گاهی دلم می خواهد آن قدر بنویسم که تمام شود. و بلافاصله دلم نمی خواهد، چون مغزم نهیب می زند همین که دلت میخواهد یعنی انگیزه و خودمانیم تو که انگیزه ی واقعی نداری، داری؟
هزار و چهارصد بد بود. هزار و چهارصد سخت بود. هزار و چهارصد وقت ادای قوی ها را در اوردن و جیک نزدن بود. و حال که دو روزی ست به حال خود رهایمان کرده اند، حالاست که ذهنم به مثابه توالتی که تکه گهی راه مستراحش را بند اورده باشد شروع کرده به عق زدن.
کاش می شد ان قدر بنویسم که تمام شود. نمی شود. نمی توانم. بلد نیستم! های ضبط صوت هاتان را بیاورید که وقت اعتراف است. من دیگر حتی بلد نیستم بنویسم.
لااقل کاش می شد ننویسم. نمی شود. تنها کاری است که بلدم.
بعد از تو... هزار و چهارصد وقت رویارویی تنها تنها با همه ی ترس های بچگی از بیخ بود. وقت بیست و پنج سالگی بود. وقت انترنی بود. وقت کرونا گرفتن بود. وقت عمومردگی بود. وقت هق هق روی تخت شهید رجایی بود. وقت باور عشق بود. وقت نفرین دوستی بود. وقت حسرت یک آغوش بیشتر از پر و بال مرغکی آزاد و رها بود. هزار و چهارصد طولانی بود. هزار و چهارصد وقت سگ سالی بود. دیگر ترسی نیست... هم چنان جز مرگ و مرگ و مرگ...
به من بگو... از کجا زندگی من این طور شد؟ مقصرش کدامتان بودید؟ اره حتما می گویی من نقش اول فیلم لعنتی بودم. بودم، ولی نقش مکمل های لعنتی ترم کدام گوری بودند؟ واقعا کدام گوری بودید؟
شما در اصل یک عاشقانه ی رنگی پنگی به هزار و چهارصد بدهکارید. ولی متاسفانه همیشه درام مورد علاقه تان بود. شما بی انصافید. اشک هایم را از من گرفتید و درام ساختید. اخرین باری که زور زدم گریه کنم سر قبر بود. اره همانجا. آن مردک یاوه گو را دیدی؟ قطعا دیدی. خودمان دو نفر انجا بودیم. دیدی که انقدر باطل و هردمبیل گفت که حس گریه ام پرید. ما امسال درام ساختیم و من اشک نریختم. شما یکتا بی انصافان قرن هستید.
کاش رهایم می کردید گریه کنم. کاش یادم می امد ابغوره گرفتن چه شکلی بود. دلم عجیب گریه می خواهد ولی دیگر هیچ چیز بلد نیستم. پیاز. چه قدر روز های اخر سال پیازی است.