ممارگت
به او گفتم، غیر از این است؟ مهاجرت نوعی مرگ است. زنده ایم. ولی برای یکدیگر تمام می شویم. می میریم. مثلا چه فرقی می کرد تو توی هواپیمای ای تی آر بمیری یا برای همیشه بروی کنار لاله های نارنجی هلند؟
فرقی نمی کرد.
مرگ استاد از امروز برایم آغاز شد. سرش برای همیشه سلامت باد، ولی ما برای هم تمام شدیم. مردیم. او رفت. مرا رها کرد با خاطراتی که در این چهار سال داشتم و نداشتم. و انچه که مرا اموخت و نیاموخت. و انچه اکمل است و ابتر است. درست مثل تو، که سراغت را از لاله های نارنجی هلندی خواهم گرفت.
آرزوی خنده داری است، ولی زیاد به آن فکر می کنم. که کاش هیچ وقت حافظه ای نداشتم تا بتوانم خاطره ای در آن ثبت کنم. این طور راحت تر می شد نه؟ راحت تر می مردید. راحت تر مهاجرت می کردید. راحت تر رها می کردیم. راحت تر برای یکدیگر سوسو می زدیم و پقی خاموش می شدیم. گویا که هیچ وقت نبوده ایم.
و آن وقت مجبور نبودم هر روز با خودم دوره کنم تا شاید صدایتان را یادم برود.
آن جایی؟ رفته ای هلند؟ من گل لاله را دوست دارم.
من دلم می خواهد.......