به همین داغ بسوزی که مرا سوخته ای

به اینجایش که می رسم، با خودم فکر میکنم هیچ وقت در زندگانی ام اینقدر با فلسفه ی زیستن به مشکل نخورده بودم.

چند ماه می گذرد،

دوباره می آیم که بنویسم هیچ وقت در زندگانی ام اینقدر با فلسفه ی زیستن به مشکل نخورده بودم، ماه های قبل تر که لامصب واقعا چیزی نبود!

نا امید نیستم. ولی نمی دانم به چه چیز هم باید امید داشته باشم. در تکه پاره ای خواندم، جهنم آنجایی است که مردمانش به امید باور ندارند. در آن دنیای فرضی، خودم را می بینم که یک لنگم در جهنم و یک لنگم در بهشت است. بین این دو کش می آیم در حال که غریو می کنم :"اصلا حالا چرا باید سر داشتن یا نداشتن امید بحث کنیم؟ که چه؟" و جهنمی ها و بهشتی ها پوکر فیس نگاهم می کنند و لختی بعد مجدد به سر و کله ی هم می کوبند.

"که چه" زیاد گفتم عزیزم. "که چه" زیاد گفتم. اشتباهی بود که دکمه ی غلط کردم ندارد. حال من ماندم و گلستانی از که چه های نورسته، این غنچه های در حال باز شدنم، هر کدام با عطر و رنگی متفاوت.

می بینی؟ سیاه چاله است. هر بار به خودم نهیب می زنم به سلامتی به تهش رسیدیم. و انتهایی وجود ندارد....

و وای بر احوال سیاه چاله ای مات و بی انتها.

تو هم نمی دانم کدام میلانش نشسته ای و به ریش من می خندی.

ممارگت

به او گفتم، غیر از این است؟ مهاجرت نوعی مرگ است. زنده ایم. ولی برای یکدیگر تمام می شویم. می میریم. مثلا چه فرقی می کرد تو توی هواپیمای ای تی آر بمیری یا برای همیشه بروی کنار لاله های نارنجی هلند؟

فرقی نمی کرد.

مرگ استاد از امروز برایم آغاز شد. سرش برای همیشه سلامت باد، ولی ما برای هم تمام شدیم. مردیم. او رفت. مرا رها کرد با خاطراتی که در این چهار سال داشتم و نداشتم. و انچه که مرا اموخت و نیاموخت. و انچه اکمل است و ابتر است. درست مثل تو، که سراغت را از لاله های نارنجی هلندی خواهم گرفت.

آرزوی خنده داری است، ولی زیاد به آن فکر می کنم. که کاش هیچ وقت حافظه ای نداشتم تا بتوانم خاطره ای در آن ثبت کنم. این طور راحت تر می شد نه؟ راحت تر می مردید. راحت تر مهاجرت می کردید. راحت تر رها می کردیم. راحت تر برای یکدیگر سوسو می زدیم و پقی خاموش می شدیم. گویا که هیچ وقت نبوده ایم.

و آن وقت مجبور نبودم هر روز با خودم دوره کنم تا شاید صدایتان را یادم برود.

آن جایی؟ رفته ای هلند؟ من گل لاله را دوست دارم.