، من می نویسم...

دیازپام و ترامادول می خورند تا به خواب روند، من می نویسم..

مست می کنند که یادشان برود، و من می نویسم...

در جمعند، و من در بی پناهی ها می نویسم...

یک دیگر را به اغوش می کشند و من می نویسم..

نماز می خوانند، و می نویسم...

خودکشی می کنند و من می نویسم...

از شما هم نوشتم.

من هیچ کار نکردم...

من فقط از شما نوشتم.

من هر بار... فقط.. نوشتم.

پس به خاطر نوشته هایم... که لا به لای آنهایی.

جیک جیلنهال، کفن سفید و تولدی دوباره

امروز تولد رامین پوراندرجانی بود. جانش را نمی گرفتند امروز ۴۲ ساله می شد.

اویی که در جماعت پزشکان منفعت طلب، محتاط و ترسوی امروز، بسان گل سرخی بود، گریبان گرفته در پشته ای خار.

رامین هم سن من بود که جانش را گرفتند. جوانکی ۲۶، ۲۷ ساله، و پزشکی تازه قسم خورده که هنوز از کثافت دنیای آن بیرون خبر ندارد. لابد خیلی ذوق نو پزشک بودنش را داشت. لابد او هم مثل من برای خودش مهری خریده بود و با غرور روپوش سفید می پوشید. و لابد می خواست بالاخره خستگی آن هفت سال را در کند. ولی تا همیشه خستگی را به تن جوان و دستان شفابخشش گذاشتند.

گاهی که حالم از عالم و ادم به هم می خورد، وابستگی عمیقی به مرده ها پیدا می کنم. امروز دلم می خواست رامین را زنده کنم و با هم چایی بنوشیم. و صحبت کنیم... صحبت کنیم. دلم می خواست بدانم موقعی که برای زندانیان تشخیص می گذاشت، مثل من ته دلش خالی بود یا نه؟ ایا فکر می کرد پزشک خوبی می شود؟ دلم می خواست غلظت امیدش را هم اندازه بگیرم.

امروز دیدم بچه ها از پزشکیان صحبت می کنند. از کاندید شدنش برای سیرک.. از پزشک بودنش. پزشکیان پزشکیان... در حالی که از این مضحکه عقم گرفته بود، با خودم تکرار می کردم. و بالاخره فهمیدم اسمش را کدام گوری شنیده بودم. پزشکیان همان کثافتی نبود که به رامین گفته بود اعلام کند زندانی ها از مننژیت مردند و نه از ضربه به سر؟ خودش بود، نه؟ همان که امان نامه اش هم داده بود.

دلم می خواست رامین زنده بود، و از او می پرسیدم، هی. رامین. خوب عکس پزشکیان را نگاه کن... این یارو همانی است که تو را به کام مرگ کشاند. نه؟ می دانستی در اینده ای نزدیک این لجن گه گرفته را برای ریاست جمهوری این مملکت معرفی می کنند؟ و باورت می رود امروز بسیاری از هم کیشانت تلاش می کنند که او رئیس جمهور این جنگل شود؟ و رتبه ی رزیدنتی شان را به فرق سر هم می کوبند و ذوق می کنند بدون انکه بدانند تو که بودی و چه کردی؟ بدون انکه بدانند در این مملکت، پزشک جلاد پزشک است..... و تازه پسر روحت خبر ندارد. امروز پسر دکتر مرادی بعد از ۷۲ ساعت شیفت مداوم مرد! سرش را گذاشت روی میز ناهارخوری و هیچ وقت بیدار نشد.

پس سلام مرا به رامین برسان. بگو که جیک جیلنهال را خیییییلی دوست دارم. تشنه ی گپ زدن با او هستم و همیشه از یک لیوان چایی در عصر های سرد و گرم لذت می برم.

و تقدیم به تو که نبودی و بودی

می خواستم پایان نامه را بدهم صحافی.

تقدیمی ها را، واو به واو، طی یک سال اخیر در همین گرگ و میش شب ردیف کرده بودم.

دقیقا می دانستم به چه کسانی و به چه علتی.

الکی که نبود، یک سال شب ها نخوابیدم و مثل کرم خاکی در رخت خواب به خود لولیدم بلکه بتوانم بالاخره بخش تقدیمی ها را قلم بزنم.

ورقش می زدم، ریوایز نهایی قبل صحافی. رسیدم به صفحه ی شما دو تا.

آه کشیدم. با سوز مغز استخوان. با آتش پشت پرده ی چشم. و بغض کردم. آخر سهم تو از این دنیا باید بیشتر از یک صفحه، بیشتر از چند واژه ی دست و پا شکسته و ناشیانه ی پایان نامه ی من می بود.... دوستی دارم، خطابم می کند سخن. می گوید تو سخن دانی.... کجا بودی که ببینی سخن دان چگونه در توصیف غمتان به صرافت افتاده بود. مثل عنکبوتی در تار تنیده ی خودش..

تو کجانی؟ لا به لای شیرازه ی پایان نامه ی من قایم شدی؟

اهنگ حارصه

"و در پایان هر کدام از ما اهنگ رنج کشیدن خودش را دارد."

رنج که چه عرض کنم. آهنگ زجر کشیدن...

و داشتم فکر می کردم به این منیت پوشالی و اهنگ زجریدن و رنجیدنش.

اهنگ زجر کشیدن من شاید از هفده سالگی به اینور، به سان حارصه ی شتری تشنه در بیابانی بی انتها بود که خارش را در بیابانش یافت و تا به اخر عمر با خون خودش مکید، رنجید، زجرید، گریید. تنها. و همه گفتند، خوب است، خب شتر است خار دوست دارد.

غم تو چیست؟ این غم چیست که هرچه خون خودم را می مکم نه سیر می شوم و نه خواهم مرد؟

هی. تو. لا به لای خار های خوشمزه ی بیابانی عزیزکم؟

که دارد محرم راز من و تو محرمی دیگر

رازها انواع مختلفی دارند...

گاه مثل مال غزال، عیان در عیان، که یکهو بی مقدمه بر می گردد می گوید، یه چیزی بهت می گم ولی به هیشکی نگو.

و گاه مثل مال مهسا، پنهان در عیان، که می گوید "همان کشیک و شیفتای همیشگی" ولی از لا به لای همان شیفت ها تور عروس بیرون می زند.

گاهی مثل مال ملیکا، پنهان در پنهان، که وقتی تا خرخره و ساعد در گل فرو رفته ام درباره ی تایپ ضایعات پوستی قرمز مریض بحث می کند، ولی عروسک یحتمل سفید نونوار در دست دخترک را فراموش می کند.

و گاه مثل مال من . عیان در پنهان.

شما دو نفر. با هر دویتان هستم! شما راز عیان در پنهان من بودید. و هستید. پنهانتان کردم که هضمتان کنم. (پنهان کردم؟ مطمئن نیستم. بهتر می دانم که سکوت کردم. من سکوتتان کردم.) و نشد. پس چنان غذایی که بر دل مانده بالایتان اوردم. جالب بود!! که بالا می اوردم و عق می زدم ولی همه چیز طبیعی بود! می دانی کسی که دارد در کاسه ی دستشویی عق می زند، به خصوص اگر موهای بلندی داشته باشد، دوست تر می دارد دستی موهایش را از پشت بگیرد که موهایش استفراغی نشود. منتها من از همان کودکی موسم استفراغ هام، دعوا می شدم که دقت کنم استفراغ روی گل های قالی دست بافت نریزد، و بدوم به سمت دستشویی که گند کمتری به بار بیاورم، و صدای کمتری ایجاد کنم و موهایم هم اگر استفراغی شد اشکالی ندارد و نهایتا خودم هم پشت سر خودم سیفون را بکشم و سنگ را هم بشویم و تهویه را هم بزنم که بوی ترش اسید را سریع تر بکشد و ببرد و گم و گور کند. این بار هم خیال واهی بود که با استفراغ دلم سبک می شود. پس بد تر شد.

و حال دیگر نمی دانم باید چه کنم. نمی دانم. به تکه استفراغی که قی کرده ام نگاه می کنم، و فکر دوباره بلعیدنش حال خودم را هم خراب می کند.

که البته این هم خودش سبکی از زندگی است، بالاخره در یکی از همین پروسه های هضم و جذب و قی عمرم تمام خواهد شد. کاش آن مرحله ای باشد که قی ها را بلعیدم و توی دهان گذاشتم. که حداقل حال مرده شور بنده خدا را بیش از حد خراب کنم.

پس سلام به شما. عیان در پنهان های من. پیدا شدید؟

پ.ن. زنایدا. این بار باید برام سکوت را سوفلری کنی. آخ زنایدا. من دیگر حتی سکوت کشیدن را هم بلد نیستم. دو و سه و چهار و.... زنایدا.

رقص در برق پاییز

به مادرم پونه ی کوهی پیشکش کرده اند. و داشتم دنبال آسیاب می گشتم که آسیابش کنم، که یادم افتاد، آخ! حداقل یک ماه است که ماست و پونه را با بی خیالی و بدون درد کوفت کرده ام.

پس مغزم تصمیم گرفت روی ویدیوی رقص ایرانی سمانه، به بهانه اینکه شبیه پونه است قفلی بزند و تمام جمعه شب را به گریه بگذراند که عوض این یک ماه در بیاید.

می بینید؟ پونه الان درون تبلت من زنده است، ورجه وورجه می کند با صدای گرم منصور، عشوه می اید، لبخند افتابگردانی می زند و لگن و کمرش را متبحرانه و ناز تکان می دهد طوری که کشته می دهد و اکنون سقوط هواپیما دیگر کابوسی بیش نیست. خودش است... صد بار، دقیقا صد بار ویدیو را نگاه کردم. این همان پونه است! و حتی برنامه نویس است. کد می زند. لباس های چروک می پوشد، و لبخندش ساده ترین زیبایی دنیاست. بدجور بوی خودش را می دهد. درست مثل وقتی که درب کیسه ی پونه های پیشکشی را باز کردم و تا منتهای وجود سرم را داخل کیسه بردم تا گیاه را شناسایی کنم و بلند بلند پرسیدم :"اینا پونه است؟"

پونه است عزیزم. پونه است.

و مامان دعوام کرد، گفت مگر خُلی الان نفست می گیرد کله ات را بردی داخل کیسه ی پونه و دم می زنی.

باید دم بزنم، باید سرم را ببرم توی کیسه و تقلا کنم. تو فراموش نخواهی شد گل پونه.

باران می بارد. رعد و برق پاییز را دیدم. در اغوشم بگیر. طوری که با بوی تند پونه از هوش بروم.

هواپیمای دوباره

اپیزود صفر. پیش در امد. "با هم باید برویم تنهایی از پسش بر نمی آیم." "با هواپیما می رویم؟" "آره." "ولی من فکر می کنم نمی توانم سوار هواپیما شوم. سوار نشدم. خیلی وقت است." "عجب یعنی چه این مسخره بازی هات چیه در میاری!!!"

-------

اپیزود اول. رفت. مامان نمی فهمد چرا صبح روز پروازش، در خواب و بیداری تلاش های مذبوحانه ای می کنم تا یادش بدهم از اسکایپ استفاده کند. آن هم منی که حوصله ی یاد دادن هیچ چیز را به هیچ بنی بشری ندارم. در حالی که دیرش شده صدایش را بالا می برد و دعوام می کند، "اصلا من نخوام اسکایپ داشته باشم کی رو باید ببینم. بهت می گم ولش کن دیرم شده."

زیر لب می گویم:"اخر انجا موبایل نداری که تماس بگیریم. باید راه ارتباطی داشته باشیم."

-------

اپیزود دوم. برگشت. برای بار حداقل بیستم، سوای بیست بار دیگری که در تماس ها و پیام ها یاداوری کرده ام، قبل خواب بهش تکست می دهم، "فردا وقتی هواپیما پرید خبر بده."

صبح بیدار می شوم. پیام داده:"چشم عزیزم. خبر می دم. نمی دونم چرا اینقدر حساس شدی!"

-------

مامان رفت و بر گشت. سلامت. من می دانستم چرا آن احساس ها را داشتم. هرچند که جای تاسفش باقی است که چرا مادرم نباید بداند. نمی گویم جای سوالش باقی است که آن هم به شانه ی خودم است. صرفا جای تاسفش باقی است. منتها چیزی که خودم هم نمی دانم این است که چرا الآن بعد از سه روز، باید با یاداوری اپیزود هایی که با شخم زدن مغزم پشت هم ردیفشان کرده ام، اشک هام سر بخورند و هق هقم بگیرد. بعد از سه روز که سالم و سلامت کنارم خوابیده است. چرا الان گریه می کنم؟ کامپایلیشن ارور؟

درون پاشی

"زیر دریایی تایتان که برای بازدید از بقایای کشتی تایتانیک به اعماق آب های اطلس سفر کرده بود، به احتمال زیاد از همان لحظات نخست سفر، دچار درون پاشی شده است.

وقتی زیر دریایی دچار درون پاشی می شود، بدنه آن با سرعتی معادل ۲۴۰۰ کیلومتر در ساعت به سمت داخل حرکت می کند که یعنی حدود ۶۷۰ متر در ثانیه. این زیر دریایی در عرض کمتر از یک میلی ثانیه، به طور کامل از بین رفته است.

مغز انسان نیز به طور غریزی، حدود ۲۵ میلی ثانیه طول می کشد تا به محرک پاسخ دهد. واکنش بدن انسان در بهترین حالت ۱۵۰ میلی ثانیه است.

مقایسه ی این زمان ها نشان می دهد که هر پنج سر نشین این زیردریایی پیش از آنکه متوجه بشوند چه اتفاقی در حال افتادن است، جان خود را از دست دادند."

.

این تمام آنچه بود که دوست داشتم پس از خبر سقوط ای تی آر آسمان یاسوج و شلیک به هواپیمای اوکراینی ۷۵۲ بخوانم! خیلی سعی کردم با چنین جنس منطقی جلوی کابوس های یک در میانم را بگیرم. که بتوانم بخوابم ولی فقط یک شب دیگر در هواپیما ها سقوط نکنم.

منتها در عوض چه خواندم؟

که احتمالش هست بازمانده ها در بین یخ های دنا هنوز زنده باشند! که نمی دانم فلان ساعت طول می کشد که اگر تیم نجات بهشان نرسد، زنده ها کامل منجمد شوند! و من دعا می کردم با خودت دستکش و کلاه گرم برده باشی و به بار تحویل نداده باشی! و اینکه فاصله ی بین موشک اول و دوم، سی ثانیه بوده است! و فاصله ی از کار افتادن جعبه ی سیاه پس از اصابت موشک اول نوزده ثانیه! و دعا می کردم صندلی ریرا و پریسا یا پونه و آرش برای آغوش گرفتن نوزده ثانیه ای شان کافی و راحت بوده باشد.

.

.

.

نمی توانم جلوی اشک هایم را بگیرم! لعنتی. نمی توانم جلوی اشک های گرمم را در آغاز گرمای تیرماهی بگیرم........! در پذیرایی افتاده ام روی تشک و حجم اشک هایم را حس می کنم که روی گونه هایم می سرند و بالشت کوتاهم را خیس می کنند و سپس از پشت گردنم چکه می کنند. خنکای کولر به اشک هایم می خورد. و صورتم در عین گرما خنک می شود.

.

.

.

پونه ی گرجی، با همان لبخند دیوانه کننده ای که از او به خاطر دارم، حداقل، "دقت کنید!!" حداقل نوزده ثانیه ترس مرگ را تجربه کرده است. جیغ زده است؟ همسرش را در آغوش گرفته است؟ نفسش بند رفته است؟ اشک هایش ریخته اند؟ چشم هایش گشاد شده اند؟ خندیده است؟ نمی دانم.

او. و بدن او. و مغز او. فرصت کافی برای تجربه و درک ترس و همه ی این عکس العمل ها را داشته است. همه آن سرنشینان فهمیده اند که دارند تراژیک، دردناک و ترسناک می میرند. و حداقل نوزده ثانیه از این درک مستند است. و این همان فکتی است که با آن نمی توان بازمانده ی به گل نشسته ای چنان مرا تسکین داد.

و بغل دستی ام. بغل دستی ام... بغل دستی من!! آن کسی که دوستم بود و دبیرستان کنار دستم می نشست. او ثانیه های زیادی برای درک سقوطش داشته است. بیشتر از آنچه فکرش را کنید. با ذهن پردازش گرش، خدا می داند چه تحلیل ها که نکرده در همان زمان سقوط.

اصلا کاش همه تان در زیر دریایی بودید.

کاش به جای شلیک موشک با زیر دریایی تایتان درون پاشی شده بودید.

و آن وقت این وسط به من می گویند تو مشکل داری! نه. این من نیستم که مشکل دارم. شما لامصب ها مشکل دارید! شما احمق های کثافتِ خودخواهِ چندشِ عوضیِ لعنتیِ گه گرفته مشکل دارید!! یا ذاتا بلیه و سفیه و نفهم هستید و یا خودتان را به بلاهت و حماقت می زنید. چه طور است که این ها را می دانید و تا حالا از ده جهت خودتان را نکشتید؟ چه طور توانستید با درک این موضوع کنار بیایید، و زندگی تان را کنید، و کماکان زندگی می کنید؟ و به من هم می گویید کنار بیا؟

دعوتتان می کنم دوباره و سه باره و چند بار اعداد بالا را با هم مقایسه کنید. شاید مغزتان فهمید چرا کنار نمی آیم! چون کنار آمدنی نیست. گریه کردنی است. و خواب دیدنی است. کنار آمدنی ولی، نه.

آنجایی؟ توی زیردریایی تایتان نبودی؟ یک شاهزاده ی نوزده ساله همراهتان بوده ها.

پ.ن. فقط نوزده ثانیه. نه کمتر نه بیشتر. بانیان و باعثان این فجایع مطلق انسانی را دستم بدهید. فقط نوزده ثانیه. و نتیجه شما را شگفت زده می کند! شام داریم نگینی. جگر به سیخ کشیده شده ی خام. اول از همه قاسم سلیمانی لعنتی و بعد از آن بانی و باعث تمام این بلاهت ها را می خواهم. خامنه ای سفاک را. در نوزده ثانیه جگرشان را به سیخ می کشم و می خورم. فقط در نوزده ثانیه. و بعد هم واضحا دست می اندازم ته حلقم و همه را بالا می آورم! آخر نجاست و کثافت وجود آن ها را نمی توانم در بدنم نگه دارم.

سرمه ای - طلایی

رفتنت خوبی هم داشت. آن هایی که هستند رفته اند، تو ولی کماکان هستی. پر رنگ. با من لباس فارغ التحصیلی می پوشی. با هم سوگند می خوانیم. با هم پزشک می شویم.

به همین داغ بسوزی که مرا سوخته ای

به اینجایش که می رسم، با خودم فکر میکنم هیچ وقت در زندگانی ام اینقدر با فلسفه ی زیستن به مشکل نخورده بودم.

چند ماه می گذرد،

دوباره می آیم که بنویسم هیچ وقت در زندگانی ام اینقدر با فلسفه ی زیستن به مشکل نخورده بودم، ماه های قبل تر که لامصب واقعا چیزی نبود!

نا امید نیستم. ولی نمی دانم به چه چیز هم باید امید داشته باشم. در تکه پاره ای خواندم، جهنم آنجایی است که مردمانش به امید باور ندارند. در آن دنیای فرضی، خودم را می بینم که یک لنگم در جهنم و یک لنگم در بهشت است. بین این دو کش می آیم در حال که غریو می کنم :"اصلا حالا چرا باید سر داشتن یا نداشتن امید بحث کنیم؟ که چه؟" و جهنمی ها و بهشتی ها پوکر فیس نگاهم می کنند و لختی بعد مجدد به سر و کله ی هم می کوبند.

"که چه" زیاد گفتم عزیزم. "که چه" زیاد گفتم. اشتباهی بود که دکمه ی غلط کردم ندارد. حال من ماندم و گلستانی از که چه های نورسته، این غنچه های در حال باز شدنم، هر کدام با عطر و رنگی متفاوت.

می بینی؟ سیاه چاله است. هر بار به خودم نهیب می زنم به سلامتی به تهش رسیدیم. و انتهایی وجود ندارد....

و وای بر احوال سیاه چاله ای مات و بی انتها.

تو هم نمی دانم کدام میلانش نشسته ای و به ریش من می خندی.

ممارگت

به او گفتم، غیر از این است؟ مهاجرت نوعی مرگ است. زنده ایم. ولی برای یکدیگر تمام می شویم. می میریم. مثلا چه فرقی می کرد تو توی هواپیمای ای تی آر بمیری یا برای همیشه بروی کنار لاله های نارنجی هلند؟

فرقی نمی کرد.

مرگ استاد از امروز برایم آغاز شد. سرش برای همیشه سلامت باد، ولی ما برای هم تمام شدیم. مردیم. او رفت. مرا رها کرد با خاطراتی که در این چهار سال داشتم و نداشتم. و انچه که مرا اموخت و نیاموخت. و انچه اکمل است و ابتر است. درست مثل تو، که سراغت را از لاله های نارنجی هلندی خواهم گرفت.

آرزوی خنده داری است، ولی زیاد به آن فکر می کنم. که کاش هیچ وقت حافظه ای نداشتم تا بتوانم خاطره ای در آن ثبت کنم. این طور راحت تر می شد نه؟ راحت تر می مردید. راحت تر مهاجرت می کردید. راحت تر رها می کردیم. راحت تر برای یکدیگر سوسو می زدیم و پقی خاموش می شدیم. گویا که هیچ وقت نبوده ایم.

و آن وقت مجبور نبودم هر روز با خودم دوره کنم تا شاید صدایتان را یادم برود.

آن جایی؟ رفته ای هلند؟ من گل لاله را دوست دارم.

فرا سیر شده

ارزشی میگوید، جمعش کنید شورش را در اوردید، نمی شود که عید نداشته باشیم!

من فقط یک سوال می پرسم و بعد خفه می میرم، چه طور است که شده هزار و چهارصد و نمی دانم چند سال محرم ها و صفر ها (که یعنی دقیقا دو ماه تمام از سال و سر انگشتی بگیریم یک ششم از کل عمرمان) سیاه پوش باشیم و مملکت را وادار به افسرده نمایی کنیم؟

این ما نیستیم که شورش را در اوردیم. شورش را شما لعنت حرام باد ها یک عمر است که در اوردید. ما فقط کریستال نمک شده ایم. محلول فوق اشباع از شوری کثافت نمکتان.

سیاه پوش شوید، ای آنان که ملتی را سیاه پوش کردید. قطره های خون سرخ سلاخی ای که امسال برپا کردید، با چهارده هزار سال روز و شب عزاداری هم از خاک این مملکت زدوده نمی شود.

بلند در خانه می پرسم، گویید به نوروز که امسال نیاید؟

پدرم می گوید آری نیاید.

مادرم در حال آب کشیدن ظرف ها می گوید، بیاید، منتها متفاوت.

می گویم: من نمی خواهم پیام تبریک بفرستم. به هیچ کس.

تحویلم می دهد، بفرست، ولی با آرزوی رهایی! برای آزادی ایران.

می خواهم آرزویی کنم که مشابهش را هیچ وقت برای کسی نخواستم، حتی برای دشمنم.

کاش مرگ شما ضحاک صفتان را ببینم. امسال.

نوروز مبارک. بگو پنیر و بمیر.

امسال بر مقبره ی نداشته تان (به راستی فکر می کنید در خاک مقدس سرزمینم جایی هست که کثافت وجودتان را بتوان در آن جای داد؟) می رقصم و شیرینی پخش می کنم.

و من آن روز را انتظار می کشم... حتی روزی که.. نباشم.

خون می چکد از خاک شهیدان وطن وای... ای وای وطن.. وای وطن.. وای وطن.. واااااااااااای.

امنیت

برای من.. اخرین بارش، وقتی بود که یادم می اید در دو سالگی در خانه ی بروجرد خوابیده بودیم. شب بود. مادربزرگم لباس گرمی به تنم پوشانده بود، کاموا یا پشم. من را سخت به آغوشش فشرده بود. و روی هر دو نفری مان هم از آن لحاف سنگین ها انداخته بود. از همان ها که نفس به سختی از زیرش بالا می اید. شاید بگویی چه کلافه کننده! که سخت در اشتباهی دوست من. امن بود. تعریف من از واژه ی امن همین است. دقیقا شب بود. چشمانم فقط تاریکی را می دید. به تاریکی نگاه می کردم. زل زده بودم. صدای قلب مادربزرگم را می شنیدم‌. قلبش کنار گوشم بود. و صدای نفس های بابابزرگ که کمی ان دست تر خوابیده بود را هم. آن نقطه ی دنیا، خود امنیت بود.

بعدش گم شد. گمش کردم. برای همیشه گمش کردم.

کاش چشمانم را می بستم و تا ابد ان لحظه را زندگی می کردم. تا ابد.

داستان عروسک ها اپیزود اخر

یک آن به خودم امدم و فهمیدم دیگر دلم هیچ کدامشان را نمی خواست. دقیقا. هیچ. کدامشان. را...

عروسک هایم را می گویم. همان هایی که سال ها برای گلچین کردنشان وقت گذاشتم. حال همه شان بدجور توی ذوقم می زنند. مثل یک بازیچه.

ولی در عمل چه می کنم؟ هیچ. براشان در استکان چینی با طرح گل عباسی چای دم می کنم. می گویم به به چه قدر خوشحالم که مجدد می بینمتان! چای می نوشید؟ تازه دم است. حبه قند هم بردارید. چه قدر به نشست و برخاست با شما افتخار می کنم عروسک محترم عزیزم. چه دامن چین چینی زیبایی دارید. و سه نقطه. که یعنی در عمل هنوز دارم به خاله بازی ادامه می دهم.

منتها دوست دارم مدادرنگی بردارم، یا یک دایره ی کامل و بی نقص دور خودم بکشم یا یک خط بطلان روی همه شان. بگویم بفرمایید. همه چیز تمام شد. شما را به خیر و ما را به سلامت. بروید خودتان با خودتان خاله بازی کنید، من بعد هر چه قدر دوست دارید برای هم چای بریزید، صحبت کنید، گل بگویید و گل بشنوید. ولی من دیگر حوصله اش را ندارم. از ما گذشته...

می دانی خنده دارش چیست؟ اینکه من آنقدر فنی عروسک بازی می کنم که کسی نمی فهمد منم بازی هستم. منتها درست وقتی مغزم فرمان می دهد تمامش کن، همه یادشان می آید عه یک استکان لاله عباسی خالی مانده. و بعدش به زور به زور به زور برایم پرش می کنند. که من دیگر لب نمی زنم.

گاه با خودم می گویم کاش همان موقعی که استکان به دست بودم چند باری هم مرا خاله و مامان جون و عزیز جون صدا می زدید که به کل تصمیم نگیرم اعتقادم را به استکان های لاله عباسی از دست بدهم و بزنم زیرش. کاش گاهی ته استکان مرا هم نگاه می کردید که بدجوری خالی شده و واهی منتظرم کسی استکان لب پر شده ام (که ترکش را سمت خود پنهان می کنم) را شاید قطره ای پر کند. نه که دستم شکسته باشد. طبیعتا خودم هم می توانم استکان را پر کنم. ولی هرکسی عروسک بازی کرده باشد می داند. صفایش به این است که برایت چای بریزند.

تو هم اتفاقا عروسکم بودی. دقیقا یکی از آن خوشگل عینکی هاش. از آن سوگلی ها لپ گلی ها. نمی دانم.... بنویسم یا ننویسم؟ می خواستم بگویم، تو اگر قول بدهی پیدا شوی، خاله بازی می کنیم و قطعا در استکان لاله عباسی دار چایی می نوشیم و شیرینی کشمشی می خوریم. ولی جمله ای در گوشم زنگ زد، واقعا حوصله ی خاله بازی داری؟ از ما گذشته... از ما گذشته... از ما گذشته...

تو دیگر لا به لای عروسک ها نیستی. من هم دیگر ادم خاله بازی نیستم. باید جای دیگری پیدایت کنم.

پ.ن. احتمال دیگری هم هست، هیچ کس مقصر نیست. خدا من و عروسک ها را برای هم نگاه دارد. تنها مقصر آن استکان لامصب شکسته است. پرش می کنند، تا سرم را بر می گردانم خالی شده. دلم شکسته عزیزم. مثل همان ترک پنهانی استکان که کاری است. دلم بدجور شکسته.

پ.ن. زندگی هم یک خاله بازی به وسعت طول عمر است. نگو نمی دانستی....

چسب کاری

کاش می شد همه چیز را با چسب رازی به هم چسباند! دیگر نهایتا اگر چسب رازی نشد، با چسب نواری. ان هم اگر افاقه نکرد... چسب اپوکسی. و باز هم اگر نشد چسب یک دو سه. کاش همه چیز با چسب زدن درست می شد.

امروز تقریبا یک ساعت وقت گذاشتم و برگه ی کاغذ بستری عزیز در رسول را به هم چسب زدم. مادرم داشت خانه تکانی می کرد. برگه را نشانم داد و پرسید که ایا از مریض های من است؟ گفتم نه، مال وقتی است که عزیز را برده بودیم رسول. گفت اها. و برگه را پاره کرد که بریزد درون سطل. تو گویی با پاره کردن برگه، قلب مرا از هم گسست. با عصبانیت برگه را از دستش چنگ زدم و گفتم، به چه حقی....!

و یک ساعت بعدش داشتم برگه ی بستری را با چسب نواری به هم می چسباندم تا دوباره شکل اولش شود. خودم هم نمی دانم چرا. فقط می دانم در آن لحظه فقط چسباندن تکه پاره های آن کاغذ به هم ارامم می کرد. شاید کمکم می کرد بر خودم مسلط شوم. که حس کنم هنوز در این دنیا اختیاری هم دست من هست. که شاید احساس کنم، حداقل روی این ورق پاره ی لعنتی کنترل دارم. (که همان را هم ندارم.) حس می کردم با هر چسبی که به زور نثار آن ورق پاره می کنم یک سال دارم به عمر عزیز اضافه می کنم. عزیزی که فکر می کنم بیشتر از چهار سال است ندیدمش.

روز چسب کاری، روز پدر هم بود. موقعی که بابا حسن داشت کاغذ کادوی زیرپوشش را باز می کرد، اشک هایم را می دیدم. در قلبم می ریختند. به خود نهیب می زدم، روز پدر بعدی معلوم نیست کی کجا باشد. و دستم را بردم لا به لای موهای همیشه سیاهش. مثلا چسب نمی تواند مرا تا اخر خط به بابا حسن وصل نگه دارد؟ پس اصلا چسب به چه دردی می خورد.

زندگی ام شده همین. دستی مدام کاغذ ها را پاره پوره می کند و گرگی آن ها را می درد، و من خوش خیالانه چسب نواری به دست نشسته ام بین تلی از کاغذ هایی که هیچ جوره برای چسب کاری چفت و جور نمی شوند. هیچ وقت.

غافل از اینکه گاه حتی چسب یک دو سه هم این جنون را افاقه نمی کند.

پ.ن. ورق پاره ی چسب مالی شده را گذاشتم لا به لای دفترچه خاطراتم.

پ.ن. سقوط هواپیما را چی؟ آن را هم نمی شود چسب زد؟ مثلا یک طوری چسب بزنیم که هواپیما ها با هیچ موشکی هم سقوط نکنند. نمی شد؟

شراب نیز به دردم نمی دهد تسکین / مگر که زهر بریزم به استکان خودم

خوش و بش و بگو بخند می کردیم. از همان همیشگی های اتاق اکو. با محبی جان دل و اسی خوش مشرب.... که یک هو مشتش را گرفت سمتم.

- مال شما دکتر.

پرسیدم که ایا هدیه است؟

در جمع اساتید و نرس ها زیر چشمی نگاهم کرد. نگاهی که شوخی شوخی جدی می شود و حرف ها برای گفتن دارد. هم او و هم من خوب می دانستیم عجب هدیه ای است.

ضمن اینکه زیرلب تکرار می کردم بح عجب هدیه ی دبشی.....

خودم را زدم به آن را که آخر اسی، من اصلا حتی نمی دانم چه قدرش به کارم می اید؟ خوانده بودیم ها. پر کی جی بود. ده بار نرس دستم داده. ولی الان یادم نمی آید!

آره تمارض به خنگی همیشه به کارم می امد.

گفت: یک...

خنگ تر گفتم: پر کی جی؟

گفت: یکی اش کافیست. برای بیست دقیقه خواب بی سر و صدا.

جمله اش هنوز تمام نشده بود که یاد دو هفته پیش افتادم..

چهارده دی ماه. شبی که کنار مبل پذیرایی سرم را گرفته بودم و به سان گرگی با ماه کامل زوزه می کشیدم و به خودم می پیچیدم و می لولیدم. همان شبی که دیازپام جواب نمی داد. از شب هایی که دیازپام جواب نمی دهد متنفرم. آن شب چشمانم خیک اشک بود... دلم می خواست تبری دم دستم بود و مثل مرغ خودم را در آنی بسمل می کردم. مادرم در عین نگرانی بر سرم نهیب می زد که خاک بر سرت باز خودت را این جوری کردی اخر مگر تو چی کم داری در زندگی ات. و با خودم جمله اش را کامل می کردم که فقط یک تبر برای بسمل کردن! و التماسش می کردم که هر طوری می شود و با هر دانش پزشکی ای که دارد کمکم کند خودم را از برق بکشم و بخوابم. چون آن شب، شب لعنتی ای بود. همه چیز با هم هجوم اورده بود. بی دفاع ترین بودم. و حتی دیگر دیازپام هم کار نمی کرد. و دیازپام در خانه همیشه اخرین سلاح من است. وقتی دو تا شد و نشد یعنی اوضاع خیط است. و لعنت به وقتی که بی سلاح می شوی. درست یادم هست، آن شبی که سرم حسابی به تنم اضافه می کرد، عجیب به هدیه ی امروز اسی فکر می کردم. ولی نداشتمش. عجیب به سرنگ های سفید و شفاف ده سی سی فکر می کردم با برچسب کاغذی رویشان. به فنتا پوفول های کشیده در سرنگ هایی فکر می کردم که بارها زیر دستم بودند و چه خوش خیالانه هدرشان داده بودم. عجیب به اتاق عمل و چشمک های ویال ها فکر می کردم. آن شب ولع فنتا پوفول رهایم نمی کرد. ولع... حرص.... نیاز.... یحتمل، آن لحظه شاید اولین و اخرین لحظه ای بود که در عمرم توانستم بفهمم وفتی فروغ می گوید "افروختن سیگار در فاصله ی رخوتناک دو هماغوشی" یا وقتی سهراب می نویسد "و تمشک لذت زیر دندان هم آغوشی" یا وقتی مهدی موسوی می نالد "لذت درد در فراموشی" یا حتی وقتی حافظ تاکید می کند "که مرد افکن بود زورش" دقیقا از چه دارند حرف می زنند. نیاز در عین استیصال. آن شب داشتمش. دلم می خواست بخوابم و نمی توانستم. چشمانم را می بستم و هیچ خبر نداشتم که دو هفته بعد آن چیزی که در لا به لای تشنج های شبانه ولعش را داشتم، کف دستم می گذارند.

حرف اسی مرا به خود اورد: که یکی اش کافی است.

در حالی که از خودم می پرسیدم اگر یکی اش کافی است، پس ده تاش برای چند روز خواب کفایت می کند، اتاق کم کم شلوغ شد و همه بگو بخند رفتند. شوخی مضحکی بود، که همه رفتند، ولی اسی یادش رفت فنتا را با خودش ببرد! تعمدی بود؟ می توانم بگویم که بود، زنگ نگاه اسی را می فهمم بعد این همه مدت. پایان نامه و کامپیوتر و دفتر و دستک را حواله دادم و دو دقیقه با کادویم خلوت کردم. با ده سی سی فنتانیل که همه یادشان رفته بود حالا کف دست من رها شده است. منی که دو هفته پیش در حسرتش می سوختم و به خود می پیچیدم.

احمق نبودم، می دانستم به زودی کسی متوجه نبودش می شود و کادویم را از من خواهند گرفت، ولی در همان چند ثانیه که من و فنتایم، تنهایی برای خودمان دو نفر داشتیم به خیلی چیز ها فکر کردم. که اگر یکی اش برای بیست دقیقه خواب آرام و راحت کافی است.....

چند تاش برای لوزر های ننه مرده ی بی انگیزه ی نا امید کافی است؟ سه تا؟

و چند تاش برای انهایی که تو را گم کردند و هنوز دنبالت می گردند کافی است؟ پنج تا؟

و چند تاش باعث می شود فراموش کنیم این مدت چه حمام خونی را نظاره گر بودیم؟ شش تا؟

و با چند تاش می شود دوباره برگ برگ گل پونه را به ساقه اش چسباند و از هواپیما متنفر نبود؟ هفت تا؟

و چند تاش برای ان ها که از زندگی عق شان می گیرد کفایت می کند؟ هشت تا؟

و چند تاش برای همیشه در گوشت می گوید آبلیوی ایت؟ نه تا؟

و چند تاش برای همیشه خواب آرام هدیه ات می دهد؟ ده تا؟ آخر من خیلی وقت است خواب را از بیداری هایم بیشتر دوست دارم. ده تا کافی ست؟ آره؟

در شمارش به ده رسیده بودم که رستگار آمد.

- وا این اسماعیلی چرا اینا رو اینجا ول کرد؟

- اتفاقا منم می خواستم الان که کارم تمام شد براتون بیارم. این تحویل شما.

و هدیه ام را صاف گذاشتم کف دستش.

به همین سادگی. همان لحظه هم حسرت مغز استخوانم را می سوزاند.

پ.ن. این نوشته نه انگیزه ای برای به درک واصل شدن است، نه قصد آن و نه هیچ چیز‌. می دانید پزشکی خواندن خوب در برابر این چیز ها ضدگلوله ات می کند. و کاسه ی من هنوز شکم خیلی گودی دارد. صرفا تکرار دوباره ی افکاری درونی است. افکاری شیرین... و رخوت ناک.... که شب ها وقتی دیازپام اثر نمی کند، عجیب زبانت عطششان را می کشد.

گاهی بدان فکر می کنم، که اگر واقعا فنتا پوفول درد ندارد.... اره. چرا که نه؟ به عنوان کسی که در خواب هایش زندگی می کند و بیداری را به حسرت خواب می گذراند، بد باخت دادم. همان موقعی که سرنگ ده سی سی را در کف دست رستگار می گذاشتم هم حسش می کردم. بد باخت دادن را.

کاش می شد مدتی به حال خود رها شوم و تا ابد الدهری که عشقم می کشد بخوابم. فقط بخوابم. و در خواب به هیچی فکر کنم. نه به فرق ویزای مولتی و سینگل. و نه به تاریخ مرگ باباحسن. و نه به گربه ای که گم شد و صبح روز بعد دیگر هیچ وقت نبودش. و نه به سن پدرم که به نظر بالا رفته است. و نه به احتمال شکسته شدن مادرم. و نه به کلیپ پسرکی که برای خواهرش اواز می خواند "مرا تا کی کنار غم دوریت می نشانی." فقط مغزم خالی باشد. تا هر وقت که خودم اراده کنم از خواب بیدار شوم. زود نخواهد بود. اول تو را لا به لای خواب هام پیدا می کنم.....

الیوندر ما

آه که حتی حوصله ی لقد زدن زیرشان و برپا کردن جنگ را ندارم.

تعجبم می برد چه طور گاهی یک قاعده ی ساده و بدیهی، این طور در مغز بعضی ها پیچ می خورد.

لامصب، آقای عظیم خواه مُرد! بدم مرد. بدون انتظار مرد. ناگهانی مرد. تلخ و دردناک مرد. بعد ما این وسط پول جمع کردیم برایش خیرانه و صدقه راه بندازیم؟ مگر ما بنگاه خیریه یا خیر مدرسه سازیم؟ ما عزیز از دست داده ایم. درک مفهوم سوگ یا داغداری مگر چه قدر سخت است که شما لامصب ها شصت و دو میلیون جمع کردید ولی زیر بار برگزاری مراسم حتی در حد خیلی اب دوغ خیاری نمی روید؟

ما به عنوان کسی که از هوشنگ عظیم خواه با آن لبخند همیشگی و ته ریش خاکستری و کله ی طاسش خاطره ها داشتیم، نیاز داریم هم دیگر را در آغوش بگیریم، گریه کنیم! همین. انتظار زیادی است؟ می فهمی؟ گریه... کنیم....

مثلا یک خری هر خری اصلا بیاید دم دست من بنشیند برایش تعریف کنم لیتمن دانشجویی مامان را وقتی بدون زوار بردم پیشش، در اولین نگاه گفت، "از لیتمن های سری یک، به دانشجو های پزشکی بیست سال قبل جایزه می دادند." انگار که بگوید "چوب ابنوس، بیست و سه سانت، خوش دست با ریسه قلب اژدها" و بعدش برایم کل مغازه های لیتمن را زنگ زد و بعد ترش حضوری رفت تا فقط یک زوار دور لیتمن را برایم پیدا کند. بماند که پیدا نکرد.

آن وقت شما ها زرت و زرت می ایید پیام می گذارید که پول جمع شده تقدیم خانواده اش شود مراسم نیازی نیست. که ای کوفت بگیرید با میزان تکامل قوه ی درکتان. این خود ماییم که نیاز به آن مراسم داریم نه کس دیگری.. خیریه هاتان را ببرید هر گوری غیر از سوگ خانه ی من. 

در و دیوار آن دانشگاه باید غرق مشکی شود. باید کنار هم بیاییم و از چوب دستی هامان نور طلایی به اسمان بفرستیم. شما چه طور خداحافظی کردید؟ نیاز نبود؟ احساسش را نداشتید؟ مغز اقتصادی گرتان را اینجا هم خاموش نمی کنید؟ اینجا هم باید چرتکه بیندازید؟ خسته ام. طرف هفت کفن پوساند و شما هنوز دارید پول جمع می کنید که ادای خیرخواهان را دربیاورید. 

پس احساسمان چه می شود؟!! دقیقا همان قدر بحث را بیهوده می بینم که بحث با مامان را سر اینکه مایع دست شویی باید خوش بو باشد و نه صرفا ارزان.

می دانی هر بار که از کنار کتاب فروشی رد می شوم، حس می کنم جای چیزی خالی است... قلبم را در می اورم، نگاهش می کنم! یکی توی گوشم می گوید ابلیوی ایت... و یادم نمی آید به چه فکر می کردم. ادامه می دهم.

شما حتی نگذاشتید برایش گریه کنم‌. حتی نگذاشتید دو دقیقه بنشینم کنار کتاب فروشی و خیره خیره نگاه کنم. خودتان احساس نداشتید، احساس مرا هم پایمال و لگد کوب کردید. مغز های اقتصادی تان را از سر راهم بردارید، بازمانده ای دلش اشوب است.

عکس فارغ التحصیلی با الیوندر نگرفته، الیوندر با تسترال ها رفت به ناکجا آباد. 

هاروست

برگینگ های این روزگارانم بر می گردد به "من هاروست دیدم" هایی که مثل نقل و نبات بر روی سر بچه های بیمارستان می پاشم و اشتیاقم در انتظار قیافه ی پوکر فیس "وات د فاک هاروست دیگر چه کوفتی ست؟" آن ها.

من هاروست دیدم،

و در جواب بابا که می پرسد اگر خودت بودی حاضر می شدی قلبت را اهدا کنی؟ بدون کمترین مکث و شکی می گویم نه.

می پرسد چرا؟

به زبان می گویم اخر خساستم می آید.

در دلم منتها، می گویم فرض کن این قلب مریض بخواهد در سینه ی کسی دیگر بتپد و  هوس شوق به سرش بزند. زندگی فلاکت بار خودم کم بود، یکی دیگر را هم زندگی ببخشد؟ روزگار. کاری ندارم که طرفم یک جینجر موفرفری باشد که زندگی خیلی بهش بیاید یا بچه سپوری از لب سطل زباله، مهم این است که زنده بودن هیچ وقت ارزشش را ندارد و ادم ها نمی فهمند من ولی دلم با زندگی بخشیدن صاف نمی شود. هیچ وقت چنین جفایی در حق کسی نمی کنم.

یونانی ها فکر می کردند مرکز احساسات در قلب ادمی است. برای همین قلب شد نماد عشق. قلب تیر خورده شد نماد احساس به ریش کشیده شده و شکسته. حال فرض کن تمام غم ها را بکارند توی سینه ی دیگری... مگر بدنی تاب می آورد این سوگ را؟ این حجم تنفر را؟ این بی پناهی را؟

اجازه نمی دهم به غیر از غم لحظه ای خون بجنباند! اجازه نمی دهم یادش برود غم چه شکلی بود.

اره. می ترسم در سینه ی کسی دیگر فراموش کند زندگی عجب کثافتی است و بنده ی بستنی های وانیلی شود. اجازه نمی دهم قلبم با بستنی وانیلی کمترین وصلتی داشته باشد. اجازه نمی دهم یادش برود تو را گم کرد.

پس... قلب کوچکم را

به هیچ کس نمی دهم.

دلم می خواهد بپوسد.... بپوسد و تا اخرین سلولش فاسد شود تا شاید همه ی این رنج و غم را با خودش به چرخه ی کرم های خاکی باز گرداند.

قلب می خواهید بروید از نادر ابراهیمی بگیرید. 

مشت من یکی خالی ست. سالهاست...

 

پ.ن. بگذاشتی ام غم تو نگذاشت مرا/ حقا که غمت..

Lord

سی و یک فروردین زیباترین روزه،

چون هدویگ بالاخره نامه ی هاگوارتزت رو میاره. 3>

گرو بابای دنیا و آدماش و هست و نیستش! من دارم می رم هاگوارتز.

ادای دل گنده ها یا وقتی حفظ کردن ها در پاویون به کار می آیند

احتمالا چوب خدا بود که در کشیک چهارشنبه بعد آن همه نق و نوق اینجا، خورد به کمرم و صدا کرد :"تق".

بگذار این طوری نگاهش کنیم، فرض بگیر تو شاید از معدود موارد مزمن عدم کنار آمدن با کسب و کار عزرائیل شریف هستی، اب و روغنت سال هاست به هم خورده و گره ات کور و کور تر و کور تر شده... فرار می کنی. از عزرائیل پونه ای به سان مار می خزی و فرار می کنی.

منتها حدس بزن عزرائیل این بار کدام اتاق پاویون انترن ها را برای نشست و برخواست مجددش انتخاب می کند؟ اره اتاق جراحی ها را که تو عنصر نامطلوب انترن عفونی اش باشی.

حفظ کردن ها گاهی به کار می ایند.. عنصر نامطلوب خصومت شخصی اش تا انجایی پیش رفت که تبدیل شد به مچ انداز محبوب عصر گاهانه ی عزراییل!

بنویسید هم اتاقی اش می خواست خودش را بکشد، اپنه کرد ولی نمرد چون تخت کناری اش آن قدر چغر و بد بدن بود که مچ عزرائیل را خواباند.

بنویسید که، 

خصومتش دیگر خیلی وقت بود که شخصی شده بود،

که عزرائیل هر وقت راه گم می کرد سراغ او را می گرفت،

چون احتمالا از تماشای چشم های تو خالی ش، خونسردی بی امان، مانور گرفتن راه هوایی، و تشر هایش بر سر مهسا که شوکه شده بود تحت عنوان :"برو کمک بیار" و قلبی که دیگر حتی با دیدن خود مرگ تاکی کارد نمی شود، لذت می برد.

کدام آدم صحنه ی خودکشی هم اتاقی اش را می بیند و خون سردانه از تختش بلند می شود احیا اش می کند و وقتی تحویل رزیدنت طب داده شد دوباره آرام و بی صدا می رود می خوابد؟ همان که این روز ها گورستان اوربیتال همیشگی اش شده بود. همان که بگویی نگویی قلق مرگ کم کم دستش امده بود.

همان که مچ عزرائیل را می خواباند و نخودی می خندید و می گریست و می خوابید. 

شهاب! عزیزم. بدان که من بعد زنده ماندنت را مدیون چندین نفر هستی هرچند که آن ها نباشند. نفس کشیدنت را مدیون دالی هستی. تپش قلبت را مدیون پونه. لبخندت را مدیون عمویم. حرکت کردنت را مدیون ژ. قدر همه اش را بدان، چون آن ها.. دیگر نیستند. به تو یادگار دادمشان. پس لیاقتش را داشته باش. لطفا. بگذار سوراخ سوراخ شدن روحم ارزشش را داشته باشد. بگذار دلیل لازم و کافی کابوس های امشبم باشی.

دال.ر.دال

حس گریه ای که می خواستم سراغم امد. ولی نتوانستم گریه کنم. یک و نیم شب بود. سر میز شام. وقتی داشتم لا به لای نان باگت را خالی می کردم تا داخلش سالاد الویه بگذارم و بخورم...

دستم به نرمی نان باگت که خورد... خالی اش که کردم... دلم خواست سرم را بگذارم و ابد و یک قرن گریه کنم.

می دانی این روز ها از چه بیشتر از همه حالم به هم می خورد؟ دقیقا همان جا که می بینم استاد جان می کند که دوز تارگوسید و تیکوپلانین را با لهجه ی بریتیش خود در انواع و اقسام شرایط سرپایی، بستری، ای سی یو و ... در مخ ما فرو کند. دلم می خواهد یک بار جرئتش را داشتم و به او می گفتم، استاد شاید باورت نشود، ولی آدم ها راحت تر از این ها می میرند... قبل اینکه من و تو وقت کنیم دوز انتی بیوتیکشان را با کراتینین مطابقت دهیم.‌ تهش می میرند، چه با انتی بیوتیک و چه بی انتی بیوتیک. تهش می روند و برای تو یک مشت عدد نامانوس دوز تنظیم شده ی انتی بیوتیک در حفره حفره های قلبت می کارند. و ای کاش حفظ کردن های ما یک گوری به کار می امد... مثلا روی کوه دنا! یا مثلا وسط اسمان و زمین لحظه ی پر پر زدن صد و هفتاد و شش نفر با موشک! یا توی جنگ روسیه با اوکراین. تو اعدام ها... توی شلیک ها... توی نامهربانی ها. توی طرد ها. توی تنهایی های سه نصفه شب. 

ولی ما باز هم دوز انتی بیوتیک حفظ می کنیم، و خیال می کنیم زندگی مان می درخشد در حالی که کلش هدر ریز وقت و انرژی بود. می شد به جای این حفظ کردن ها، بیشتر پدر و مادرم را در اغوش بگیرم. بیشتر نوک دماغ کیان را بکشم. بیشتر دست باباحسن را ببوسم. بیشتر کنار مامان عفت بخوابم و به هیچی فکر کنم. بیشتر برای پرنده ها نان باگت بریزم. و بیشتر گریه کنم. و بیشتر گریه کنم... و بیش تر.

نکند تو لا به لای نان باگت هستی.

پ.ن. دکتر نوروزی... اره یادم رفت بنویسم. دست خطش شبیه توست. هر بار که اردر می گذارد قلبم مور مور می شود. دماغم به خارش می افتد. تنم خسته و خسته تر می شود. به من می گوید، چه انترن کوشا و فعالی هستی دوست داری خودت اردر بگذاری و تلاش می کنی! نمی داند همه ی این کار ها را می کنم که فقط دست خط لعنتی تو هر لحظه جلوی چشمانم نباشد. 

حفره ها

قرن عوض شد. داشتم قربان صدقه و تصدق مونا می رفتم که یادت افتادم.

داشتم تایپ می کردم و از خوبی های غیر قابل درک و ماورایی مونا و اینکه دوست دارم روزی اگر شد در زندگی شبیهش بشوم می نوشتم که یادت افتادم.

این قربان صدقه ها چند درصدش به خاطر نبود توست؟

چه قدرش به خاطر فراموش کردن کیمیاست؟

چه قدرش رنج ندیدن بابا و مامان است؟

و چه قدرش به خاطر خود موناست؟

باید از دست بدهیم که یادمان بیاید چه داشته ایم. 

با خودم نفهمیدم چند چندم. حالم در کسری از ثانیه از خودم به هم خورد. که مرده شورت را ببرند که حتی حین مهر ورزیدن به کسی که دوستش داری باید رنج بکشی. ان قدر گیج شدم و خودم را گیج کردم که تمام.

ولی اگر پروفسور امبریج بودم، برای خود این روز هایم با قلم پر مخصوص بر پشت دستم چند جمله را داغ می زدم، 

آدم ها حفره پر کن تو نیستند. آن ها را به بازی نگیر. عشق حرمت دارد و احساس کفتر چاهی نیست.

اگر تو نمی رفتی، من هیچ وقت یادم نمی ماند که مونا این طور عجیب و فرشته وار انگاری از سیاره ای دیگر بر سر ادمیان زمینی نازل شده است. حال حکم گناه یا ثواب بودن این حقیقت که با رفتن تو من مونا را بیشتر دوست دارم و قدرش را می دانم، را همین ایت الله ها که خدا را شکر از قرن جدید داس عزراییل دارد درویشان می کند، بلد هستند یحتمل.

سرخی من از تو

بنویسید، بدبختی بود در روزهای پایانی قرن،

که مرگ بارها هر بار از یک سمت کوبیده بود توی صورتش و گونه هایش را سرخ کرده بود.

و کنار نیامد. سال ها تلاش کرد و کنار نیامد. سرخی گونه هاش را نتوانست مثل بقیه با افتاب و مهتاب بپوشاند.

سال اخر قرن شد. همه مردند. خودش هم تا پای مرگ رفت ولی زنده نگهش داشتند. گونه هایش سرخ تر از هر زمان دیگری شده بود. دیگر سرخ نبود، خود خون بود.

و یک روز سر بر اورد: سلام بر سرخ گونه ها. گلگونه ی مردان خون ایشان است..

عروسک خیمه شب بازی در دو پرده ی قرن قبل و بعد

نباید می مردید. تراژدی من با شماست. به خاطر شماست. متوجه شماست. در دستان شماست. عروسک خیمه شب بازی شدم، چون حق نداشتید قبل از عوض شدن قرن بمیرید!! حق........ نداشتید...... هیچ وقت.

به من بگو. چه طور به قرن جدید بروم؟ چه طور. چه طور در قرن قدیم... رهایتان کنم.

 می بینی؟ هیچ راه فراری نیست. از صبح عزا گرفته ام. عقربه ها از پشت به سمت پرتگاه هلم می دهند. به زودی من هم در این قرن به پایان خواهم رسید. همه مان در این قرن به پایان می رسیم. شما دیگر ولی شروع نمی شوید. و من و امثال بدبخت من می مانیم و ... بدبختی شروع دوباره.

پیاز

گاهی دلم می خواهد آن قدر بنویسم که تمام شود. و بلافاصله دلم نمی خواهد، چون مغزم نهیب می زند همین که دلت میخواهد یعنی انگیزه و خودمانیم تو که انگیزه ی واقعی نداری، داری؟

هزار و چهارصد بد بود. هزار و چهارصد سخت بود. هزار و چهارصد وقت ادای قوی ها را در اوردن و جیک نزدن بود. و حال که دو روزی ست به حال خود رهایمان کرده اند، حالاست که ذهنم به مثابه توالتی که تکه گهی راه مستراحش را بند اورده باشد شروع کرده به عق زدن.

کاش می شد ان قدر بنویسم که تمام شود. نمی شود. نمی توانم. بلد نیستم! های ضبط صوت هاتان را بیاورید که وقت اعتراف است. من دیگر حتی بلد نیستم بنویسم.

لااقل کاش می شد ننویسم. نمی شود. تنها کاری است که بلدم. 

بعد از تو... هزار و چهارصد وقت رویارویی تنها تنها با همه ی ترس های بچگی از بیخ بود. وقت بیست و پنج سالگی بود. وقت انترنی بود. وقت کرونا گرفتن بود. وقت عمومردگی بود. وقت هق هق روی تخت شهید رجایی بود. وقت باور عشق بود. وقت نفرین دوستی بود. وقت حسرت یک آغوش بیشتر از پر و بال مرغکی آزاد و رها بود. هزار و چهارصد طولانی بود. هزار و چهارصد وقت سگ سالی بود. دیگر ترسی نیست... هم چنان جز مرگ و مرگ و مرگ...

به من بگو... از کجا زندگی من این طور شد؟ مقصرش کدامتان بودید؟ اره حتما می گویی من نقش اول فیلم لعنتی بودم. بودم، ولی نقش مکمل های لعنتی ترم کدام گوری بودند؟ واقعا کدام گوری بودید؟ 

شما در اصل یک عاشقانه ی رنگی پنگی به هزار و چهارصد بدهکارید. ولی متاسفانه همیشه درام مورد علاقه تان بود. شما بی انصافید. اشک هایم را از من گرفتید و درام ساختید. اخرین باری که زور زدم گریه کنم سر قبر بود. اره همانجا. آن مردک یاوه گو را دیدی؟ قطعا دیدی. خودمان دو نفر انجا بودیم. دیدی که انقدر باطل و هردمبیل گفت که حس گریه ام پرید. ما امسال درام ساختیم و من اشک نریختم. شما یکتا بی انصافان قرن هستید.

کاش رهایم می کردید گریه کنم. کاش یادم می امد ابغوره گرفتن چه شکلی بود. دلم عجیب گریه می خواهد ولی دیگر هیچ چیز بلد نیستم. پیاز. چه قدر روز های اخر سال پیازی است.

آشیانه و سفینه

از همه بیشتر nicu حالم را به هم می زند. آخر ما هم این شکلی بودیم روزی. مفلوک های بی اختیار بدبخت بی دفاع بی خبر از همهمه ی پوچ دنیا. ببین حالا هر کدام در مسیر به اصطلاح ویژه ی خود عجب کثافت هایی شده ایم. Nicu را که می بینم تمام زیر و بم آنچه به هم بافته ایم جلوی چشمانم رنگ می بازد و عق می زنم.

یکی شان دیشب مرد. انگشت مورچه ای اش را فشار می دادم. جسدش را تجسس می کردم. یک چیزی درونم می گفت نکن گناه دارد، ولی خب گناهی نداشت. چون زنده نبود! صرفا مغزم بود که شر و ور می بافید. زیر لب با خودم می گفتم، می بینی؟ تنها مرگ است که خیانت نمی کند. مثلا این بی نوا هرگز نمی فهمد که دارم بند انگشتش را خرد می کنم. قیافه ی مسخره ای داشت. سرد، کبود ولی خوش بخت. مثل تو. 

تو اگر بودی چه طور؟ فکر نمی کنم دست این پسر را تا حالا کسی گرفته بود، من اولین و اخرین کسی بودم که دستش را گرفتم. ولی تو اگر بودی چه؟ اخر تو قبلا هم دست مرا گرفته بودی. تو اگر بودی، وقتی دستت را می گرفتم...  یادت می امد گرمای دست چه معنایی دارد؟ یا تو هم مثل او یک تکه گوشت خوش بخت و رها می شدی؟

هر وقت فهمیدم چرا مرگ های nicu این قدر خوشحالم می کند به تو هم خواهم گفت.

 

روز مادر

به مادرت فکر می کنم.

به مادرت فکر می کنم.

کاش نزدیک تر بودیم... کاش می شد گل های داوودی و نرگس را به دست هایش می سپردم و در آغوشش می گرفتم.

عجب جهنمی است سوم بهمنی که روز مادر باشد. عجب جهنمی است. آتشی چهارساله پشت چشم هایش شعله می کشد...

آتش. تو آنجایی، نه؟ پشت چشمانش پناه گرفتی. پیدایت کردم. دالی!

لعنت بر نفس زندگی... زنده بودن... لعنت بر تولد... لعنت بر روز مادر... لعنت بر مرگ... لعنت بر صفحه ی ویکی پدیای حادثه ی هواپیمای آسمان... آخر اسم تو حتی آنجا هم نیست!! اصلا چگونه می توان ثابت کرد سوم بهمن وجود داشته است؟ تو نیستی. تو هیچ جا نیستی... با تمام هست بودنت دیگر نیستی. فقط آتش پشت چشم های مادرت، گرممان نگاه می دارد. اری. روز مادر است دیگر! مگر چشم های او، تنها دلیلی باشد که اثبات کند تقویم لعنتی خوابش برده و سال های سال به سوم بهمن بدهکار است.

شعله بکش!

سوم بهمن است...

زبانه بکش....!

آخ که روز مادر است.........

 

بگو سیب و بمیر

از همان لحظه ای که شروع می کنیم به دستچین کردن آدم های دور و برمان تحت عناوینی مثل دوست، فامیل، جفت و همسایه، دقیقا از همان جاست که مردن و از دست دادن آغاز می شود.

می دانی فلسفه اش را نمی فهمم.. به دست بیاوری که بعدش با دردی هزاران برابر از دست بدهی. تلاش بیهوده و عبث نسل ادمیزاد همیشه فراموش کار همیشه در رنج غوطه ور را نمی فهمم. از دست خواهی داد لعنتی. به قیمت گزاف. 

حرص می زنید؟ در جلب توجه آدم ها از یکدیگر پیشی می گیرید؟ به تعداد دوست و رفقایتان فخر و مباهات می ورزید؟ از دست خواهید داد. چنان از چنگتان می قاپندشان به سان چشم بر هم زدنی، که فقط شما می مانید و دستی که غرق در خون است.

آدمیزاد را تنها می افریدم. تنها ترین موجود کهکشان. شعور و احساسی که او را عطا کردند، مجازاتی کافی ست که رهایش کنیم تا ابد تنهایی بکشد. که تنهایی نعمت است. خدا سر رشته نداشت...

اگر برمی گشتم به مهد کودک چهارسالگی، دیگر نه هیچ وقت دست مهرافرین را می گرفتم و نه هیچ وقت با پریسا نقاشی می کشیدم. هیچ وقت.

و آن وقت برخی پدر مادر ها برای بچه هایشان نگران می شوند... به روان شناسان می گویند فرزندم نمی تواند دوستی پیدا کند! دلم می خواهد بهشان بگویم، متاسفانه یا خوشبختانه فرزند دلبندتان حقیقت مهلکی را می داند که شما با عمر قدر نوحتان هنوز از آن با خبر نیستید.

از دست می دهیم، می فهمید؟ از دست می دهیم.

و من بیش از حد توانم تا خرتناق از دست داده ام. دیگر نمی توانم. پس دست های دوستی و مهر و محبت تان را به سوی کسی دراز کنید که هنوز قلبی دارد تا تکه ای از آن را بعد از رفتنتان بکنید و با خودتان غنیمت ببرید. این حفره ی تو خالی را می بینید؟ مطمینم روزی که چهارسالم بود و دست مهرآفرین را گرفتم درون آن تکه گوشتی قرمز می تپید. دیگر نیست. آمدند، کندند، رفتند و بردند. چیزی برای شما باقی نمانده.

به خدایتان هم بگویید، قلب این یارو را کم آفریدی. جنبه نداشت زود تمامش کرد. قبل بیست سالگی مشتش خالی شده بود.

هم سو

هم سو، لبریز قرن جدید است... آکاردئون دارد. زنگ می زند در گوش...  وقتی دیگر ذهن پرغوقایی باقی نمانده. حس شب های تاریک خیس پاییز را دارد وسط گرمای تابستان در حمام خون خوزستان. 

احسنت به سومی های ۹۹-۰۰.

یادت است؟ با تمام اتوکشیده بودن و عصا قورت داده بودنت، همیشه هر وقت درخواست می کردم به حلقه می امدی. چند باری کنار هم بودیم، دست هم را گرفتیم و چرخیدیم.

دلم برای بچه های دبیرستان می سوزد... نمی دانند پشت صحنه چه خبر است. نمی دانند بعد دبیرستان، رنگ و روی بوم دنیا، غالب خاکستری ای می شود که برای هر ذره رنگ پاشیدن به آن باید جان بکنند.

هم سو را اولین بار ناخودآگاه با یاد تو خواندم... اکاردئون که در گوشم زنگ زد، جسمت جان گرفت. صدایت.

با فکر به انتقام...

با فکر به پوچی زندگی...

به فکر به اینکه باورم نمی شود این قدر ساده با یک بشکن زدن دیگر نیستید.

با خشم. با خروش خواندمش.

اولین ضبطم را برایت می گذارم... حسی به من می گوید شاید لا به لایه کلاویه های آکاردئون باشی. دلم می خواست باز هم کنار هم بودیم، دستمان را می گرفتیم و می چرخیدیم.

نیستید.

نیستم.

گرمای دستانش... 

دیگر نیست.

 

 

من 

در کنجی متروک...

سایه ای،

سنگین بر دیوار...

خانه ای،

بی روزن...

تاریکی،

تنها هم دم....

 

آجر ها سدی بر رویای خورشیدند

دستان سرد من خالی از امیدند

آن سوی شب شاید

راهی دیگر باشد

باید جز تنهایی رازی دیگر باشد

 

آجر هایی کوچک بر می دارم اما

اواری از غربت می گیرد جانم را

می پیچد چون پیچک

می بلعد قلبم را....

 

پ.ن. دبیرستانی ها را دوست دارم. در آن سن ادمیزاد فکر می کند حتما باید جز تنهایی رازی دیگر باشد. اقتضای سنشان است.... شاید دبیرستان اخرین فرصتی است که می توانی به این فکر کنی آن سوی شب هم راهی است. شب های بعد دبیرستان خیلی وقت است با تاریکی هم سوست. ما خود تاریکی هستیم. آدم ها از قلب تاریکی می رویند... چه قدر زود دستانمان جدا شد مهربانم. چه قدر زود.

خاطرات یک قاتل

از امروز من هم با جمهوری اسلامی فرقی نخواهم داشت. 

من یک آدم را امروز کشتم.

مثل یک کودک بدخواب که بازیچه شده

خسته ام، خسته تر از آنکه بگویم چه شده...

می دانی دلم آدم هایی با چگالی استاد مرادیانس را می خواهد. بیاید راند کند، وسطش غر بزند، غر بزنم... نقد کند، نقد کنم... شعر بخوانیم... از فرهنگ و ادب و تاریخ صحبت کنیم... به حال ایران تاسف بخورد، تاسف بخورم. مخ هم را بخوریم، فحش بدهیم. چشم و ابرو بیاییم دلمان تنگ شود بسوزد تکه پاره شود حال که کاری از دستمان ساخته نیست. آن قدر که رزیدنت به استاد بپراند:" استاد فکر کنم انترن محبوب تون رو پیدا کردید."

بله آدم های این شکلی محبوب من هم هستند و این احساس متقابل است.

خسته شدم از "بستنی می خورم پس هستم" ها که دور و برم را گرفته اند. چه جور اینقدر راحت زندگی می کنید...؟ یا اصلا نوش جانتان چرا به من یاد نمی دهید. چرا من بلد نیستم؟ این سطح دغدغه را از کجاتان در اوردید؟

امروز در ام آی سی یو یک سوم مریض ها مردند. پنج شنبه ی خونین. تفاوتش با روز های اول استاجری این است که من هم از مچ انداختن با عزرائیل خسته شدم. واقعیتش اصلا برایم مهم نیست. احساسی دارم؟ ابدا. می گفت دلم می خواد ایزولیشن رو برداریم، همه رو بگذاریم کنار هم. در دلم اضافه کردم، آره سریع تر بمیرند تمام شود.

قدیم تر ها دل پمبه ای بودم. الان می گویم خوب مرد که مرد! خدا رحمتش کند هم نیاز نیست. 

شما بروید فاز انتلکچوال اینستاگرامتان را بردارید، عکس قهوه و کافی و تولد پارتی اپلود کنید، یک روز همه زیر تیغ عزرائیل و ندانم کاری های جمهوری اعدامی خواهید بود. من و استاد هم با هم می رویم آن قدر عق بزنیم تا بمیریم.

این شب سحر ندارد

می گفت واقعیتش شب طولانی نیست، اما شب هر کس به وسعت تنهایی اش و به عمق دلتنگی اش است.

پس لابد شب من خیلی وقت است که سحر نخواهد داشت...

به مامان گفتم، که اگر کسی همین الان به من قول بدهد قول شرف بدهد با مرگ من اوضاع ایران درست خواهد شد، همین حالا چشم بسته حاضرم بمیرم. ولی به شرطی که قول بدهد.

تلخ نیست؟ پیام داد اسم مرا از روی متن سیاسی ای که نوشتی بردار. متن سیاسی؟ متنی ننوشته بودم! مگر من بخواهم متن سیاسی بنویسم اینجور می نویسم؟ من اگر بخواهم متن سیاسی بنویسم، قلمم را تیز می کنم، تیز مثل شمشیر، قلب تک تک آن کثافت ها را با آن به سیخ می کشم، روی آتش می گیرم، کباب می کنم و مثل هند جگر خوار به دندان می کشم. 

 

 به ترسو بازی و لوزر بازی همه حق می دهم انتخاب خودشان است لابد ترجیح می دهند چنان موشی ترسو تا اخر عمر به سوراخ موششان باشند و تکرار کنند :"بستنی می خورم پس هستم!"، ولی تف به تخم نداشته ی همه مان.

چون شما هیچ وقت بلد نبودید خودتان را جای بقیه بگذارید. از پشت پنجره دید زدن افاقه نمی کند. خودتان این ور پنجره سلاخی می شدید، سناریو عوض می شد، نه؟ به من بگویید چه طور این حجم از بی خیالی را تاب می آورید؟

جواب به پاسخ بالا، علت تمام بدبختی هایی است که می کشیم، و خواهیم کشید.

دوست دارم فردا در قالب سهره ای کوچک چشم از خواب باز کنم، مادرم در دهانم کرم بگذارد و لا به لای پر و بالش تیمارم کند. خودم را به نرمای بالش فشار دهم، بگویم: کابوس دیدم، خواب دیدم انسان شده ام در ایران!

مرا ببخش... مرا ببخش که دنیای بعد شما کثافت و بی رحم بود. که اگر خودتان هم بودید همین راه را پیش می گرفتید. خوب می شناختمتان.... ایرادی به کسی وارد نیست. ایراد این دنیا منم که قوانین نانوشته ی خودخواهی، نوک دماغ بینی و  کج دار مریض طی کردن تا پای مرگ به خورد مغز کرموی متعفنم فرو نمی رود.

یک روز همه خواهند مرد... پدرتان. مادرتان. خاله ها عمه ها عمو ها دایی ها! پدر و مادربزرگتان! برادرانتان. خواهرانتان. و خودتان. نمی دانم آن روز چه چیزی ارزشش را خواهد داشت... این احتیاط ها و ترس ها و جیک نزدن آن روز چه به کار خواهد آمد؟ ندانم.

 

زندگی توی قفس یا مرگ بیرون قفس؟

دومی. چون اولی دارد مرا دق می دهد...

فرگولی

صف. دز دوم واکسن کرونا. گردن می کشیدم ببینم چند نفر مانده تا نوبت امضا دادنم بشود.

دیدمت. تو توی صف بودی! داشتی امضا می کردی.

بعد به این فکر کردم که نه امکانش کم است تو باشی... چون تو در دانشگاه ما نبودی.

بعدش به این فکر کردم که امکانش خیلی کم است تو باشی... چون تو در دنیای ما نیستی.

بعدش به این فکر کردم، که اصلا امکانش نیست تو باشی... چون مرده ها واکسن کرونا نمی زنند.

و دوباره گردن کشیدم...

دیگر برایم مهم نبود نفر چندم نوبتم می شود! مهم این بود که می توانستم فرض کنم تو هستی که امضا می زنی. و ترجیح می دادم صف دیگر جلو نرود... تا بیشتر بتوانم در حال امضا زدن نظاره ات کنم.

ولی صف جلو رفت. تو امضا زدی و رفتی. نوبت من شد.

پ.ن. چرا نرفتم دستش را بگیرم؟ نمی دانم نمی دانم.

من درد در رگانم...

حسرت در استخوانم...

چیزی نظیر آتش

در جانم پیچید.

سوگوار نیستم

"نگویید سوگواری... این عبارت بسیار روانکاوانه است. سوگوار نیستم؛ رنج می کشم."

-رولان بارث-

رنجی که بر خلاف سوگواری پایانی ندارد. رنج ناشی از یک فقدان یک بیماری نیست که به دنبال رهایی از آن باشیم. که طبیعی ترین و سالم ترین واکنشی است که می توان در قبال فقدان از خود بروز داد. رنجی بی انتها که تنها با مرگ خود فرد پایان می یابد. بارث در جای جای یادداشت هایش اشاره می کند که به جای مشغولیت هایی که دیگران توصیه می کنند تا حواسش از درد فقدان پرت شود، ترجیح می دهد در خلوت خود بماند و رنج بکشد. او علاوه بر رنج فقدان، با پذیرش میرایی خود نیز درگیر است.......

 

می دونی، اون می فهمه. چون مزه ی رنج یه چیز دیگه ست. ولی متاسفانه، رولان عزیز تو هم مُردی... زیر خروار ها خاک یا شاید داخل خاکسترهای اتش. تو هم که شاید می فهمیدی نیستی. مثل بقیه.

 

کسی در می زند؛ مرگ است شاید

و هزار و چهارصد آمد.

هزار و چهارصد، با مرگ آمد. همان طور که گفتم.

هنوز به یک ماه نکشیده بود که مرگ درب زد، تنها میهمانی که نمی توانی درب خانه ات را به رویش ببندی وگرنه به زور از هر درز و سوراخی که هست نشت می کند. چه بهتر که محترمانه خودت را بزنی به نفهمیدن و بگویی:

"عرض سلام، دو سال است به شما فکر می کنم. بالاخره آمدید؟ بفرمایید داخل. چایی می خوریم... این دفعه هوس بردن چه کسی را در سر دارید؟ اکی مشکلی نیست، اصلا مگر چاره ی دیگری هم دارم؟ بنشینید و با هم فیلم جدیدی که قصد نقش افرینی در آن را دارید، تماشا می کنیم. فقط اگر درد داشت، بغلم بگیرید. خودتان محکم بغلم بگیرید و در گوشم زمزمه کنید، که دیر یا زود گریبان همه مان را خواهید گرفت. من دیگر از شما متنفر نیستم چون حوصله اش را ندارم. دوستتان دارم ولی به شرط آنکه تا روزی که برای بردن خودم می ایید، هر بار دیگری که امدید اول از همه مرا محکم بغلم کنید. محکم. خیلی خیلی محکم. یک طور که غیر خودمان دو تا، هیچکسی نفهمد ترک ها کجاست. و بعد فیلم را به اتفاق ببینیم."

 

دنیا کوچکتر از آن است
که گم شده ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی شود.

آدم ها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند

یکی در مه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف...

آنچه به جا می ماند
رد پائی است
و خاطره ای که هر از گاه پس میزند
مثل نسیم سحر،
پرده های اتاقت را.

-عباس صفاری-

نان و پنیر آخر سال کبیسه

اگر بودی،

می شدی مثل یکی از همین دوستان عزیزم، رفقای شفیقم، برایت متن مخصوص خود نگاشته ام را می فرستادم...

همه را ابتدای متن با ویژگی غالبی که ازشان به یاد دارم صدا زدم. صدا زدم که خودم یادم نرود کنارم دارمشان...

به شما چه می گفتم؟ نمی دانم. 

شاید به پونه می گفتم ای پونه با خنده های دل قنج بر! یا پونه ی آستین گرهی! یا پونه ی مو قشنگ خوش خنده! آخر خنده هایش، عجیب مال خودش بود.

به تو هم... می گفتم دختر دال... یا مهربانم... یا دالی خفن... فاطمه ی نازنینم... نمی دانم. نمی دانم. اخری را خیلی دوست دارم. 

کسی چه می داند شاید اگر زنده بودی این مدت اصلا می شدی یکی مثل الهام... که آنقدر از او دلگیرم که حتی سال نو و تبدیل هزار و سیصد به چهارصد هم نتوانست کینه ام را بشوید و ببرد. اگر مثل او بودی، بازی کردن خیلی راحت بود! بدون احساس، دیدار به قیامت.

شاید هم خیلی ساده گذر روزگار از هم جدایمان می کرد.... ان قدری که تبریک عید فرستادن برایمان دشوار و معذب می نمود و حتی سال به سال از هم خبر نمی گرفتیم...

یا شاید آن قدری عزیز می شدی که پیام کافی نبود... سر سفره تماست می گرفتم. 

ولی تو هیچ کدامشان نشدی، و نخواهی شد....

تو فقط داغ وسط دل گل لاله ای... سیاهی مثل مرگ، در حالی که از وسط گل لاله خون قل می زند و می جوشد.

صبح سی ام اسفند ماه سال کبیسه بود... اخرین سال هزار و سیصد. اخرین لحظاتی که هزار و سیصد حکم درستی بود.... به کل زندگی ام فکر کردم، که همه اش در هزار و سیصد بوده است. به تو که در هزار و سیصد بودی، و بعد در یک لحظه برای همیشه نبودی و در هزار و چهارصد هم هیچ وقت نخواهی بود. 

با مادرم پای صبحانه ی همیشگی بودیم. لواش و پنیر و گردو... گفتم: ولی من دلم نمی خواهد هزار و سیصد برود. اماده نیستم!  دلم نمی خواهد خداحافظی کنیم. خیلی ها هزار و چهارصد را نخواهند دید... اعداد زوج را دوست ندارم.

مادرم هیچ نمی گفت سرش با پیام های تلگرام گرم بود...

ولی فاطمه...

فاطمه ی قشنگم، 

دالی نازنینم،

به نان لواش و پنیر مالیده شده روی آن نگاه می کردم که یکهو اشکم سرازیر شد. سی ام اسفند ماه، سال کبیسه ی کرونا، آخرین لحظات هزار و سیصد... با خودم گفتم بس است، می خواهی روز عید را به کام همه زهر مار کنی؟ خودم هم نفهمیدم اشک ها از کجا آمدند، مادرم هم نه دید و نه فهمید، فقط این را دانستم که داشتم به تو فکر می کردم که به خودم آمدم و دیدم دیگر نمی توانم چیزی را با وضوح ببینم.

آخرین گریه و ابغوره ی هزار و سیصد را به نام تو زدم. اخرین قطره اشک هزار و سیصدم سندش به اسم تو خورد... و البته اولین اشک های اسکی باز هزار و چهارصد را. دلم می خواست به جز لقمه ی نان و پنیر کسی کنارم نبود و این یک روز اضافه ی سال را به یادت هق هق می زدم. یک روز اضافه که احدی کاریم نداشته باشد و به من بگویند هر چه قدر عشقت می کشد این یک روز اضافه را بزار!

از فردا بندی به نام هزار و چهارصد هست، که در یک لحظه مرا قدر یک سده از تو دور می کند! تو برای من غم لا به لای لقمه ی نان و پنیر صبح سی ام اسفند ماه آخرین سال یک هزار و سیصد هستی...

تو کجایی؟ لا به لای نان لواش؟ کنار مغز گردو؟ روی پنیر؟

من از تو با هزار و چهارصدِ بیگانه ای که نه تو را دیده است و نه می شناسد چه دارم بگویم؟ چه می توانم بگویم؟

من به همه شان پیام پر انرژی با گل آفتابگردان فرستادم، به همه شان با تک تک مشکلات ریز و درشتی که با آن کشتی می گیرند... ولی خودم از آفتاب گردان ها بویی نبردم.  قلبم تکه سنگی ست، دستم پر از آفتابگردان های پوشالی نمادین رنگ زده، و به این فکر می کنم که این سال پر مسافر، کبیسه هم هست...

دوستت دارم، به قول آیرون من:

I love you 1300،

و هزار و چهارصدت همایون.

پ.ن. فکر مرگ هایی که پایمان نوشته شده و باید در هزار و چهارصد ببینم دیوانه ام می کند.  همه ی ما دیر یا زود در هزار و چهارصد خواهیم مرد... و یک روز من مرگ آن ها را خواهم دید و روز دیگر آن ها مرگ مرا. قلبم چنگ می خورد... رخت شور خانه.

گاهی بیشتر

هر شب دلتنگت هستم، بعضی شب ها بیشتر..

آهنگ ها اندوهم را مثل یک مرغ عزادار مرثیه سرایی می کنند، برخی هاشان عمیق تر...

دلم تنگ توست... گاهی تنگ تر.

 

کاش می شد اندوه را گریست.

کاش می شد دلتنگی را با اشک پیمانه زد.

کاش می شد شب های بی ستاره سر بر شانه های یکدیگر اشک می ریختیم.

کاش می شد، دست یکدیگر را سخت می فشردیم و به هم دلداری می دادیم:

"چیزی نیست عزیزم. درد ندارد. زندگی زیر و بالایش پوچ است."

 

ستاره ها... وهم درخشان سیاه چاله اند،

و وای بر احوال سیاه چاله ای مات و بی انتها.

 

خورشید را بگویید، "شب بی ستاره می فروشم، خریداری؟"

 

استاد به من گفت، چند روز برو دنبال هر کار که دوست داری. 

او نمی دانست روح چه چیز را می طلبد... وگرنه هیچ وقت چنین چیزی نمی گفت.

مدال با اسانس مرگ

مرحله دوم انفرادی را، بعد دو بار تعویق، دقیقا روزی شرکت کردم که سالمرگ پونه بود.

مرحله دوم گروهی را، با اینکه مدت هاست ارزویش را داشتیم، بعد از ده مدل تغییرات لحظه اخری، روزی شرکت کردیم که سالمرگ تو بود.

برای هرکدامشان خون دل خوردم... و چه تلاقی های عجیبی.

وقتی سوال تفکر طراحی را در انفرادی نگاه می کردم و لعنت می فرستادم که چرا حفظی ست، به هواپیمای بوئینگ اوکراین فکر می کردم. و به شماره ی ۷۵۲... به اکرم که دو صندلی آن طرف ترم افتاده بود نگاه می کردم و با خودم می گفتم:" شرط می بندم نمی دانی پارسال این موقع این لحظه کدام جهنمی بودم." حاضر بودم تا اخر عمرم هر سال در این موعد چنین استرس و فشار استخوان شکنی را برای ازمونی مثل المپیاد تحمل کنم ولی به جایش دیگر هیچ وقت آن روز کذا را نمی دیدم.

ساعت رو به رویم را که نگاه می کردم، لحظه لحظه ی جراحی رسول از جلوی چشمانم کمانه می کشید...

روز گروهی، لحظه ای که رو به روی اکرم و وجیهه و سپهر در قرنطینه رو به روی تخته ایستاده بودم و ملتمسانه می گفتند که بجنب امیدمان به توست جمعش کن ایده با تو بود دیشب قول دادی، به این فکر می کردم که به جای پای تخته بودن، آن روز، روز قبرستان رفتن و گل نرگس خریدنم بود. و به خلف وعده کردنم فکر کردم... که اگر من پای تخته باشم، پس امسال گل نرگست را چه کسی می اورد؟ آخ که تو هم خوب بلد بودی فصل رفتنت را انتخاب کنی... هم زمان با زردی وسط دل نرگس ها.

این روز ها که انتظار نتایج می کشم، مزه اش جور دیگری ست... 

عجیب است... دو مدال بیمارگونه با طعم مرگ. به رنگ زرد بیمار وسط قلب نرگس. گویی سرنوشت من، با مرگ شما گره خورده است. این مرگ کارآفرین.

انگار سرنوشت تلخ من این بود که باید حتما در روز های سقوط، امید واهی صعود را مثل شربت اکسپکتورانت به خودم می خوراندم. ساده لوحانه و خرافه وار با خودم فکر می کنم سرنوشت مدال ها را سقوط لجوجانه ی هواپیما ها تعیین می کند.

نهایت هر چه کسب شد و نشد تقدیم شما که نبودید ولی بودید. اولی اش مال پونه. دومی اش مال تو. نه گل نرگس می شود نه اصلا حتی به دردتان خواهد خورد. صرفا به یاد لحظات جهنمی ای که صد سال هم بگذرد مثل قیر مذاب در مغزم خواهند جوشید.

ریسمان پاره

ریسمان پاره را دوباره می توان گره زد، دوباره هم دوام می اورد. اما هرچه باشد ریسمان پاره ای ست. شاید ما دوباره یک دیگر را دیدار کنیم، امّا در آن جا که ترکم کردی، هرگز دوباره مرا نخواهی یافت...

-برتولت برشت-

* بند طناب پاره شده بود. دوباره گره اش زدم. لباس ها را اویزان کردم. ناگهان تقه ای کرد و دوباره از محل گره پاره شد و تمام لباس ها را به باد داد. یک ربع روی زمین نشستم و به لباس های تازه شسته شده نگاه کردم. باید دوباره شسته می شدند. دوباره. و دوباره.

والاس و گرومیت

هیچ کس غیر تو والاس و گرومیت را نمی شناخت.

تلویزیون کارتون پخش می کند. خنده های والاس را که می بینم دنیا بر سرم اوار می شود. سال اخر قرن است و من تنها هستم. در درک مشابهت خنده های والاس و عرب مسافر تنهایم. در تقلید خنده ها با دو دندان جلو تنهایم. در شنیدن صدای زنگ سنجدی خنده ها، بی یاورم.

دفتر ورق خواهد خورد و دیگر هیچ کس نخواهد فهمید. این رازی است که در این قرن مدفون خواهد شد. 

کاش ادم بزرگ ها قدری بیشتر کارتون های دقیانوس را می دیدند. دنیا فقط یک نفر که والاس و گرومیت را می فهمید به من داده بود، آن را هم خودش بی رحمانه گرفت.

به من بگو، 

من درد والاس و گرومیت را در کدام چاه فریاد کنم؟

 

چون به هم قول داده بودیم

مُنا نوشت:

"امروز 99/9/9 عه... سالها پیش قرار گذاشتیم امروز ساعت ۹ و ۹ دقیقه بریم پای برج میلاد که دوستیمونو بعد سال ها به هم ثابت کنیم......."

چه برایش می نوشتم؟ چه داشتم که بنویسم دالی؟

که من وقتی عهد می بستم، فکر همه چیزش را کرده بودم، فکر مشهور شدنمان را... دانشگاهی شدنمان را... خارج رفتنمان را... ازدواج کردنمان را، حتی بچه دار شدنمان را! ولی یک درصد هم به مرگ فکر نکرده بودم؟

چه می توانستم بنویسم برایش.... که مرا ببخش عزیزم ولی مرگ مشتمان را وا کرد؟ خیلی زود تر از آنچه فکرش را بکنیم؟

که یک در هزار فکرش را نمی کردم یکی مان هست که هرگز به این تاریخ نمی رسد و تا این تاریخ بار ها استخوان پوسانده است و زیر خاک سرد خوابیده است و به ریش همه مان می خندد؟

کلافه پشت آستینم را به چشم قرمزم می کشم. اشک ها می ریزند. بالاخره.

چه بچه ی ساده دلی بودم!

به من بگو! تو کجایی؟ تو به من قول داده بودی امروز پای برج میلاد باشی! قرار نبود! این درست نیست. هیچ کدام از سناریو هایی که تصور کرده بودم اینگونه ختم نمی شد. تو الآن کجایی. کجایی؟

به چه حقی... به چه حقی داستانمان را خراب کردی؟

چرا. به قولت. وفا. نکردی؟ 

زمان نا جور مشت می اندازد. بی قواره. آن قدر غیر منطقی که سهم تو از زیبا ترین و رند ترین تاریخ قرن، فقط اشک های ساده انگارانه و پوچ من است. 

امروز پای برج میلاد پیدایت می کنم. چون تو قول داده بودی و می دانم روی قولت خواهی ماند. بیا.

خواستم داد شوم... گرچه لبم دوخته است.

شب عطیه پیام داد که: "بیا! نیازت داریم! مشاعره! تیم دانشگاه! حیفه به خدا!"

به خودم جواب دادم: "دنیای بی رحمی ست عطیه، شعر و شاعری دیگر به من نمی اید... حتی اخرین باری که برای دلم شعر خواندم............... دیگر خاطرم نیست."

 

هیچ کس نفهمید،

ولی من شعر را خیلی وقت است کنار گذاشتم. بی صدا. از شعر دل کندم.

 

پ.ن. تو چی؟ حتی تو هم نفهمیدی؟ ای بی معرفت من. 3> لای شعر ها را نمی گردم. شعر ها شاد تر از آن اند که تو لا به لای آن ها باشی.

انتقام سخت

بی شوخی،

الهی پر پر بشوید ای شماهایی که انتقام سخت پارسال را دیدید و الآن باز هم دهانتان را باز می کنید که انتقام سخت! مرگ بر ایدئولوژی پر از کثافت تان. مرگ بر سوی چشمان همیشه کورتان. مرگ بر مغز های زنگار گرفته تان. گل بگیرند دم دهانتان را که بیست و چهار ساعت مثل لوله ی گه گرفته ی فاضلاب باز است و قل می زند و کثافت و نجاست از آن بیرون می ریزد و اعصاب را گه مال می کند.

آرزوی مرگ دارم برای همه تان. می توانم با دستان خودم تک تکتان را به درک واصل کنم.

دستم را می اندازم دور گردنتان،

و فقط به اندازه ی غمی که این یک سال کشیدیم فشار می دهم. نترسید، نه بیشتر، نه کمتر. عادلانه. به اندازه هر قطره اشک... به اندازه ی تار مو های سپید... به اندازه ی مرز های جنون.

یک طور که دقیقا مثل انتقام سخت پارسال، این بار شما، بین زمین و اسمان زجر کش شوید.

اتفاقا من هم با انتقام سخت موافقم.

خون هزار نفر لاشخور هایی چون شما را بریزم، حتی قطره ای از خون ریرا ها و پونه های این سرزمین نخواهد شد.

لعنت به سر تا پای وحوشی چون شما.

گری در هواپیما

مرتضی برزگر بود،

یکی از عاشق ترین قلم هایی که به عمرم خوانده ام،

گاهی ان قدر عاشق بی منطق که غیر قابل تحمل.

 

از باب اسفنجی دیدن عسلش نوشته بود،

از اینکه مثل باب اسفنجی دلش برای گری های زندگی اش تنگ شده و اینکه نمی داند چند باب آن بیرون هستند که دلشان برای گری ای که او باشد تنگ شده.

 

پی نوشتش زده بود،

دوست دارید باد صدای چه کسی را براتان بیاورد؟

من ادم زیاد از دست داده ام،

گری های زیادی،

ولی از دست دادن تو، مزه اش جور دیگری بود.

یک جور دیگری لا به لای همبرگر ها اشک ریختم آخر.

بی درنگ نوشتم:

"دوستم که توی هواپیما مُرد."

کاش باد واقعا کامنت مرا می خواند. کاش فقط یک ثانیه صدایت را می اورد.

راستش را بگویم؟ مطمین نیستم که واقعا صدای واقعی ات را به خاطر دارم یا از ترس فراموشی برای خودم یک صدا اختراع کرده ام و به خودم می خورانم که هنوز صدایت را یادم هست.

می بینی؟ یک سری گری ها هر چه قدر هم چنگ بزنیم، 

هر چه قدر هم که در همبرگر ها اشک بریزیم،

به ما بر نمی گردند.

 


"عسل شیفته‌ی باب اسفنجی است. گرچه قسمتی‌ را دوست‌تر دارد که باب، آلوده‌ی چالشی بی‌فایده می‌شود و فراموش می‌کند به حلزونی که اسمش گَری‌است و اهلی اوست، غذا بدهد و نوازشش کند. گری او را ترک می‌کند. باب متوجه نمی‌شود. روزها می‌گذرد. لحظه‌ی مواجهه می‌رسد. وقت ورود به اندوه معلقِ جاهای خالی.‌"
 

ماه و ماهی

می بینی؟

گذر زمان است..

آن قدری پوستم کلفت شده، که ماه و ماهی را ضبط کردم، اولش گفتم تقدیم به بابا و تمام میزان هایش را لبخند زدم. پنج سال. پنج سال طول کشید.

ماه و ماهی...

می فهمی؟

من ماه و ماهی را ضبط کردم!!

من اشک های زیر مقنعه را.. دلتنگی چپانده در کوله پشتی را... غربت سرد و نمناک شیشه ی اتوبوس ترمینال را... بی کسی غروب های گورستان را.. سوییشرت سبزم را.. بی پناهی سنگ قبر ها را.. هق هق های کنار بساط گل فروش ها  را.. شکوه شهرافتاب را.. جادوی دستان علی رضا بدیع را.. قناری گلوی حجت اشرف زاده را.. و اشک های قایم باشک باز چشم سینا را...  همه را ضبط کردم، و حال می دانم که دیگر هیچ چیز مرا نخواهد کشت. چون من ماه و ماهی را بعد از پنج سال، ضبط کردم و به آن لبخند زدم.

گذر ایام است عزیزکم...

زمانی بود، ماه و ماهی از هرکجا که درز پیدا می کرد، مثل گرگ زوزه سر می دادم و مثل سگی که تیرش زده باشند به خودم می پیچیدم و ناله می کردم. گریه نه، ناله! ماه و ماهی اهنگ ممنوعه ی خانه ی ما بود و من سوزنبانش بودم.

ولی می بینی یک روز می رسد که بالاخره جرئت ضبط ماه و ماهی را هم پیدا می کنی،

و تقدیمش می کنی به کسی که اندازه ی خودت بی قرار آواست. نیکا. بابا.

به نیکا، چون اولین نفری بود که ماه و ماهی را بدون اجازه پخش کرد و عذرش را نخواستم. چون مرا با ماه و ماهی اشتی داد.

به بابا، چون اگر بیشتر از من با آن گریه نکرده باشد، کمتر هم نگریسته است.

آن روز که می اید، لزوما خوب نیست،

ولی از گذشته ها بهتر است،

و تو قوی تری،

که با ماه و ماهی، این بار خنده می زنی.

 

پ.ن. بابا. گریست.

ای داغدیده بازگو، بلخ و سمرقندت چه شد؟

بالای پنجاه بار نگاهش کردم. شصت بار. هفتاد؟ نمی دانم. خیلی زیاد.

مشاهیر ایران، روی اهنگ همایون می خوانند. با تکنولوژی دیپ فیک یا هرچه که هست.

پلک می زنند... حرکت می کنند... به همان واقعیت زنده بودن. به همان طعم گس از پوست و گوشت و استخوان.

آن ها شعری را که شاید قرن ها بعد از مرگشان سروده شده، همه با هم زمزمه می کنند. فارغ از دستبند ها و افسار های زمان و مکان.

یک بیتش را پروفسور میرزاخانی با موهای کوتاه و چشم های اسمانی اش زمزمه می کند،

بیت بعدش را شهید همت با ریش هیئتی و چشم های همیشه غم بار دم جبهه اش.

بخشی اش را مصدق با مظلومیتش پلک می زند،

و قسمتی را پروفسور حسابی با خنده ی معصوم تر از کودکش.

ستارخان می اید با سبیل چخماقی، ملک الشعرا می اید با عینک ته استکانی، پروین می اید با چارقد کوتاه همیشگی، چمران می اید با کلاه فرماندهی...

می ایند. نفر به نفر. چهره به چهره.

و می گویند ایران من ایران من!

می گویند مادر من..

حال تو راستش را بگو، توانستی خودت را پیدا کنی؟ دقیق نگاه کن! خودت را ببین! دیدی؟ من می بینمت. پیدایت کردم. می بینمت. می بینمت!!

یک جایی بعد از سیمین دانشور و قبل از نرجس خانعلی زاده... عکس توست. می ایی در حالی که عینک قاب مستطیلی ات را بر چشم داری... با شال بنفش قشنگه، بینی عقابی، لبخند سنجدی همیشگی.

غریو می کنی: "دور از تو بادا اهرمن، ایران من ایران من."

و بعد پونه می اید...

با همان لبخند مسحور کننده جینگیل مستانه اش که سر کلاس ها کشته می داد، با همان ارامش،

زل می زند به دوربین،

می گوید:" ای سرو سبز بی خزان..."

نمی گذارند ادامه دهد :"ای مهر تو در جان و تن."

هواپیما ها سقوط می کنند.

سقوطشان می دهند.

 

تو بودی! قسم می خورم. به شرفم... به قطره قطره ی خون جاری در رگانم قسم، جای تو دیر یا زود کنار این مشاهیر می بود. من با چشمان خودم دیدمت. با پشتکاری که از تو سراغ داشتم، کوه را هم سوراخ می کردی. اخ که لعنت به پشتکار، تو کوه را هم در مشتت آب می کردی!

منتها بد زمانی به دنیا امدی عزیزم. بد زمانی. دقیقا از همان جایی خوردی که خودت گفتی  :"دور از تو بادا اهرمن."

اهریمن... آن ها اهریمن بودند. اهریمنی پلید و متعفن.

اهریمن ها... تو را... پونه را... از من و ایران ربودند.

ما...

من...

و ایران...

تنهاییم.

خیلی تنها.

 

پ.ن. چند نفر از مشاهیر اینده مان را از کلیپ دزدیدید کثافت ها؟ چند نفرشان را؟ و به چه حقی؟ 

پ.ن. تخیل بی مثالی دارم، و ازارم می دهد... که نمی توانم به اندازه ی لیاقت خودت، اینده ات را تصور کنم. خودت باید می بودی و نشانم می دادی. حتی مغز معیوب من که هر شب داستانی برای نوشتن دارد، مقابل تصور اینده ات عاجز و درمانده است.

حال فهمیدی، بغض برای چیست؟ به خاطر عجز تخیل است عزیزم.  به خاطر درمانده بودن خیال باف ترین مغز ها، در نوشتن اینده ات که اکنون از آن دیگر فقط یک نقطه ی سیاه باقی مانده است.

تو چی می شدی دالی؟

آخ. که تو چیییی می شدی!

هراس بی هراس

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش 

از ابتذال شکننده تر بود.

 

هراسِ من -باری-

همه از مردن 

در سرزمینی ست

که مزدِ گورکن

از بهای آزادیِ آدمی

افزون باشد.

 

-احمد شاملو-

روزای روشن خداحافظ، سرزمین من خداحافظ

همه عزادار، سر به گریبون

مردا سر دار، زنا تو زندون

نه تو اسمون نه رو زمینیم

انگار که خوابیم، کابوس می بینیم

 

 

اینا یادت باشه، بشماااااار.

قسم می خورم. قسم. 

از هر قطره ی خونشان، 

از هر قطره ی خون نوید، 

از هر قطره ی خون پونه،

از هر قطره ی خون فاطمه،

لردلاسی هفت سر به جنگ شما می اید.

جهنم زاییده از زایگوما

زایگوما هم استخوان بی صفتی ست... از بی صفت ترین ها.

از خنده درد می گیرد،

ولی لاکونا هایش تا ابد پر از خاطرات سمی است.

هربار که بخندی، 

سم و زهر را به خونت آزاد می کند، زبانت مزه فلز می گیرد و در حالی که سعی می کنی لبخندت را باقدرت بالا نگاه داری، بند بند وجودت را می سوزاند.

نباید می خندیدیم عزیزم، نباید.

جالب است،

به خنده که می رسم تازه گریه کردن راحت می شود.

آتش سوزی در سروستان

به چشمان خودتان می رود،

دود این سرو ها که آتش می زنید...

علف

علف، گور را محو می کند

زمان، درد را

باد، رد پای رفتگان را..

- میخائیل شولوخف، شاملو -

پ.ن. و من خیلی علف دوست داشتم. یادت هست؟ همیشه به من می گفتی باید ببریم در علف ها بچرانیمت.

تراژدی در ۱۹ ثانیه

(صحنه، صفحه ایست معلق در میانه ی آسمان و زمین.)

{۱۷۶ نفر به صحنه رانده می شود، 

۱۹ ثانیه سکوت می کنند،

زمزمه می کنند،

به یاد می اورند،

از یاد می برند،

گریه می کنند،

فریاد می کشند،

می میرند.}

 

پ.ن. دلم می خواهد برایتان گریه کنم، گریه ام نمی آید.

کاش می شد بچه گربه می شدم، خودم را کلاف مو می کردم و به خودم می پیچیدم.

امروز برای یکی از همکلاسی هایم تعریفتان کردم. خیرات سرمان داشتیم به هم امید می دادیم که گور پدر جراحی!

فکر می کردم روزی که جرئت تعریفتان را برای فرد دوری مثل او پیدا کنم، یعنی موضوع تا حد خوبی حل شده است.

اشتباه فکر می کردم، حل نشده. هیچ چیز در مغزم حل نشده. فقط یادم رفته! 

نمی فهمم چه جور باقی ادم های دور و برم، آن نوزده ثانیه لعنتی را تصور می کنند ولی شب ها کابوسش نمی بینند. نمی فهمم. سه روز است، هرشب در هواپیمایی سقوط کرده ام.

دردتان مثل هرپس ویروسی ناشناخته و قهار در تک تک گانگلیون های عصبی ام ریشه دوانده. هر بار که یاداوری می کنم، بدنم پر از زهر و زخم شمشیر می شود.

کاریش نمی شود کرد، من محکومم. در عفونی خواندیم: هیچ دارویی جلوی عود هرپس ها را نمی گیرد. مبتلا که شدی، تا اخر عمر دست و پنجه می زنی.

 

قاصدک در دل من،

همه کورند و کرند،

دست بردار ازین در وطن خویش قریب.

که دروغی تو دروغ،

که فریبی تو فریب.

غریبی که خاک بود

شاید هم خاک

از این که عزیزانمان را با خود یکی کرده است

این چنین بوی خوبی می دهد.

 

-تورگوت اویار، فارسی سیامک تقی زاده-

 

پ.ن. تو برایم مثل لرز وسط مردادی. گرمای تابستان است و لرز می زنم. لرزی که نمی فهممش. 

گفتم؟ نگفتم. سه روز پیش باز قاطی کرده بودم. از آن قاطی ها که وقتی عکست را می بینم..‌ خب چون عکست را دیده بودم از قضا همراه با چهار تا سزارین. قبلا هم سزارین زیاد دیده بودم ولی چهار تا در یک ساعت ظرفیتم را رد کرد. زندگی می آمد و می رفت. به سرعت. بی اهمیت.

حالم از این کشمکش دائمی مرگ و زندگی به هم می خورد. حالم به هم می خورد که مادر خیکی نازا چه حرص بی مثالی می زد بلکه روزی بتواند یک بدبخت دیگر از ژن خودش را بیاورد توی این گه بازار! و دلم می خواست نوزاد ها را همان جا توی اتاق عمل راحت کنم. باورم می کنی؟ دلم می خواست جانشان را بگیرم. ساده از همان ابتدا تمامشان کنم. خلاص. تمام. عدم. نیستی. نابودی.

آن لحظه فقط،

حالم از مادر ها به هم می خورد، که رنج را تحمیل می کردند.

حالم از رزیدنت ها و اساتید به هم می خورد، که رنج را کمک می کردند و عصای رنج بودند.

و حالم از نوزاد ها بیشتر از همه به هم می خورد، که خود رنج بودند و رنج تر خواهند بود.

رفته بودم بالای سرش با خودم زمزمه می کردم، تو دیگر کدام دختر بدبختی خواهی شد؟ به خاطر یک تکه گوشت بدقواره که وسط پاهایت نیست، داس چه کسی سرت را خواهد برید؟ چه کسی اسیدت خواهد پاشید؟ چه کسی تجاوزت می کند؟ غیرت کدام نفهم تر از خودت خفه ات می کند؟ کدام موشک نشانه ات خواهد رفت؟ روی کدامین کوه سقوط می کنی؟ مثل احمق ها وقتی هم سن ما بشوی ماتیکت را به شوق چه کسی می مالی و فکر می کنی خوش بختی؟ های دخترک بدبخت. شاید هم یکی مثل من بشوی، بخواهی همه ی این ها را ببینی و هر روز صبرت را پیمانه بگیری و چرتکه بیندازی.

ارامش و نفهمی اش بیشتر از همه حالم را به هم زد. بدبخت، نفهم، و نحیف.

وق هایی که می زدند، عجیب پوچ بود. عجیب. 

با خودم فکر می کنم کاش استاژری که بالای سر من امده بود، دلش را داشت و از همان اول تمامش می کرد. کاش.

شرمسار نیستی؟

آدمی گاهی آن چنان دلتنگ کسی می شود،

که اگر او از این دلتنگی با خبر شود،

از نبودنش شرمسار خواهد شد.

-عزیز نسین-

 

حجم دلتنگی ام کافی ست برای شرمساری ات یا هنوز جا دارد؟

دردی یا که رنج؟

اندوهگین شدن در مقابل هر نوع از دست دادنی درد است. اندوه را حس کردن دردناک است اما اندوه را زندانی کردن و حس کردنش را به تعویق انداختن رنج است و این به تعویق انداختن برای هر فرد روشی شخصی و متفاوت دارد. 

 

و من آن قدر چشم هایم را به رویت بستم، که خودم هم نمی دانم دیگر چند چندیم. کور شده ام. رنج و درد و همه را سپرده ام دست باد.

ناخوش

و می دانی؟

نه. حالم خوش نیست. حالم هیچ خوش نیست.

حالم هیچ...

حالم هیچ...

احساس می کنم:

قلبم باسکولی ست،

کل دنیا را از آن اویخته اند.

 

 

می خواستی بروی ولی رفتن به تو نمی آمد

بحث مهاجرت و رفتن و فرار از ایران و افت شدید آی کیوی ننه من غریب های تلخک مجلس و هئیت دولت در حد عقب مانده های ذهنی و این ها بود که یادت افتادم. 

می خواستی بروی. همیشه فکرش را می کردم با کدامین پشتوانه، ولی زیاد سینه سپر کرده بودی و به من گفته بودی که می خواهی بروی. شاید در خیال بافی هایت، ولی باز هم بلند پرواز بودی. 

من آن زمان ها آدم ساختن و عشق ورزیدن و ابر های کومولوس و دوست داشتن مربا های مامان بزرگ و رفیق فابریک بازی و خاطره با دود و دم های ولیعصر و برج میلاد و کتاب شعر ورق زدن بودم. الان هیچ کدامش نیستم دیگر. همه را رایگان و پوچ دادم دست باد ببرد هر گوری که می خواهد بیندازد. اخرین کتاب شعری که ورق زدم را یادم نیست حتی. های گوشت را بیاور که بگویم دیگر حالم از شعر به هم می خورد اصلا.

واقعیت این است که نه خانواده مهم اند، نه فامیل، نه عشق و شادی و دوست و موست و این خرت و پرت های واهی و ضمایم. همه شان ارزانی خدا. اگر وجود دارد. از تو چه پنهان خودم هم دیگر برای خودم مهم نیستم زیاد. فقط می خواهم بروم با خیال راحت سرم را بگذارم در قبرستانی جهنم دره ای -هر کجا که ایران نباشد- و چشم هایم را ببندم و این قدری بشمارم تا عدد ها تمام شوند. می دانی شمارش عدد ها حتی مرز و جغرافیا دارد. رفتن از پنج هزار و سیصد و هفتاد و سه به پنج هزار و سیصد و هفتاد و چهار در برخی کشور ها مثل چشمک است ولی در ایران هر سیلابش خنجری ست مستقیم به ریه.

بشکن تانوس.

می روم عزیز. به جای هر دومان می روم.

و حتی تف هم نمی کنم توی روی ایران.

که تخم همه شان برچیده شود. 

 

In an octopus's garden in the shade

به تو فکر می کنم

زخمه های سینه ی یاکریم مادر

صبحگاهان

سخن هایی دارد به وسعت یک سقوط

مایونز و تلویزیون

خیلی وقت ها شتر از هندوستان یاد می کند و بعدش انگاری دست دیسموند تینی ست که کلیک می کند.

مثلا یک هفته قبل از هجده دی، که عکس عروسی پونه را با کیمیا می دیدیم و بعدش موشک لعنتی صبح هجدهم. من تا آن موقع ماه ها بود از پونه خبری نداشتم.

یا مثل اینکه برایت می نویسم که اجازه بده چون می خواهم فراموشت کنم و بعد دادگاه هم زدن دو سال گذشته سر می رسد. وقتی ماه هاست با خودم یکی به دو کرده و دیگر برایت چیزی ننوشته ام.

فکرش را بکن! خودم را از کل عالم و آدم بُرانده ام که دیگر هیچ خبر لعنتی ای به گوشم نخورد. می آیم بعد از قرنطینه ای طولانی، مرگ و شکلات زوساک را برایت می نویسم که تمامش کنم و شرش را بکنم. هم زمان زنگ می زنم به مامان تا برای سالاد سس مایونز بخرد.

 و توی تلویزیون سس مایونز فروشی، چشم های مادر توست که حتی جهنم هم از آن می ترسد.

این چه قدر اتفاقی ست؟ به راستی سرنوشت کاهوی سالاد بدین شکل غریبانه از دهن افتادن بود؟ که "مادر ف.د. را موقع خریدن سس توی تلویزیون دیدم."؟

تلویزیون وطنی ای که ما برای رضای خدا ماهی یک بار هم روشنش نمی کنیم؟

 

به نظرت دیسموند تینی آن پشت دارد چه غلطی می کند؟ ها؟ ته داستانمان کجاست؟ مگر نگفته بودم می خواهم فراموشت کنم؟ این چه کارزاری ست. لعنت به من. لعنت به هم زدن جنایت هاشان در دادگاه دو سال بعد. لعنت به سس مایونز.

 

می دانی؟ همه شان باید در شراره های قرمز  آتش چشم هایش بسوزند. ذوب شوند. استخوانشان وا بدهد. 

همه شان باید... باید! زجر گُل های همیشه تازه ی سنگ قبر را، تا آخرین نفس بو بکشند. همه شان!! این تنها چیزی ست که آرامم می کند.

 

که "من"...

"فرزندم"...

"حاصلِ همه ی زندگی م بوده.".

 

فهمیدی؟

"حاصل همه ی زندگی" ش بودی.

مرگ و شکلات

یک حقیقت کوچک

می میرید.

صادقانه بگویم، تمام تلاشم را می کنم تا با نشاط با این موضوع برخورد کنم، با این حال علی رغم همه ی تلاش های من، بیشتر مردم به دیده ی تردید به من نگاه می کنند. خواهش می کنم به من اعتماد کنید. قطعا من هم می توانم با نشاط باشم. من هم می توانم با شعور باشم؛ بساز و با اخلاق. فقط از من نخواهید با عاطفه باشم. من و عطوفت هیچ ربطی به هم نداریم.

مسئله این است که در لحظه ای که برای بردنتان می آیم، چیز ها چه رنگی دارند؟ 

خودم آسمان شکلاتی رنگ را دوست دارم. تیره. شکلاتی تیره. مردم می گویند این رنگ به من می خورد. خودم شخصا سعی می کنم از همه ی رنگ هایی که می بینم لذت ببرم. از همه طیف رنگی.حدود یک میلیارد طعم مختلف که می توان گفت هیچ کدام تکراری نیستند و یک آسمان برای آهسته مکیدن.

 

هر ساعت از روز می تواند هزاران رنگ مختلف داشته باشد. رنگ زرد موم. آبی با لکه های ابر. تیره و تار. به خاطر نوع کارم سعی می کنم به ابن نکات توجه کنم. فقط همین عوامل حواس پرتی هستند که باعث می شوند عقلم را از دست ندهم. مگر کسی برای جایگزینی ام پیدا می شود؟ البته که جواب منفی است.

به همین دلیل است که آگاهانه و عامدانه تصمیم گرفتم به جای تعطیلات، از عوامل حواس پرتی مختلف در حین کار استفاده کنم. نیازی به گفتن نیست که دائما به تعطیلات نیاز دارم، و به رنگ ها.

ولی شاید هنوز هم از خودتان بپرسید چرا باید به تعطیلات و استراحت نیاز داشته باشد؟ قصد دارد حواسش را از چه چیزی پرت کند؟

در این جا به نکته ی بعدی می رسیم.

به آدم های جامانده.

بازماندگان.

همان هایی که تاب دیدن شان را ندارم ولی خیلی اوقات ناچار می شوم این کار را بکنم.

چشمم عمدا دنبال رنگ هاست، چون می خواهم به آن ها فکر نکنم ولی هرازچندگاهی با کسی رو به رو می شوم که جا مانده است و در میان پازلی از رویارویی با حقیقت، نا امیدی و غافلگیری فرو می ریزد. این ها قلب هایشان سوراخ است و ریه هایشان خسته و کوفته.

این خودش مرا یاد موضوعی می اندازد که می خواهم امشب برای شما تعریف کنم؛ یا امروز یا... هر ساعت و هر رنگی... این داستان یکی از همان هایی است که همیشه در زمره ی بازماندگان هستند و در کار به جا ماندگی خبره اند.

در واقع داستان کوتاهی است که موضوعات مختلفی دارد، ازجمله:

  • یک دختر
  • تعدادی کلمه
  • یک هواپیما
  • کوه دنا
  • اسم مستعار اولین گوسفند شبیه سازی شده
  • تعدادی ایرانی بدبخت و فلک زده
  • و مقادیر زیادی جنایت و کثافت

ژوزف را بعد از آن فاجعه، هر روز دیدم.

صبح های زود

باورت بشود یا نه عزیزم،

دیگر حتی خودم هم حالم از گریه هایم به هم می خورد.

گه مال

می دانی چی جری ام می کند؟

که تو فقط زندگی گه مال دبیرستان را دیدی!

به اینجایش که من رسیدم نرسیدی.

گه مال هایش را تحمل کردی،

و بعد

خیلی ساده

-با یک بشکن-

مُردی.

 

نه دنیا تماما هم گه مال نیست عزیزکم.

چیزهای قشنگ هم فکر می کنم لا به لای گه ها موجود باشند.

 

من را ببخش اگر دیگر هر روز به تو فکر نمی کنم.

من را ببخش که دارم پاکت می کنم. 

من را ببخش که به خاطرت همه چیز را سفید کردم. دفترچه خاطرات ها را جمع کردم. نوت های تبلت را سیو دیلیت کردم. هاردم را دسته بندی کردم. ورقه های هندسه را زیر جعبه ی خاطرات چپاندم. 

من را ببخش اگر هنگام فولدر بندی هاردم، عکس های کوفت شده ی پارک ملت را باز نمی کنم و عامدانه از روی لبخند مرگ خشک شده ی گوشه ی چهره ات می پرم و صرفا تاریخشان می زنم.

من را ببخش که آن روز با همه شان عکس دو نفره گرفتم، ولی عکسم با تو و مونا شد سه نفره. شاید اشتباهی دل نشین بود.

من را ببخش اگر این روز ها جرئتی یافته ام  و مردنت را برای اولین بار جلوی مادرم هجی کردم. که ف. د. مُرد!

من را ببخش اگر به جای فوت کردن یا مرحوم شدن، از لفظ مردن یا از بین رفتن بیشتر خوشم می آید. مرگ را هم محترمانه می کنند این ادم های لعنتی.

عزیزکم من را ببخش که به اینجایش رسیدم ولی تو نرسیدی.

من را ببخش که این روز ها چنگ می زنم و تلاش می کنم تا فراموشت کنم.

من را ببخش که به "می تونیم دوباره عکسای جذاب تر بگیریم" و "اره بابا هنوز کلی خاطره ی قشنگ قراره بسازیم" های غزال اعتقاد پیدا کرده ام.

من را ببخش فاطمه... من را خیلی ببخش که دوباره فهمیده ام بوی یاس را دوست دارم. ببخشم که استین بلند های رنگ شادم را می پوشم. ببخشم که با جیم پارسونز می رقصم و در رقص به تو فکر می کنم نه در اشک. و در میان خنده ها و کش و قوس های اندامم به لارجر دن لایفی فکر می کنم که تو خواهی بود. به وسعت زندگی ام. 

های ببخشم که خواب هایم را بهتر از قبل کنترل می کنم.

من را ببخش.

سعی می کنم کمی به جایت زندگی کنم.

هدیه ی من به تویی که فقط گه مال هایش را دیدی.

نه اینجایش را!

له جی لی منس.

 

پ.ن. دیدی؟ ایران بعد از هواپیما، ناو سواحل جنوب را هم زد. تبریک به دالی ها. تبریک به پونه ها. یاران جدید در راهند. راستی من در کدامین ناو و هواپیما و قطار لعنتی خواهم بود؟ 

پ.ن. تر. و لاین زنانی که این شکلی شد. چون همه شان خودخواه بودند. و آهم، کل جهان را گرفت. 

به خودم گفتم چگونه ای؟

جواب دادم:

او را می بینم و رنج

می کشم

می خندد و رنج

میکشم

راه می رود و رنج

می کشم

 

نفس می کشد و باز هم

رنج می کشم

 

می گویم از او تو را چه حاصل است؟

جوابی نیست جز

رنج رنج رنج

به خودم گفتم چگونه ای؟

جواب دادم:

او را می بینم و رنج

می کشم

می خندد و رنج

میکشم

راه می رود و رنج

می کشم

 

نفس می کشد و باز هم

رنج می کشم

 

می گویم از او تو را چه حاصل است؟

جوابی نیست جز

رنج رنج رنج

به خودم گفتم چگونه ای؟

جواب دادم:

او را می بینم و رنج

می کشم

می خندد و رنج

میکشم

راه می رود و رنج

می کشم

 

نفس می کشد و باز هم

رنج می کشم

 

می گویم از او تو را چه حاصل است؟

جوابی نیست جز

رنج رنج رنج

هر آنچه هست و نیست

می خواهی آسمان را...

بالا بیاوری.

پتروس را بگویید تف به فداکاری

انتخاب واحد لاین زنان.

وحشت ناک ترین انتخاب واحد دانشگاه.

همه چیز پر شده بود.

کیمیا را از دست دادم.. غزال را.. مونا را.. نیکا را..

همه شان رفته بودند و برداشته بودند و من مانده بودم و واحد هایی که محض رضای خدا هیچ کدامشان چفت و جور نمی شد.

همه چیز پر بود. همه ی واحد ها.

تا خرخره.

حس می کردم من هم دیگر تا خرخره پر شده ام. از همه چیز.

اولین نفر از روز سوم. اسمم را خواندند.

رفتم جلو. اینقدر دست دست کردم و نتوانستم هیچ چیز بردارم که تا ده پانزده نفر بعد از من را هم خواندند.

و واحد ها پر و پر تر می شد.

دلم می خواست بزنم زیر همه شان و بگویم جمعش کنید مسخره بازی ها را. گیرم که چه اصلا.

می دانی حالم به هم می خورد.

تو روی کوه دنا.

دل و روده ی پونه پخش و پلا توی شهریار.

داشتم فکر می کردم... اصلا ما و مسیول اموزش دقیقا برای چه داریم خودمان را خفه می کنیم؟

داشتم اصلا فکر می کردم که بازی الان دقیقا چند چند است؟ 

خودم را برای چه کسانی به آتش کشیدم؟ می کشم؟

فرقی می کرد؟ عروسک بازی هایی که این مدت راه انداخته بودم فرقی می کرد؟

گه هایی که ذره ذره به هر کدامشان می مالیدم تا بلکه ذره ای از تعفن وجود خودم کم بشود، تاثیری داشت؟

بغض کردم. سر انتخاب واحد لاین زنان بغض کردم. 

کودکی بودم که از ترس هیولای زیر تختش به عروسک هایش پناه برده بود. و حتی همان عروسک های دستچین شده ام را هم از من گرفتند. 

بد به حال من و خوش به حال آن ها.

دیگر قرار نیست دستی روی روح هیچ احدی داشته باشم. 

من همه تان را از دست داده ام. خیلی وقت است. خیلی وقت..

 

امده بودم خانه با اعصاب خورد. تحمل این یکی را نداشتم. مادرم گفت تقصیر خودت است. می خواستی علوم پایه را بخوانی.

گفتم آخر من فرای انتظار خودم عمل کردم. گفتم من حتی نباید اصلا قبول می شدم. گفتم من یک ماه آخر اخبار شبکه شش دیدم و رفتم امتحان پزشکی دادم و نمره ی نرمال گرفتم.  گفتم اخر هیچ کس دو هفته به امتحان دالی اش...!

یک حرف قشنگ زد. گفت حالا همان دالی می آید برایت نان و آب می شود. حالا پونه برایت نمره ی جراحی می شود. بکش. 

بله تو نه نان می شوی و نه آب. تو هیچ کوفتی نمی شوی برای من... مگر اشک.. مگر افکار اسیدی این وبگاه.. مگر نقاشی های چرت و پرت.. مگر دویدن به دستشویی های رسول از فرط بی کسی.. مگر کابوس ها و گاز زدن های تنار.. مگر تلقین های :"تو شبیه کسی که گریه کرده نیستی." در آینه.. تو فقط ساده رفتی و زندگی را از من گرفتی. طوری بی صدا که حتی مادرم هم خبر ندارد و باور نمی کند. که فکر می کند شوخی می کنم و بهانه می گیرم وقتی می گویم دو هفته به علوم پایه..

که اصلا حتی یادش نمی آید دو هفته به علوم پایه بود. 

تو با صدا مردی، و مرا بی صدا کشتی... طوری که مادرم هم نفهمید.

 

می دانی جالبش چیست؟ آن وسط نورمحمد می گفت داری حیفش می کنی. داری نمره ات را حیف می کنی. یا نمی دانم برای پره انترنی بد می شود. و چیز هایی که به کل نمی فهمیدم.. شاید از آن همه آدم این یک نفر بی پناهی را از چشم هایم خوانده بود و دلش سوخته بود و داشت برایم واحد می چید.

فقط دلم می خواست گوشش را بیاورد نزدیک تا زمزمه کنم :"خیلی وقت است حیف شده وحید جان. خیلی وقت است."

چه می خواهد بشود؟ 

این سناریو را از برم. 

خودم را برای همه قربانی می کنم. تار و پود احساسم به هم گوریده می شود. و هیچ. و هیچ کس یادش نخواهد ماند مگر خودم.

شما ها... همه تان خیلی کثافتید. ریز به ریز جیک و پوک پسر های دانشکده را از برید... امعا و احشای همسایه ها و دوستانتان را هجی می کنید... و چیز هایی به این وضوح را ندیدید. نمی بینید. چه طور ممکن است؟

تهش چیست؟ بدون مسخره بازی هایی که با کیمیا در می آوردیم، یک ربع در دستشویی های رسول... یک ربع در اتاق دارو ها... یک ربع نماز خانه ها... می خواد بشود نیم ساعت؟ به درک بشود. می خواهد بشود چهل و پنج دقیقه؟ یک ساعت؟ بشود عزیزم. بشود. من تا قیام قیامت اشک دارم. تا قیام قیامت. 

نمی دانم. هنوز نمی دانم کیمیا چند ربع از اشک هایم را کم می کرد. ولی مهم این است از اولش باید یاد می گرفتم وابسته نباشم. حالا باید بدهی بدهم. بدهی اشک هایی که علی الحساب کیمیا پتروس وار جلویشان را گرفته است.

پتروس هم خسته می شود. پتروس هم می رود. همه تان می میرید.

 

ماست و خیار

می بینی؟

دیگر حتی یک پونه هم داخل ماست و خیار نمی توانم بریزم.

اصلا از کابینت ادویه ها و هرچه داخلش هست و نیست متنفرم. 

بهمن

یک هفته است می شمارم

دو روز مانده به سوم بهمن

یک روز مانده به سوم بهمن

سوم بهمن

سوم بهمن به علاوه ی یک

سوم بهمن به علاوه ی دو

سوم بهمن به علاوه ی سه

 

و تا کی؟

بله تا بیست و هشت بهمن این مسخره بازی را ادامه خواهم داد

 

خود سوم بهمن عالی بود آبمیوه گرفتیم بردیم بخش بیهوشی اتاق عمل خلوت پنج شنبه را سور دادیم

نا سلامتی تولد بود ها عزیزم!

هی تو چه آبمیوه ای را بیشتر دوست داری؟

لعنت

اصلا میدانی چیست؟

لعنت به تو

لعنت به پونه

لعنت به آفریننده ی من

لعنت به من

لعنت به همه ی شما ریغو های خودخواه 

حالم از همه تان به هم میخورد

دلم میخواهد روی همه تان بالا بیاورم

اره اگر من می مردم

نه پونه یادش میامد که روزی شاگردش بودم

نه تو حتی از امتحان های مفنگی ات در یاسوج می زدی تا بیایی مراسم لعنتی ترحیمم را ببینی

شما اینجور بودید

ریغو های کثافت خودخواه

 

و من دیگر چیزی برای ازدست دادن ندارم

می بینی؟

غذا های دهنی کیان را می خورم

چون دیگر برایم مهم نیست

دیگر هیچ کثافتی از هیچ وجودی برایم مهم نیست

 

پ.ن. مهدی ست محمد است ارش است هر کوفتی که هست اسمش را نمی دانم نشسته بود امروز درد دل میکرد که هاه هاه من افسردگی دارم و سرترالین صد می خورم 

بعد ان یکی پویا ست ارش است محمد است اسمش را بازهم نمی دانم گفت من سابقه ی خودکشی دارم برای همین هیچ وقت استین کوتاه نمی پوشم

و من نگاهشان کردم

به خودم نگاه کردم 

و نگاهشان کردم

و نگاهتان می کنم

 

آقای گارسون کمی مرگ لطفا

ومن طرد شده ام

چون برای خانواده ام غیر قابل تحمل است تماشای بیشتر زخمی که دو سال است پانسمانش کردم و جمهوری اسلامی با قمه شکافتش و با اسید شست و شویش داد، رایگان

نمی فهمند که چرا برای پونه این همه بند و بساط داریم

یا که چرا برای تو نداشتیم

خودم هم نمی فهمم

می دانی من دیگر هیچ چیز را نمی فهمم

که اصلا چرا زندگی به من بیشتر می امد تا شما دو تا

که اصلا چرا بازخواست می شوم به خاطر اشک هایم

 

 

می بینی؟ ازان جایی که هستید می بینید؟

دنیای بی رحمی ست نازنینانم

دیگر یک گریه هم نمیتوانی بکنی

بازخواستت می کنند

طرد می شوی

می بینی؟ توی این دنیای کثیف اشکهایت را پیمانه می کنند

اشک های لعنتی ات را هم نمی گذارند مال خودت باشد

 

من نمی فهمم

چرا نمی شود گرگ شد و رفت توی بیابان و تا صبح زوزه کشید؟

چرا نمی شود؟

به من بگو برای چه ریه هایم را پر و خالی می کنم

به من بگو

دالی

دالی

دالی

بیا و من را ببر

بیا و من را هم ببر 

دیگر نمی توانم

دیگر نمی توانم دالی

پونه

می دانی...

دوستان پونه را... همه درک می کنم.

یک نفر بخواهد همراهشان هوار بزند من هستم.

آخر زیاد نیستند... متنفر از هواپیما ها.

چه ای تی آر چه بوئینگ..

بی صفت

مامان عفت وقتی مرا دید، گفت: دنیای بی صفتی ست. می بینی؟ مادر جون از بین رفت.

 

و دارم فکر می کنم از بین رفتن قشنگ ترین واژه است. برای توصیف مرگ. توصیف تلف شدن.شرح فوت کردن. برای کاری که تو با من کردی.

از بین رفته اید. از بین ما رفته اید همین. قشنگ ترین چینش واژه ها. 

 

پیرزن نحیفی است. به سان مثلث قایم الزاویه خم می شود و راه می رود. به عینک دودی علاقه ی زاید الوصفی دارد. دندان طلا دارد. صدایش نازک ترین است. 

پیدایش کن. دستش را بگیر. بگو که قوز نکند.

بهش بگو که اولین نتیجه تان، رفیق فاب من بود و امروز براتان گریه نکرد ولی زیر دوش، دچار آپنه ی تنفسی شد.

بگو که دلم برای دلمه هایش تنگ شده.

بگو که دلم برای دی جی بودنش قنج خواهد رفت.

بگو که با مامان عفت موافقم، دنیا بی صفت است.

بگو که سه دختر و سه مادر دیگر نمی تواند در این دنیا یک حکم صحیح باشد. 

 

آن هایی که انتظارش را نداری

گرد هم آیی انجمن اموزش پزشکی دانشگاه. مادمازل بود، و دیدم برایش مهم است، پس من هم رفتم. حس کردم کمترین کاری است که می توانم در قبال احساسم انجام دهم. که او آشنا می بیند و می خندد. و من از خنده ی او خنده می شوم.

و این که اصلا گیرم احساس ها متقابل نباشند، صرف احساس من به خودی خود... ارزشش را داشت.

رفتم. خالی که نبود، ولی اصل کارهایی که دعوت شده بودند هم نبودند. مجلس به قولی لخت بود. 

تمام که شد مادمازل گفت، از خیلی ها دعوت کرده بودم. همه قول امدن دادند و نیامدند. دلش گرفته بود.

بعد با شگفتی گفت، ولی دیدی سجاد امده بود. فکرش را نمی کردم.

امدم خوشمزه بازی در بیاورم. پراندم که، آره عزیزم. همین است. همیشه کسانی که انتظار نداری می ایند. نزدیک ترین ها دستت را می گذارند داخل حنا... و به جایش یکی می اید که عمرا فکرش را نمی کردی.

جمله ی بعدی ام اما... در ذهنم بارید ولی ادایش نکردم:

"مخصوصا در مراسم ترحیمت."

و پرت شدم به تو.

تو عمرا انتظار هلیا... عرب مسافر... نشاط... را نداشتی، داشتی؟ همان طور که مادمازل انتظار سجاد را نداشت.

دوست دارم قبل از انکه فرصتم تمام بشود آن هایی که انتظارشان را ندارم ولی می آیند را ببینم. کاش می شد با آن ها رفیق تر باشم. و لابد بعدش می روند در دسته ی کسانی که انتظار آمدنشان را دارم. و بعدش نخواهند آمد. که البته آمد نیامدشان مهم نیست. مهم این است که من بشناسمشان. که شانس داشتنشان را به خودم بدهم. که شده حتی یک دست و آغوش بیشتر کنارشان باشم..

همان قدر که کنار هم نبودیم.

 

پ.ن. می ترسم بپرسم. ولی من را چی؟ انتظارم را داشتی؟

 

و قاصدک نرفت به سمتی که فوت شد

در گویشِ گیلکی، کلامی داریم که کتابی ‌ست چندین و چند جلدی، کلمه‌ای که من آن را مترادفِ درد میدانم: «تاسیان».

به غربتِ ناشی از دیدن جای خالیِ کسی که بودنش واجب است و لازم گویند،

 به حال درکِ جای خالیِ سفر کرده،

به دلتنگی،

به وقتی دست و دلت به هیچ کار، حتی نفس کشیدن نمی ‌رود،

به نفس بُریدگی ...

 

برای تو می نویسم که گم شده ای،

"تاسیان."

تا ته تشت

ورای همه ی باورهایمان دشتی ست،

تو را آنجا خواهم دید...

بستنی ذغالی، به رنگ نبودنت

دو روز قبل امتحان داخلی رفتم سلی را دیدم.

آخرین دیدارمان را دم بستنی شاد با جمله ی "خیالت تخت من همیشه آخرین نفر شروع می کنم و ماکس می شم" و "مگه بد گذشت بهت حالا؟" تمام کردیم.

او رفت.

من برگشتم خانه. ساعت یازده شب را رد کرده بود. با توجه به صدای مادرم آن ور خط می دانستم ماجرای جالبی انتظارم را نمی کشد.

خلاصه بحثمان گرفت و فلان، که خب چیز جدید یا خارج عرفی نیست... همه جا وجود دارد، خصوصا که خیلی انتظارم را کشیده بود و نمی دانست با سلی ام.

منتها سیلی اصلی را می دانی کجا خوردم؟ وسط همان عملیات یکی بگیر دو تا بگذار رویش اسپک بزن به سمت زمین حریف.

در آمد که :"اصلا مگر وقت قحط بود؟ امتحان داخلی داری پا شدی رفتی دوستت را ببینی؟ مگر چه قدر مهم است یک دوست؟"

گفتم:" داشت می رفت دانشگاه. تا مدت ها بر نمی گردد تهران."

سیخ را به قلبم فرو کرد: "حالا مگر دوستت می خواست برود بمیرد؟ خب داشته می رفته دانشگاه. یک زمان دیگر می دیدیش."

 

خواستم بگویم اتفاقا گمشده ام، دقیقا داشت می رفت دانشگاه که هیچ وقت برنگشت و گمش کردم.

ظاهرا دقیقا داشت می رفت که بمیرد و من دیگر هیچ وقت چنین اشتباهی را تکرار نمی کنم. حتی اگر دوازده واحد داخلی را بیفتم، مگر یک امتحان مسخره ی داخلی چیست دیگر. ادم ها جدی جدی می میرند ولی. می روند که بمیرند،

 

هیچ کدام را نگفتم..

آن شب فقط زیر پتو خزیدم و در میان جرقه ها به تو فکر کردم.

هنوز نرسیدی دانشگاه؟

 

پوپک

یک سال و نیم است از پوپک فرار می کنم.

تا بالاخره دو هفته پیش استاد کتاب را جلویم باز کرد و گفت: بزن، پوپک!

می خواستم بگویم، استاد آخر یک سال و نیم پیش پوپک را تمام کردیم.

نگفتم..

 

گفت چه طور بود؟ خوشت آمد؟ شنیده بودی؟

خودم را زدم به در بی خیالی و گفتم من را که می دانید.. جان به جانم کنند قطعه ی غمگین دوست دارم.

گفت آخر غمش که غم مادر مردگی نیست.

خواستم بگویم نه غم مادر مردگی نیست... ولی بوی مرگ می دهد.

نگفتم..

استاد زمزمه کرد: غم عشق است. 

 

اگر او می دانست هر میزان پوپک یک سیخ داغ است که به چشمانم فرو می رود و از قلبم بیرون می زند، هیچ وقت آن هشت کتاب لعنتی را دوباره پیش رویم باز نمی کرد.

شاید هم راهش این است عزیزم،

رویارویی دوباره. با غم های گرانولوماتوز. باز کردن گره ها. ادای دین به آهنگی که اشک هایت تا ابد وامدارش هستند.

دوره کردن لحظه هایی که زور زدی فراموش شان کنی.

پوپک دوباره.

 

 

 

و مدتی ست که حس می کنم جسد شده ام

می دانی احساس من بعد از تو تمام شد.

لولو آمد برد انداخت پشت کمد جیمز سالیوان.

طرف جلوی چشمم جان می کند، نگاهش می کنم می خندم دلقک بازی در می آورم.

فلانی تشنج می کند، با خونسردی نگاهش می کنم با خودم می بافم که خب تهش مرگ است دیگر مگر چه می خواهد بشود.

می بینی؟ تو مرا دل گنده کردی. دل پمبه ای ترین استاجر تهران را، تبدیل کرده ای به قطعه سنگی خونسرد.

هنوز نمی دانم کجایی، ولی یحتمل احساس من را هم با خودت بردی همان ور هایی که هستی.

بی زحمت یک قاشق چای خوری اش را پس می فرستی؟

مردم توی بیمارستان کم کم دارند از من می ترسند. 

می دهد می گیرد

دوستی می گفت خدا دانه دانه چیز هایی را که به تو داده است می گیرد..

فکر کردم که به چه حقی؟ چرا خدا چنین حقی دارد؟

مگر من از خدا خواستم بگذارد در دامنم که حالا بخواهد بگیرد؟

مگر من محکوم بودم به تحمل رنج و دردی که می توانست از اول به عدم بپیوندد؟

مثلا ببین من از اولش بابابزرگ نداشتم.

احساسی بهش دارم؟ ندارم!

خب نخواستیم. چه کسی از خدا خواست که روز اول به ما چیزی بدهد؟

نخواستیم. خدایا! مهربان! غفور! رحیم! نخواستیم. مال خودت. به ما چیزی نده.

مثلا چرا خدا تو را به ما داد که حالا بخواهد بازپس بگیرد؟

مگر احساس لعنتی من بازیچه بود؟

خداتان هم مریض است.

لعنت به زندگی؟

حداقل شما هر شب خواب سلاخی شدن عزیز ترین کسانتان را نمی بینید.

Null

جای خالی ات با چه چیزی پر می شود؟

راستش را بگویم؟ اگر این قاشق چای خوری که دستم گرفته ام و هر بار با هر جان کندنی که شده با آن مالتی ورس را انگولک می کنم را از دستم بگیرند، تو هیچ وقت جای خالی ای نداشتی.

آره. مظلوم من! جای خالی نداشتی. از همان اولش. 

آسمان هم حتی هیچ وقت بی قراری هواپیمای ای تی آرش را نخواهد کرد. چون ریخته. هواپیما ریخته. آدم هم ریخته لابد.

می بینی ولی؟ 

قاشق چای خوری به دست ها نمی گذارند. حفر می کنند که مثلا جای خالی مخصوص خودت را داشته باشی. راضی هستی؟ به قدر کافی بزرگ هست؟ چاله ی خالی ات را دوست داری؟ دنج هست؟ خالی بودنش را به رخ می کشد؟

اگر به حد کافی اغواگر نیست ببخشید. آخر من دو دست زخم و زیلی دارم و به قول مایک "رفیق سالی می دونی آخه تیکه های چوب خیلی زیاد و ریز بودن."

اما درون باغ، همواره عطر باور مسخره و مضحک ما در هوا پر است..

آن ها هم که باورشان را لولو آمد برد انداخت جلوی سگ هار پوزه چکشی.

به فراسوی رود ها

هر روز می رسم لب این سالخورده رود

با کوزه ای که بشنوم از آب ها سرود

 

تقسیم می کنم عطشم را به ماهیان

می ریزم التهاب دلم را میان رود

 

این رود خاطرات مرا تازه می کند...

یادش بخیر تلخی آن روز، صبح زود

 

باران گرفته بود،  تو با چتر آمدی

گل های سرخ بر سر راهت شکفته بود

 

روی سر تو رقص کنان بال می زدند

گنجشک های عاشقی ام با همه وجود

 

گنجشک های عاشق و ای کاش آسمان

از پشت ابر پنجره ای سبز می گشود

 

حالا تو رفته ای به فراسوی رود ها،

من سنگ مانده ام لب این ساحل کبود

من سنگ مانده ام لب این ساحل کبود

من سنگ مانده ام..

من سنگ..

سنگ..

 

بیچاره اینستاگرام که من را کم دارد

با مونا نشسته بودیم دور حوض جلبکی رسول.

داشتم بهش می گفتم که حوض جلبکی را خیلی دوست دارم.

چشم هایم را بستم و گفتم کی آب نما را روشن می کنند؟ خیلی دلم می خواست حوض جلبکی را با آبنمای روشن ببینم.

بلند بلند تکرار کردم که آهای فرشته ی آرزو ها، اگر امروز آخرین روز عمر من باشد، باز هم آبنمای حوض جلبکی را روشن نمی کنی اگر بدانی یکی از آرزوهایم دیدن فواره زدن هایش بود؟

بعد بحثمان رفت سمت مرگ و این خرت و پرت ها.

به مونا گفتم که مشکلی ندارم اگر همین امروز هم بمیرم. حس نمی کنم بد گذرانده باشم. هر چند با گفتن همین جمله مهری زدم بر پیش بینی علوی من باب اینکه در چهل سالگی چه موجودی می شویم. سطح توقع پایین... فراموش کردن فانتزی ها.

بعد نمی دانم وسط بحث ها چی شد که مونا گفت حیف است و اینستاگرام من را با این قلم مبارکم کم دارد. که چرا دیگر پست نمی گذارم. چرا نمی نویسم. چرا  سه سال گذشته.

فارغ از اینکه آیا من گه خاصی هستم در زمینه ی نوشتن یا خیر، فقط یک جواب بود که در ذهنم یورتمه می رفت.

"چون وقتی نیاز بود ننوشتم" 

و از آن به بعد دیگر هیچ اتفاقی را برابر نمی دانم که ارزش پست گذاشتن داشته باشد.

حواس آدمیزاد آستانه ی فعال سازی دارد.

حس نوشتن من مثل بینایی کودکی که از بدو تولد گذارده باشی اش در اتاق تاریک، کور شد. آستانه ی فعال سازی اش رد شد و من ماست ماست نگاه کردم و مردنش را برگ برگ به نظاره نشستم.

وقتی نیاز بود ننوشتم. وقتی می بایست آن قلم لعنتی ام را متهورانه تکان ندادم.

دینی که برگردنم بود را ادا نکردم.

فقط خیره شدم، به یک دایره ی اندازه ی کف انگشت، با تصویر یک دست که گل بابونه ای را ظریفانه به انگشت کشیده است.

و اینستاگرام تا ابد قلم من را کم خواهد داشت. 

چون بعد از تو، حس می کنم...حتی نوشتن هم دیگر گه خاصی نیست. یک بازی بی مزه است مخصوص آن هایی که حوصله اش را دارند. احساس که اوردوز کند، دیگر نمی توان از آن نوشت. من چگونه دوباره از احساسم بنویسم، وقتی تو را هیچ وقت ننوشتم؟ وقتی تو را کم نوشتم؟ از تو به بعد را چگونه بنویسم؟

 

داشتم این افکار را عق می زدم و به این فکر می کردم که چه طور می توانم این ها را به مونا بفهمانم که صدای چک چک از حال و هوای عرفانی بیرونم آورد.

آب نما... روشن شده بود.

حوض جلبکی داشت فواره می زد.

رفته ای روسیه

تو گاهی برایم،

لا به لای غم گین ترین و حماسی ترین نت های قایقرانان ولگایی.

 

نشسته ام،

ولگا به گوشم می خورد،

یاد تو می افتم. به من بگو چرا؟

 

ناقلا آنجایی؟

 

باز باران می بارد...

بر صورت و بر دستانم.

 

 

کی به پایان می رسد این ماجرای لعنتی؟

من زمستان زاده ام، از سوز می ترسانی ام؟

من زمستانم، بیا با من! بلای لعنتی!

 

لعنتی خسته ام از دوری و بی تاب شدن

پای دلگیر ترین خاطره ها آب شدن

 

دارد صدایت می زنم بشنو صدایم را

بیرون بکش از زندگی و مرگ، پایم را

 

حس کن مرا در آخرین سطر از تشنج هام،،،

حس کن مرا...

حس کن مرا

که مثل تو تنهام...

باید کماکان مرد اما زیست

دارند فارغ التحصیل می شوند.

نود و چهاری ها.

یک زمانی چه قدر به عمق دوستی هامان فکر می کردم.

به فارغ التحصیلی مان فکر می کردم.

که مثلا ما هفت هشت نفر تا آخر عمر پیک زدن های خط زندگی هم دیگر را به نظاره خواهیم نشست و از بیرون مثل شخصیت های یک فیلم پر معنای کارگردان فرانسوی یا کلمبیایی خواهیم بود.

 

مثلا من یک روز تو را در لباس فارغ التحصیلی ببینم.......

تو من را در لباس فارغ التحصیلی ببینی.......

 

و بعد بروم در گوش هر کس که دم دستم می آید جار بزنم،

"هی یارو این شاخ را می بینی؟ من جوجگی هایش را هم دیده ام. ایام فوفولیت ش را!"

دستم را بگیری ببری داخل جشن فارغ التحصیلی ات، بگویی

"این یارو را می بینید؟ دوست نوجوانی هایم است."

 

و بعد در ذهن خودم کات سین بزنم.

از چهارده پانزده سالگی مان به بیست و چهار بیست و پنج سالگی.

حالا نه که انگار فارغ التحصیلی چه گه خاصی باشد... ولی یک چیزی می شدیم تهش دیگر.

 

منتها ما فیلم پرمعنای فرانسوی نبودیم عزیزم. ما فیلم درام هالیوودی بودیم.

من پیک زدن ای کی جی رندگی تو را ندیدم. یا بهتر است بگویم کم دیدم.  به قدر کافی ندیدم. انتظارم بیش از این ها بود. قبل از آنکه این قدر سوت و کور و بی اتفاق بشود.

 

من تو را در لباس فارغ التحصیلی نخواهم دید.

ولی تو مرا در لباس فارغ التحصیلی می بینی؟ نه؟ نمی دانم.

 

می دانی این روز ها چه به من می گویند؟

می گویند داری خودت را می کُشی. دارم خودم را می کشم. چه خبرت است. چه خبرم هست. هر دقیقه یک جا هستی. هر دقیقه یک جا هستم. آرام و قرار داشته باش حیوان. جانی برایت نمی ماند. فرسوده می شوی. و این قبیل شر و ور ها،

ولی من و تو که خوب می دانیم این مسخره بازی ها برای چیست.

 

امروز چشمانم دو دو می زد. یکهو در آمد که لامصب اصلا می خواهی برایت گل بیاورم بکشی؟ هایپ بیاورم بخوری؟ چرا این شکلی شدی؟ هایپ لازم؟ گل لازم؟ 

سوای اینکه داشتم فکر می کردم درخواست گل کشیدنش را با "ممنون خودم مداد رنگی دارم" جواب بدهم که خوش مزه تر باشد،

بلند بلند با خودم مرور کردم که

دیشب کمتر از دو ساعت خوابیدم،

دستم ضرب دیده،

درد دارم،

در چله ی تابستان سرماخورده ام،

مثل پیرمرد پیرزن ها، روزی یک کیسه قرص می خورم، 

امتحان دارم،

حالم از ریخت استاد جهنمی غدد به هم می خورد،

از نگهبان بیمارستان منفی گرفته ام،

خوابم می آید،

و هواپیما ها امن نیستند.

آخری را نگفتم.

 

رفتم روی سن.  

به این فکر کردم که عه راستی جدی جدی نود و چهاری ها دارند فارغ التحصیل می شوند.

 

باید کماکان مرد اما زیست،

جز زندگی در مرگ راهی نیست،

باید کماکان زیست اما مرد،

با نیشخندی بغض خود را خورد.

 

از جان لاجانت چه می خواهی؟

از خط پایانت چه می خواهی؟

 

او رفت و با خود برد شهرم را

تهران پس از او توده ای خالی ست

آن شهر رویاهای دور از دست

حالا فقط یک مشت بقالی ست...

 

او رفت و با خود برد یادم را

من مانده ام با بی کسی هایم

خب دست کم گلدان عطری هست

قربان دست اطلسی هایم

 

او رفت و با خود برد خوابم را

دنیا پس از او قرص و بیداری ست

دکتر بفهمد یا نفهمد باز

عشق التهاب خویش آزاری ست...................

 

جدی بگیرید آسمانم را،

من ابتدای کند بارانم...

آبی مپندارید جانم را،

آرامشی ما قبل طوفانم.........

 

 

 

 

 

 

ملکه گفت

 "ولش کن دختر جان، آدم که واسه عمّه ش گریه نمی کنه.. تو زندگی آدم نباید وابستگیاش زیاد باشه. 

پدر و مادر که زورکی تو پاچه ی آدمن.  بچه دارم نشید، احمقانه س.  ازدواجم با یکی بکنید که خیلی دل نبندید چون آدما تو بهترین شرایط می میرن.

به قول دکتر هلاکویی، همیشه می گه خانواده شامل پدر، مادر، فرزند. 

تا می تونید هم خودتون رو از استرس ها دور بکنید یعنی بچه مچه نیارید.

راستشو بخوایید من برای خانواده ی درجه یکمم به زور...

پدرم بنده خدا فوت کرده بود، فقط فکرم این بود که آخه الآن سال رزیدنتیه وقت مردن بود؟ تنها دغدغه ام این بود و خوشحالم که خودشونم این طور می خواستن. همیشه مادرم می گفت اگر امتحان داشتی تشییع جنازه ی ما بود، باید بری امتحانتو بدی. من تو این فرهنگ بزرگ شدم.

اینجوری راحتم،

اینجور ترجیح می دم..

چون به نظرشون برای آدم مرده دیگه نمی شه کاری کرد، راستم می گن."

 

و من به تو فکر کردم،

که پدرم نبودی،

مادرم هم نبودی،

بچه ام هم نبودی،

حتی دوستم هم به سختی بودی...

 

کاش من هم ملکه بودم.

من دلم می خواهد مثل ملکه باشم.

آتشین، سرد و احساسات ساپرس شده ی کامل.

آخر ملکه راست می گوید..

برای تو چه کار می توانم بکنم؟

با اشک هایم دریا بسازم برای ثانیه ای می آیی بغلم؟ 

فاپ

گفت من اینجوری بهش نگاه می کنم،

تو امروز طلوع آفتابو دیدی؟ خیلیا ندیدنش چون دیشب تو جاده شمال مردن.

 

به آخرین طلوع آفتابی که دیدی فکر کردم؛

به آخرین طلوع آفتابی که می بینم..

صبح ها در چمران جنوب، آفتاب می کوبد در چشم هایم. نورگیر را پایین نمی دهم. به خودم می گویم اگر این آخرین طلوع آفتاب بود چه؟

و بعد به جای تو هم آفتاب را می بینم. حریصانه. لجوجانه. 

آره آفتاب زیباست. آفتاب واقعا زیباست. حتی همان لحظه ای که دارد کورت می کند زیباست. 

 

راستی تو خوابیدی یا پنجره ی هواپیما را دادی پایین و آفتاب را دیدی؟

عینکت را هم زدی؟

راستش دوست داشتم از یک عینکی بپرسم که آیا هم حس هستیم؟ آیا واقعا آفتاب بدون عینکش صد مرتبه زیبا تر است یا فقط من این طور فکر می کنم؟

 

 

کسی نمی خواهد باور کند

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود...

 

 

گفت خیلی داغونه. همین رزیدنت ارتویی که افتاد مرد.

خواستم بگم داغون تر از سقوط هواپیما که نیست.

نگفتم.

آمبو بگ را با حرصی بی مثال فشار دادم

می دانی من فقط می خواستم شرح حال بگیرم،

قرار نبود این شکلی بشود که..

یکهو دیدم سر و صدای نفرو بالا رفت که در دیالیز کد خوردند.

آخر عزیزم من را چه به این کار ها... یک "نیو میو" استاژر را چه به این غلط ها.

رفتم اتاق دیالیز ببینم کد خوردن چه مزه ایست. پیرمردی بود که مثل من و تو نبود،

پرستار ها بالای سرش خوش و بش می کردند. گفتم لابد از حجم خوشی این ها، این کد خوردن همان کد خوردنی که فکر می کنم نیست. آن قدر بالای سرش نبودند که در نگاه اول می ماندی کدام تخت کد خورده. من انتظار یک اتاق آژیر کش قرمز را داشتم که جو سنگینش مثل دمنتور دست بیاندازد گردنت. ولی حجم مسخرگی اش بود که دمنتور وار عقایدت را به سخره می گرفت. تخت وسط از سه تخت.

یکی از پرستار ها هنگام آوردن ماسماسک های احیا چنان آهو می خرامید. رقص باله می کرد؟ نمی دانم. انگار نه انگار که کد خورده.  آن یکی می گفت بروید آنور تا من بالای سرش باشم وقتی رزیدنت آمد ببیند کم نگذاشتیم. آن یکی می پرسید پس دیالیزش را قطع کنم؟

آن یکی با آرامشی که فقط در مستراح می توان بدان دست یافت به دنبال آمبو بود. که البته آمبو موجود نبود. دستگاه شوک نبود. ونتیلاتور نبود. یکی هم وسط سیم های دستگاه مثل عروسک ها، خیمه شب بازی می کرد و کم مانده بود خودش را با سیم حلقه آویز کند.

بقیه هم نگاه نگاه می کردند.

کم کم رزیدنت طب اورژانس آمد و فضا جدی تر شد.

شروع کردند به ماساژ. به آمبو زدن. به انتوبه کردن. به شوت نمی دانم آدرنالین اپی نفرین کلسیم گلوکونات یا هر کوفت و زهرماری دیگری. دندان هایش را کندند..

رزیدنت می گفت باید قفسه ی سینه اش را بشکانیم تا بفهمند کم نگذاشتیم. هندل می زد. هندل می زد. آنقدر محکم می کوبید که کبود شده بود.

نمی دانستند دستگاه الکترو شوک وصل است یا نه. منتها خط هایش آن قدر صاف و بی حادثه بود که می توانستی از آن به عنوان خط کش امتحان هندسه استفاده کنی.

و می دانی..

وسط این گیر و دار بودم که فکر تو به سراغم آمد. فکر عمو احمد آمد. فکر خانم سلامتی آمد. فکر آقا بزرگه آمد. همه چیز با هم آمد.

کیف خاکی ام را انداخته بودم روی دوشم و جان دادن پیرمرد را می دیدم. انگار پشت سال ها مرده بود. 

به جان دادن تو فکر می کردم.

هنوز هم به جان دادن تو فکر می کنم.

احساس کردم صورتم دارد داغ می شود. چشم هایم را جغدی کرده بودم. می دانستم کمی باز و بسته کردن پلک ها، کار دستم می دهد. 

خودم را بین هاله ای از اشک پیدا کردم که پیکر پیرمرد پشت آن مثل سایه تکان تکان می خورد و هندل زده می شد. می دانستم وقت لوزر بازی نیست. با خودم کلنجار می رفتم: تو لوزر نیستی، تو لوزر نیستی.

تیر خلاصی ام را یکی از نرس ها زد: "خانم دکتر، انترنی؟ بیا کمک کن!"

سر ها همه برگشت به سمت من، و حالا من بودم و پنج شش جفت چشم که همه شان را پشت هاله ای از اشک می دیدم.

احتمالا چشم هایم را خیلی جغدی کرده بودم چون به جای مریض توجه ها به سمت من معطوف شده بود. رزیدنت که به کل ماساژ دادن را یادش رفته بود و به من نگاه می کرد. از نگاهش می خواندم که پرت شده وسط نا کجا آباد خاطراتش.

با حداکثر توانی که که داشتم گفتم:"نه. استاژر. بلد نیستم اصلا.."

و ازینجا به بعد بود که به خودم نهیب زدم تا خودم را جمع کنم. بیش از آن نگذاشتم مفم پایین بیاید. خودم را جمع و جور کردم.

 

تهش که تیم رفت و نبض برگشت و رزیدنت بدبخت با یک نرس ماند، نرسه در آمد که: "ترسیدی؟"

گفتم نه. من فقط انتظارش را نداشتم که این شکلی باشد. اولین بارم بود..

رزیدنت در حالی که تشویقم می کرد و آمبو بگ را داخل دست هایم فرو می داد، گفت: من روز اولی که اینترن شدم مریض زیر دست هایم رفت. 

نرس گفت:"بیا کمک کن. سخت نیست. نا سلامتی داری خانم دکتری می شوی برای خودت." دقیقا همان جا بود که دلم می خواست جفت پا برینم به پروسه ی خانم دکتر شدن.

به اندازه ی هفت هشت دقیقه من بودم که با صدای احمقانه بومب بومب، تا هزار و شش می شماردم و کنار رزیدنتی که هندل می زد، آمبو می زدم. آمبوبگ صدای خنده داری می داد. با خودم فکر می کردم که مثلا الآن دارم چه مچی می اندازم با عزرائیل لعنتی. 

می دانی همینش خوب بود. که پیکر نبض دار پیرمرد را به هر زوری که بود جمعی انداختند زیر دست من و وادارم کردند به جای نگاه کردن کاری انجام دهم. این آمبو زدن از باری که روی قفسه ی سینه ام داشتم، تن ها کاست.

 

از رزیدنت پرسیدم یعنی برگشت؟

گفت آره نبض دارد. ولی نمی ماند که. نگاهش کن چه پیر است..

و چند دقیقه بعد، شوک داد.

 

اکبر طرقی احتمالا تا الآن که این متن را می نویسم ده بار تمام کرده.

تمام کردنش برای همه ی کسانی که داخل آن اتاق بودند به غیر از من، به سادگی خوردن یک لیوان آب بود.

من به تو فکر می کنم.

آخر تو بیست و هشتم بهمن ماه، روی کوه دنا، حتی یک استاژر احمق آمبوبگ زن که بتواند تا هزار و شش بشمارد هم کنارت نداشتی.

نمی دانم.. شاید که زود بود. 

زود مرگ را دیدم.

استاژر را چه به این قر و فر ها.

بهم گفتند: "برو با افتخار برای دوست هایت تعریف کن که مثل نترس ها در یک عملیات احیا شرکت کردی.."

آمدم که تعریف کنم..

حجم جغدی بودن چشم هایم را ولی، فقط رزیدنت طب اورژانس فهمید که بالای سر بیمار وقتی با هم بی هدف آمبو می زدیم نشسته بود به خوش و بش و خاطره تعریف کردن.

ته چشمانم تو بودی. باید همانجا که می توانستم گریه می کردم. باید. پشیمانم. اکبر طرقی لیاقت لوزر بازی هایم را داشت. لیاقت سر خوردن اشک هایم را داشت. حالا مگر الآن چه گه خاصی هستم که با لوزر بازی در آوردن نزول می کرد. من باید بالای سرش گریه می کردم..

این را به هیچ کس نمی گویم، البته به غیر از زهرا که بد ترین موقع دیدمش و جغدی شدن چشم هایم را دید و سیخ کرد در جانم که چه شده.

به غیر از او، هیچ کس از اولین مریضی که مرگش را دیدم با خبر نخواهد شد.

من فقط دلم خواست برای تو تعریفش کنم. بگذار بقیه فکر کنند مثل یک جوجو استاژر سرم به کار خودم بود و داشتم شرح حال می گرفتم.

 

راستی برو چک کن. از هر کجا که هستی... برو ببین توی اتوبوس ورودی های امروز پیدایش می کنی؟ باهاش مهربانی کن. بگو بابا جان دوستم امروز از آن دنیا برای شما آمبو بگ های بی هدف زد. 

اکبر طرقی، اسمش اکبر طرقی بود. ته ریش سفید. صورت استخوانی. هشتاد و خورده ای ساله.

 

این باد از کدام جهنّم رسیده است

که برگ، برگ، برگ، مرا زرد می کند...

 

کاش می شد فکرت را بدهم لولو ببرد.

جستار هایی در بابِ نمی دانم

اکنون دیگر غیبت او نبود که قلبم را می آزُرد، بلکه بی تفاوتی ام نسبت به آن رنجم می داد. فراموشی، در عین آرام بخش بودنش، نوعی یادآورِ خیانت نسبت به احساسی بود که زمانی چنان برایم عزیز بود.

-آلنِ دو دکمه-

نو عید

من نو عید را دوست ندارم.

من به نو عید نمی توانم اعتقاد داشته باشم.

از نظرم معنا نمی دهد تو عید اول را زهر مارخودت کنی و عید های بعدی هیچ به هیچ.

اینکه بگویی نو عید، یعنی اینکه آره من قرار است فراموشش کنم. قرار است عید بعدی و عید های بعدش شاد باشم و به گمشده ام فکر نکنم. قرار است فقط همین عید ادایش را در بیاورم و مردم هم ادایش را در بیاورند و خیمه شب بازی تمام عیاری راه بیندازیم دور هم.

نه عزیزم،

این شکلی اگر بود،

عید های من همه نوعیدند.

پ.ن. برایت اس ام اس تبریک عید فرستادم راستی. دیدی؟ 

بازیگر ها عوض می شوند، سناریو تا ابد زنجیر است

این روز ها افتاده ام بین دو دوست که اصطکاک بینشان در حد لالیگا اسپانیاست.

صرف نظر از اینکه می توانم بالا بیاورم هر دوشان را، چون نفهمند و قدر لحظه هاشان را نمی دانند،

کم مانده بروم به دست و پایشان بیفتم که جان دوست گم شده ام بس کنید این جنگ و دعوا را.

دو طرف سطح اصطکاک شمایید، 

می خواهید هم دیگر را فرسوده کنید بدون اینکه بدانید به خاطرتان خیلی وقت است خودم را انداخته ام این وسط و تنها کاری که می کنید سابیدن من است.

 

یادت هست؟

من یادم هست.

چه قدر جان می کندم تو و بوت را کنار هم نگه دارم.

مثل دو عنصر در حال واپاشی بودید.

 

غزاله به من می گوید، عادت می کنی. یک سری ها این طوری اند، نمی توانی به زور کنار هم نگه شان داری.

غزاله نمی داند،

که من. عادت. نمی کنم.

بلکه فقط سابیده می شوم.

 

بهشان بگو بسش کنند. بهشان بگو که تهش هیچی نیست. بگو که تهش را دیده ای و مالی نبود.

 

 

 

نقد سون

سون یک آهنگ دارد،

 

آن وسط مسط هایش، یحتمل خواننده با دست می زند وسط پیشانی اش، 

ژست عاشقانه می گیرد،

غبغبش را پف می دهد که یعنی من اندش هستم،

و بعد با کلی منت می گوید:

"توی تنهایی هام فقط به تو فکر می کنم."

 

 

راستش صرف نظر از ژست عاشقانه و فرهیخته گونه ای که این جمله می آورد،

به نظرم ترانه سرا موقع سرودن این بخش از ترانه، به وضوح حالش خوب نبوده.

مگر کاری دارد در تنهایی ها به تو فکر کردن.

طرف یک کار بدیهی و ساده را گرفته، پرت می کند توی صورت معشوقش که "ببین تو تنهایی هام فقط به تو فکر می کنم!".

خیلی هنر کردید واقعا. مبارکتان باشد.

چون ببین! هنر واقعی منم. 

هنر واقعی منم که وسط آهنگ سون هم "فقط به تو فکر می کنم."

من وسط "فقط به تو فکر می کنم"، فقط به تو فکر می کنم...

مثلا فکر می کنم که آن جا هم نیستی؟ لا به لای ترانه ها؟

ببر بنگال من

 "I still cannot understand how he could abandon me so unceremoniously, without any sort of goodbye, without looking back even once. The pain is like an axe that chops my heart..."

    "بعد از چند ساعت يه نفر هم نوع، من رو پيدا کرد. اون رفت و با گروهي اومد تا من رو از اونجا ببرن. مثل يه بچه گريه مي کردم. نه بخاطر شوقي که از نجات يافتن داشتم، که البته داشتم. بلکه، من گريه مي کردم چون ريچارد پارکر آنقدر ساده ترکم کرده بود..."

 

چون تو اینقدر ساده ما رو ترک کردی. ترک کردی؟ "ویت اوت لوکینگ بک ایون وانس."

Light junkie

دو هفته است شب ها تنهایی می روم زیر تونلِ نور خوردین،

چشم هایم را گشاد و تنگ می کنم،

زل می زنم به نور ها.

می خواهم آنجا پیدایت کنم. می دانم آنجایی. مطمئنم.

سیاه ترین ها، پشت نور خود را استتار می کنند. غیر این است؟ هاه. من قایم باشک باز قدری ام. کور خواندی.