ماه و ماهی
می بینی؟
گذر زمان است..
آن قدری پوستم کلفت شده، که ماه و ماهی را ضبط کردم، اولش گفتم تقدیم به بابا و تمام میزان هایش را لبخند زدم. پنج سال. پنج سال طول کشید.
ماه و ماهی...
می فهمی؟
من ماه و ماهی را ضبط کردم!!
من اشک های زیر مقنعه را.. دلتنگی چپانده در کوله پشتی را... غربت سرد و نمناک شیشه ی اتوبوس ترمینال را... بی کسی غروب های گورستان را.. سوییشرت سبزم را.. بی پناهی سنگ قبر ها را.. هق هق های کنار بساط گل فروش ها را.. شکوه شهرافتاب را.. جادوی دستان علی رضا بدیع را.. قناری گلوی حجت اشرف زاده را.. و اشک های قایم باشک باز چشم سینا را... همه را ضبط کردم، و حال می دانم که دیگر هیچ چیز مرا نخواهد کشت. چون من ماه و ماهی را بعد از پنج سال، ضبط کردم و به آن لبخند زدم.
گذر ایام است عزیزکم...
زمانی بود، ماه و ماهی از هرکجا که درز پیدا می کرد، مثل گرگ زوزه سر می دادم و مثل سگی که تیرش زده باشند به خودم می پیچیدم و ناله می کردم. گریه نه، ناله! ماه و ماهی اهنگ ممنوعه ی خانه ی ما بود و من سوزنبانش بودم.
ولی می بینی یک روز می رسد که بالاخره جرئت ضبط ماه و ماهی را هم پیدا می کنی،
و تقدیمش می کنی به کسی که اندازه ی خودت بی قرار آواست. نیکا. بابا.
به نیکا، چون اولین نفری بود که ماه و ماهی را بدون اجازه پخش کرد و عذرش را نخواستم. چون مرا با ماه و ماهی اشتی داد.
به بابا، چون اگر بیشتر از من با آن گریه نکرده باشد، کمتر هم نگریسته است.
آن روز که می اید، لزوما خوب نیست،
ولی از گذشته ها بهتر است،
و تو قوی تری،
که با ماه و ماهی، این بار خنده می زنی.
پ.ن. بابا. گریست.
من دلم می خواهد.......