اگر بودی،

می شدی مثل یکی از همین دوستان عزیزم، رفقای شفیقم، برایت متن مخصوص خود نگاشته ام را می فرستادم...

همه را ابتدای متن با ویژگی غالبی که ازشان به یاد دارم صدا زدم. صدا زدم که خودم یادم نرود کنارم دارمشان...

به شما چه می گفتم؟ نمی دانم. 

شاید به پونه می گفتم ای پونه با خنده های دل قنج بر! یا پونه ی آستین گرهی! یا پونه ی مو قشنگ خوش خنده! آخر خنده هایش، عجیب مال خودش بود.

به تو هم... می گفتم دختر دال... یا مهربانم... یا دالی خفن... فاطمه ی نازنینم... نمی دانم. نمی دانم. اخری را خیلی دوست دارم. 

کسی چه می داند شاید اگر زنده بودی این مدت اصلا می شدی یکی مثل الهام... که آنقدر از او دلگیرم که حتی سال نو و تبدیل هزار و سیصد به چهارصد هم نتوانست کینه ام را بشوید و ببرد. اگر مثل او بودی، بازی کردن خیلی راحت بود! بدون احساس، دیدار به قیامت.

شاید هم خیلی ساده گذر روزگار از هم جدایمان می کرد.... ان قدری که تبریک عید فرستادن برایمان دشوار و معذب می نمود و حتی سال به سال از هم خبر نمی گرفتیم...

یا شاید آن قدری عزیز می شدی که پیام کافی نبود... سر سفره تماست می گرفتم. 

ولی تو هیچ کدامشان نشدی، و نخواهی شد....

تو فقط داغ وسط دل گل لاله ای... سیاهی مثل مرگ، در حالی که از وسط گل لاله خون قل می زند و می جوشد.

صبح سی ام اسفند ماه سال کبیسه بود... اخرین سال هزار و سیصد. اخرین لحظاتی که هزار و سیصد حکم درستی بود.... به کل زندگی ام فکر کردم، که همه اش در هزار و سیصد بوده است. به تو که در هزار و سیصد بودی، و بعد در یک لحظه برای همیشه نبودی و در هزار و چهارصد هم هیچ وقت نخواهی بود. 

با مادرم پای صبحانه ی همیشگی بودیم. لواش و پنیر و گردو... گفتم: ولی من دلم نمی خواهد هزار و سیصد برود. اماده نیستم!  دلم نمی خواهد خداحافظی کنیم. خیلی ها هزار و چهارصد را نخواهند دید... اعداد زوج را دوست ندارم.

مادرم هیچ نمی گفت سرش با پیام های تلگرام گرم بود...

ولی فاطمه...

فاطمه ی قشنگم، 

دالی نازنینم،

به نان لواش و پنیر مالیده شده روی آن نگاه می کردم که یکهو اشکم سرازیر شد. سی ام اسفند ماه، سال کبیسه ی کرونا، آخرین لحظات هزار و سیصد... با خودم گفتم بس است، می خواهی روز عید را به کام همه زهر مار کنی؟ خودم هم نفهمیدم اشک ها از کجا آمدند، مادرم هم نه دید و نه فهمید، فقط این را دانستم که داشتم به تو فکر می کردم که به خودم آمدم و دیدم دیگر نمی توانم چیزی را با وضوح ببینم.

آخرین گریه و ابغوره ی هزار و سیصد را به نام تو زدم. اخرین قطره اشک هزار و سیصدم سندش به اسم تو خورد... و البته اولین اشک های اسکی باز هزار و چهارصد را. دلم می خواست به جز لقمه ی نان و پنیر کسی کنارم نبود و این یک روز اضافه ی سال را به یادت هق هق می زدم. یک روز اضافه که احدی کاریم نداشته باشد و به من بگویند هر چه قدر عشقت می کشد این یک روز اضافه را بزار!

از فردا بندی به نام هزار و چهارصد هست، که در یک لحظه مرا قدر یک سده از تو دور می کند! تو برای من غم لا به لای لقمه ی نان و پنیر صبح سی ام اسفند ماه آخرین سال یک هزار و سیصد هستی...

تو کجایی؟ لا به لای نان لواش؟ کنار مغز گردو؟ روی پنیر؟

من از تو با هزار و چهارصدِ بیگانه ای که نه تو را دیده است و نه می شناسد چه دارم بگویم؟ چه می توانم بگویم؟

من به همه شان پیام پر انرژی با گل آفتابگردان فرستادم، به همه شان با تک تک مشکلات ریز و درشتی که با آن کشتی می گیرند... ولی خودم از آفتاب گردان ها بویی نبردم.  قلبم تکه سنگی ست، دستم پر از آفتابگردان های پوشالی نمادین رنگ زده، و به این فکر می کنم که این سال پر مسافر، کبیسه هم هست...

دوستت دارم، به قول آیرون من:

I love you 1300،

و هزار و چهارصدت همایون.

پ.ن. فکر مرگ هایی که پایمان نوشته شده و باید در هزار و چهارصد ببینم دیوانه ام می کند.  همه ی ما دیر یا زود در هزار و چهارصد خواهیم مرد... و یک روز من مرگ آن ها را خواهم دید و روز دیگر آن ها مرگ مرا. قلبم چنگ می خورد... رخت شور خانه.