ادای دل گنده ها یا وقتی حفظ کردن ها در پاویون به کار می آیند

احتمالا چوب خدا بود که در کشیک چهارشنبه بعد آن همه نق و نوق اینجا، خورد به کمرم و صدا کرد :"تق".

بگذار این طوری نگاهش کنیم، فرض بگیر تو شاید از معدود موارد مزمن عدم کنار آمدن با کسب و کار عزرائیل شریف هستی، اب و روغنت سال هاست به هم خورده و گره ات کور و کور تر و کور تر شده... فرار می کنی. از عزرائیل پونه ای به سان مار می خزی و فرار می کنی.

منتها حدس بزن عزرائیل این بار کدام اتاق پاویون انترن ها را برای نشست و برخواست مجددش انتخاب می کند؟ اره اتاق جراحی ها را که تو عنصر نامطلوب انترن عفونی اش باشی.

حفظ کردن ها گاهی به کار می ایند.. عنصر نامطلوب خصومت شخصی اش تا انجایی پیش رفت که تبدیل شد به مچ انداز محبوب عصر گاهانه ی عزراییل!

بنویسید هم اتاقی اش می خواست خودش را بکشد، اپنه کرد ولی نمرد چون تخت کناری اش آن قدر چغر و بد بدن بود که مچ عزرائیل را خواباند.

بنویسید که، 

خصومتش دیگر خیلی وقت بود که شخصی شده بود،

که عزرائیل هر وقت راه گم می کرد سراغ او را می گرفت،

چون احتمالا از تماشای چشم های تو خالی ش، خونسردی بی امان، مانور گرفتن راه هوایی، و تشر هایش بر سر مهسا که شوکه شده بود تحت عنوان :"برو کمک بیار" و قلبی که دیگر حتی با دیدن خود مرگ تاکی کارد نمی شود، لذت می برد.

کدام آدم صحنه ی خودکشی هم اتاقی اش را می بیند و خون سردانه از تختش بلند می شود احیا اش می کند و وقتی تحویل رزیدنت طب داده شد دوباره آرام و بی صدا می رود می خوابد؟ همان که این روز ها گورستان اوربیتال همیشگی اش شده بود. همان که بگویی نگویی قلق مرگ کم کم دستش امده بود.

همان که مچ عزرائیل را می خواباند و نخودی می خندید و می گریست و می خوابید. 

شهاب! عزیزم. بدان که من بعد زنده ماندنت را مدیون چندین نفر هستی هرچند که آن ها نباشند. نفس کشیدنت را مدیون دالی هستی. تپش قلبت را مدیون پونه. لبخندت را مدیون عمویم. حرکت کردنت را مدیون ژ. قدر همه اش را بدان، چون آن ها.. دیگر نیستند. به تو یادگار دادمشان. پس لیاقتش را داشته باش. لطفا. بگذار سوراخ سوراخ شدن روحم ارزشش را داشته باشد. بگذار دلیل لازم و کافی کابوس های امشبم باشی.

دال.ر.دال

حس گریه ای که می خواستم سراغم امد. ولی نتوانستم گریه کنم. یک و نیم شب بود. سر میز شام. وقتی داشتم لا به لای نان باگت را خالی می کردم تا داخلش سالاد الویه بگذارم و بخورم...

دستم به نرمی نان باگت که خورد... خالی اش که کردم... دلم خواست سرم را بگذارم و ابد و یک قرن گریه کنم.

می دانی این روز ها از چه بیشتر از همه حالم به هم می خورد؟ دقیقا همان جا که می بینم استاد جان می کند که دوز تارگوسید و تیکوپلانین را با لهجه ی بریتیش خود در انواع و اقسام شرایط سرپایی، بستری، ای سی یو و ... در مخ ما فرو کند. دلم می خواهد یک بار جرئتش را داشتم و به او می گفتم، استاد شاید باورت نشود، ولی آدم ها راحت تر از این ها می میرند... قبل اینکه من و تو وقت کنیم دوز انتی بیوتیکشان را با کراتینین مطابقت دهیم.‌ تهش می میرند، چه با انتی بیوتیک و چه بی انتی بیوتیک. تهش می روند و برای تو یک مشت عدد نامانوس دوز تنظیم شده ی انتی بیوتیک در حفره حفره های قلبت می کارند. و ای کاش حفظ کردن های ما یک گوری به کار می امد... مثلا روی کوه دنا! یا مثلا وسط اسمان و زمین لحظه ی پر پر زدن صد و هفتاد و شش نفر با موشک! یا توی جنگ روسیه با اوکراین. تو اعدام ها... توی شلیک ها... توی نامهربانی ها. توی طرد ها. توی تنهایی های سه نصفه شب. 

ولی ما باز هم دوز انتی بیوتیک حفظ می کنیم، و خیال می کنیم زندگی مان می درخشد در حالی که کلش هدر ریز وقت و انرژی بود. می شد به جای این حفظ کردن ها، بیشتر پدر و مادرم را در اغوش بگیرم. بیشتر نوک دماغ کیان را بکشم. بیشتر دست باباحسن را ببوسم. بیشتر کنار مامان عفت بخوابم و به هیچی فکر کنم. بیشتر برای پرنده ها نان باگت بریزم. و بیشتر گریه کنم. و بیشتر گریه کنم... و بیش تر.

نکند تو لا به لای نان باگت هستی.

پ.ن. دکتر نوروزی... اره یادم رفت بنویسم. دست خطش شبیه توست. هر بار که اردر می گذارد قلبم مور مور می شود. دماغم به خارش می افتد. تنم خسته و خسته تر می شود. به من می گوید، چه انترن کوشا و فعالی هستی دوست داری خودت اردر بگذاری و تلاش می کنی! نمی داند همه ی این کار ها را می کنم که فقط دست خط لعنتی تو هر لحظه جلوی چشمانم نباشد. 

حفره ها

قرن عوض شد. داشتم قربان صدقه و تصدق مونا می رفتم که یادت افتادم.

داشتم تایپ می کردم و از خوبی های غیر قابل درک و ماورایی مونا و اینکه دوست دارم روزی اگر شد در زندگی شبیهش بشوم می نوشتم که یادت افتادم.

این قربان صدقه ها چند درصدش به خاطر نبود توست؟

چه قدرش به خاطر فراموش کردن کیمیاست؟

چه قدرش رنج ندیدن بابا و مامان است؟

و چه قدرش به خاطر خود موناست؟

باید از دست بدهیم که یادمان بیاید چه داشته ایم. 

با خودم نفهمیدم چند چندم. حالم در کسری از ثانیه از خودم به هم خورد. که مرده شورت را ببرند که حتی حین مهر ورزیدن به کسی که دوستش داری باید رنج بکشی. ان قدر گیج شدم و خودم را گیج کردم که تمام.

ولی اگر پروفسور امبریج بودم، برای خود این روز هایم با قلم پر مخصوص بر پشت دستم چند جمله را داغ می زدم، 

آدم ها حفره پر کن تو نیستند. آن ها را به بازی نگیر. عشق حرمت دارد و احساس کفتر چاهی نیست.

اگر تو نمی رفتی، من هیچ وقت یادم نمی ماند که مونا این طور عجیب و فرشته وار انگاری از سیاره ای دیگر بر سر ادمیان زمینی نازل شده است. حال حکم گناه یا ثواب بودن این حقیقت که با رفتن تو من مونا را بیشتر دوست دارم و قدرش را می دانم، را همین ایت الله ها که خدا را شکر از قرن جدید داس عزراییل دارد درویشان می کند، بلد هستند یحتمل.