سرخی من از تو

بنویسید، بدبختی بود در روزهای پایانی قرن،

که مرگ بارها هر بار از یک سمت کوبیده بود توی صورتش و گونه هایش را سرخ کرده بود.

و کنار نیامد. سال ها تلاش کرد و کنار نیامد. سرخی گونه هاش را نتوانست مثل بقیه با افتاب و مهتاب بپوشاند.

سال اخر قرن شد. همه مردند. خودش هم تا پای مرگ رفت ولی زنده نگهش داشتند. گونه هایش سرخ تر از هر زمان دیگری شده بود. دیگر سرخ نبود، خود خون بود.

و یک روز سر بر اورد: سلام بر سرخ گونه ها. گلگونه ی مردان خون ایشان است..

عروسک خیمه شب بازی در دو پرده ی قرن قبل و بعد

نباید می مردید. تراژدی من با شماست. به خاطر شماست. متوجه شماست. در دستان شماست. عروسک خیمه شب بازی شدم، چون حق نداشتید قبل از عوض شدن قرن بمیرید!! حق........ نداشتید...... هیچ وقت.

به من بگو. چه طور به قرن جدید بروم؟ چه طور. چه طور در قرن قدیم... رهایتان کنم.

 می بینی؟ هیچ راه فراری نیست. از صبح عزا گرفته ام. عقربه ها از پشت به سمت پرتگاه هلم می دهند. به زودی من هم در این قرن به پایان خواهم رسید. همه مان در این قرن به پایان می رسیم. شما دیگر ولی شروع نمی شوید. و من و امثال بدبخت من می مانیم و ... بدبختی شروع دوباره.

پیاز

گاهی دلم می خواهد آن قدر بنویسم که تمام شود. و بلافاصله دلم نمی خواهد، چون مغزم نهیب می زند همین که دلت میخواهد یعنی انگیزه و خودمانیم تو که انگیزه ی واقعی نداری، داری؟

هزار و چهارصد بد بود. هزار و چهارصد سخت بود. هزار و چهارصد وقت ادای قوی ها را در اوردن و جیک نزدن بود. و حال که دو روزی ست به حال خود رهایمان کرده اند، حالاست که ذهنم به مثابه توالتی که تکه گهی راه مستراحش را بند اورده باشد شروع کرده به عق زدن.

کاش می شد ان قدر بنویسم که تمام شود. نمی شود. نمی توانم. بلد نیستم! های ضبط صوت هاتان را بیاورید که وقت اعتراف است. من دیگر حتی بلد نیستم بنویسم.

لااقل کاش می شد ننویسم. نمی شود. تنها کاری است که بلدم. 

بعد از تو... هزار و چهارصد وقت رویارویی تنها تنها با همه ی ترس های بچگی از بیخ بود. وقت بیست و پنج سالگی بود. وقت انترنی بود. وقت کرونا گرفتن بود. وقت عمومردگی بود. وقت هق هق روی تخت شهید رجایی بود. وقت باور عشق بود. وقت نفرین دوستی بود. وقت حسرت یک آغوش بیشتر از پر و بال مرغکی آزاد و رها بود. هزار و چهارصد طولانی بود. هزار و چهارصد وقت سگ سالی بود. دیگر ترسی نیست... هم چنان جز مرگ و مرگ و مرگ...

به من بگو... از کجا زندگی من این طور شد؟ مقصرش کدامتان بودید؟ اره حتما می گویی من نقش اول فیلم لعنتی بودم. بودم، ولی نقش مکمل های لعنتی ترم کدام گوری بودند؟ واقعا کدام گوری بودید؟ 

شما در اصل یک عاشقانه ی رنگی پنگی به هزار و چهارصد بدهکارید. ولی متاسفانه همیشه درام مورد علاقه تان بود. شما بی انصافید. اشک هایم را از من گرفتید و درام ساختید. اخرین باری که زور زدم گریه کنم سر قبر بود. اره همانجا. آن مردک یاوه گو را دیدی؟ قطعا دیدی. خودمان دو نفر انجا بودیم. دیدی که انقدر باطل و هردمبیل گفت که حس گریه ام پرید. ما امسال درام ساختیم و من اشک نریختم. شما یکتا بی انصافان قرن هستید.

کاش رهایم می کردید گریه کنم. کاش یادم می امد ابغوره گرفتن چه شکلی بود. دلم عجیب گریه می خواهد ولی دیگر هیچ چیز بلد نیستم. پیاز. چه قدر روز های اخر سال پیازی است.

آشیانه و سفینه

از همه بیشتر nicu حالم را به هم می زند. آخر ما هم این شکلی بودیم روزی. مفلوک های بی اختیار بدبخت بی دفاع بی خبر از همهمه ی پوچ دنیا. ببین حالا هر کدام در مسیر به اصطلاح ویژه ی خود عجب کثافت هایی شده ایم. Nicu را که می بینم تمام زیر و بم آنچه به هم بافته ایم جلوی چشمانم رنگ می بازد و عق می زنم.

یکی شان دیشب مرد. انگشت مورچه ای اش را فشار می دادم. جسدش را تجسس می کردم. یک چیزی درونم می گفت نکن گناه دارد، ولی خب گناهی نداشت. چون زنده نبود! صرفا مغزم بود که شر و ور می بافید. زیر لب با خودم می گفتم، می بینی؟ تنها مرگ است که خیانت نمی کند. مثلا این بی نوا هرگز نمی فهمد که دارم بند انگشتش را خرد می کنم. قیافه ی مسخره ای داشت. سرد، کبود ولی خوش بخت. مثل تو. 

تو اگر بودی چه طور؟ فکر نمی کنم دست این پسر را تا حالا کسی گرفته بود، من اولین و اخرین کسی بودم که دستش را گرفتم. ولی تو اگر بودی چه؟ اخر تو قبلا هم دست مرا گرفته بودی. تو اگر بودی، وقتی دستت را می گرفتم...  یادت می امد گرمای دست چه معنایی دارد؟ یا تو هم مثل او یک تکه گوشت خوش بخت و رها می شدی؟

هر وقت فهمیدم چرا مرگ های nicu این قدر خوشحالم می کند به تو هم خواهم گفت.