دلمان گرفت از این همه خلوتی

الان که تابستونه نمی دونم چرا هیچ کس نیست؟!

توی این مدت با دو نفر آشنا شدم (معلمای رانندگی ) و دیدم که چقدررر ظاهر آدما با باطن شون می تونه فرق داشته باشه.البته من اکثرا تو تشخیص شخصیت آدما خیلی دچار مشکل نیستم و تقریبا سریع با اخلاقشون آشنا میشم ولی این دو مورد خیلی عجیب بودن.

مثلا خانومه میان سال بود و کلی عمل جراحی و آرایش و اینا داشت.از این جور آدما بدم نمیاد . به نظرم سر خوشن و میشه با هاشون خوش گذروند.بعد که یه ذره باهاش آشنا شدم دیدم چقدر با ظاهرش فرق داشت.

هفته پیش داشت می گفت دلم برای مامانم تنگ شده

-خوب یه سری بهش بزنین

+آره حتما این کار رو می کنم

-تهران هستن یا شهرستان؟

- نه تهرانه.

+پس خوبه نزدیکه :)

-آره خوبه .

بعد اصلا من متوجه هیچ چی نشدم . همین طور داشتم رانندگی می کردم برگشتم نگاهش کردم.دیدم چشاش پره اشکه.تازه دو هزاری ام افتاد و یه خدا رحمت کنه ای گفتم.

بعد من باهاش صبحا کلاس دارم.هر روز که میاد آرایش کرده دوباره تو ماشین شروع می کنه رو همونا میکشه.میگه می خوام بگم من حواسم بهت نیست اعتماد به نفس بگیری.بعد از این کار تسبیح می گیره دستش و شروع می کنه صلوات گفتن . بعدم ذکر روز هفته رو از تو تقویم پیدا می کنه و اونو میگه.

خوب من صبحا فقط محو حرکات این خانومم!

یه سری کلیشه و قانون بی منطق تو ذهنم بوجود میاد که وقتی یه ذره فاز انسانیت م اوج می گیره و از بالا بهش نگاه می کنم می بینم الکی دور خودم قفس ساختم.با قانونای غیر واقعی!

یا اون مربی آقاهه . من از بین تموم مربی های مرد فقط اینو دیده بودم و دعا و دعا می کردم باهاش نیافتم.الان که با هاش کلاس دارم می بینم زمین تا آسمون با تصوراتم فرق داره.

حتی اگه مثل بعضیا(!😆) خیلی روان شناسی بلدیم بعضی وقتا اشتباه می کنیم.

می خواستم بگم به همه ی آدما از دید یه انسان مثل خودمون و هم نوع خودمون نگاه کنیم.ولی می بینم با تموم این حرفا بازم نمی تونم به جامعه اعتماد کنم.(مثلا اون قضیه که می گفتن یه بچه رو می ذارن گریه کنه وسط خیابون بعد خانومه که میاد کمکش کنه آدرس اشتباه بهش میده).

پ.ن:این جوری بهتره، اعتماد نکنیم ولی زود هم قضاوت نکنیم؛)

فیلم beautiful mind

خوب فیلم در مورد یک ریاضیدان هست که از بدو ورود به دانشگاه کم کم دچار بیماری شیزوفرنی میشه.

یادمه می گفتید یه کتاب بود از زبان یک بچه ی اوتیسمی (اسمشو یادم رفته اگه یادتونه بگید) این که بیای زندگی رو از دید انسانی که بیماری روانی داره ،اونم یه چیزی مثل اوتیسم یا شیزوفرنی ،به تصویر بکشی ؛خیلی مهارت می خواد به نظرم.هرچند که هر کسی نمی تونه به اثر انتقاد کنه.

دیگه اینکه به تصویر کشیدن زندگی دانشمندا مخصوصا اونایی که مشکلات بزرگی داشتن و باهاش مقابله کردن مثل این یا زندگی نامه هاوکینگ قشنگه . دوست می دارم.

و اما دیالوگ های ماندگار (تقلید شده از لرد):

_classes will dull your mind,destroy the potential for authenic creativity!

اینو می گفت و سر کلاسای درس دانشگاه حا نمیشد.می خوام اینو سر لوحه زندگیم قرار بدم

It is only in the equations of love that any logical reasons can be found

اینم که مناسب سن شما نیست و همین ریاضیدان موقع دریافت جایزه نوبل در حین سخنرانی ش خطاب به زنش میگه

پ.ن:عکسا نمیاد مثل اینکه.نمی دونم چشه.با گوشی هم حال ندارم درستش کنم.دیگه خودتون سرچ کنید

 

انیمیشن زوتوپیا

انیمیشن ها معمولا امن ترین چیزیه که شما می تونید ببینیدD: معمولا هم آخرش یه پند اخلاقی داره.

از نظر من که توصیه میشه برید ببینید . چند تا از نکات برجسته اش :

- این تصاویر متحرک توی تلگرام هست(گیف یا جیف)که مال حیوونی به اسم تنبل یا sloth ه . اینا همش مال این انیمیشنه و عالیییه :))

-صدای یکی از شخصیت های داستان مال شکیرا ست و شعر توی انیمشن مال همین شخصیت و با صدای شکیرا 

نظر شما ؟

سریال گیم آف ترونز

از بعد کنکور برای این که عقده ای نشم که من اصلا جوونی نکردم و همه ی زندگیم شده درس و حق انتخاب ندارم و اینا تصمیم گرفتم تا حد ممکن چیزایی که دلم می خواد امتحان کنم رو امتحان کنم(البته تا حدی که خیلی خسارت نزنم)

نمونه اش همین گیم آف ترونز ، هر چی گفتن نبین و به درد نمی خوره حرف تو گوشم نرفت.یکی از دلایل کنجکاوی م هم این بود که چرا باید انقدررررر طرفدار داشته باشه؟!

خوب چند قسمتش رو دیدم . جدا از مسائل اخلاقی واقعا اون جذابیتی که فکر می کردم نداشت.مثلا صحنه ی جنگ جالب یا حتی قسمت ترسناک هم نداشت.فقط یه ربع اول قسمت اولش خوب بود:))

فقط یه شخصیت مورد علاقه ام بود که داستانش این بود:

فرمانروای یکی از مناطق بچه آخرش یا یکی مونده به آخرش یه دختری بود به نام اریا ، این بچه اصلا تو فاز کارای دخترونه و اینا نبود،بر عکس خواهر بزرگترش،مثلا همه دخترا جمع می شدن گل دوزی می کردن . این می رفت تیر اندازی.یه استاد شمشیر بازی حاذق هم داشت.

آخرش هم وقتی پدرش کشته میشه این دختره بر عکس خواهرش می تونه از دست دشمنا فرار کنه.

_______________________________

سر جمع به نظر من ارزش دیدن و وقت گذاشتن نداره ! دنبال یه سریال بهتر بگردید.

نظر شما؟

سال نو مبارک :)

آمدیم اهواز به جهت عروسی دایی جانمان.و من هنوز درگیر انتخاب سبک زندگی .تصمیم گرفتم این تقریبا ده روزی که اینجا هستم کاملا تمرکز کنم روی سبک زندگی این دسته از اقوام.و خوب نتایج به این شرح بود:

_ این دورهمی های پیش و پس از مهمانی ها که می شینن ویدیو چک می کنن تمام رفتار و گفتار افراد رو که بیشتر هم در بین بانوان رواج داره تا آقایان و در اصطلاح دینی بهش میگن غیبت و اصطلاح علمی ندارد رو به دقت شرکت کردم.از اول تا آخرش حتی قسمت هایی که فرد مورد تحلیل رو اصلا نمی شناختم.

اولش که توسط همون افراد هم تشویق می شدم که "بیا بشین گوش بده ! انقدر ساده نباش !ببین تو جامعه چی میگذره! ..."

بعد سعی کردم مثل اون ها رفتار کنم یعنی منم بتونم تحلیل کنم و منظور باطنی  آدما رو از گفتار و  رفتار شون بفهمم.

البته تا حدودی موفق هم بودم... ولی مسخره بود . آخرش خسته شدم.و البته اعصابم هم خورد شد.این کار مثل این می مونه که سوار ماشین بشی و توی یه خیابون خلوت هی بری و بیای . شاید یه ذره خوش بگذره ولی علی رغم مصرف انرژی هیچ محصولی نداره.

_دیگه این که من نمی دونم و نمی تونم تصور کنم زندگی بدون مسولیت درس خوندن چه حسی داره.از وقتی یادم میاد این حسو نداشتم(به حز تابستون پارسال که کلا تو هپروت بودم و انگار مرده بودم).اگه سرکار نری که دیگه هیچی...حوصله ت از زندگی قطعا سر میره.

ولی اینجا آدمای زیادی هستن که این وضعیت رو دارن :-؟! 

_و تلاش برای حفظ ظاهر ، قیافه ، ست بودن لباسا و این قبیل چیز ها که اگه خیلی بهش دقت کنی و بخوای تمام مدت فکرتو مشغولش کنی قشنگ توش غرق می شی .

بازم از یه جایی به بعد تلاش بیهوده ست . البته دقت کنید که "از یه جایی" به بعد، نه از اول و بیخ و بن

_ولی از ته دل عاشق اون قسمت دورهمی ها و مهمانی های خانوادگی هستم که تماما دور هم جمع میشن و شعر می خونن و دست می زنن و بچه های کوچیک ذوق می کنن و می رقصن   :)

اندر احوالات دوران دانشجویی (۱)

+دقت کردین اصولا هر کاری که شروع میشه کلی اولش ذوق و شوق و سلام و صلوات هست بعدش یهو آتش شوقش می خوابه؟!این وبلاگ نوشتن ما هم داستانش همینه 

+یکی از خوبی هایی که دانشگاه داره اینه که آدم با کلی انسان جدید آشنا میشه . علی الخصوص این که مورد لطف و مرحمت خداوند قرار بگیری و همکلاسی هات جزو دسته ی انسان ها طبقه بندی شن. واقعا جالبه رو به رو شدن با افکار ، شخصیت ها ، طرز تفکر ها و خیلی چیزای جدید دیگه . بخش کنجکاوانه ش هم اینه که قبل از این که تو موقعیت خاص بخوان خودشونو نشون بدن و از ابعاد دیگر وجودی خود پرده بردارن تو اون ابعادو پیش بینی کنی با توجه به رفتار های قبلی . و ببینی که میش بینی هات کی درست و کی غلط در میاد.

البته این وسط باید حواست باشه که کل افراد جامعه تو همین همکلاسی ها ی تو خلاصه نمیشن و شخصیت های کاملا متفاوتی برای آشنایی توی جامعه پیدا میشن.

پیام های بازرگانی : ما یه دوست داریم تو دانشگاه هر اتفاق خوب یا بدی رو که براش تعریف می کنیم . میگه خوب که چی ؟ کلا می زن تو ذوق و اشتیاق تعریف کردنت

الان هم واقعا جا داره که بگیم خوب که چی ؟

جدا از حس کنجکاوانه و کارآگاهانش احتمالا دوست داشتن این قضیه برمیگرده به یه عشق به روان شناسی قبلی که در من وجود داشته و هنوزم وجود داره.

+ حدود یک هفتم کلاس ما سمپادی ان! دیگه الان که صد تا فرزانگان و علامه حلی داریم احتمالا تو کلاسای دانشگاه هفت هفتمشون سمپادی ان.

البته یحتمل خبر دار شدین که مدارس سمپادو دارن یکی یکی جمع می کنن تا تعدادشون نهایتا به سه برسه !

+علاوه بر دلتنگی دوست داشتم دور هم جمع می شدیم و مباحثه میکردیم ! خیلی دلم فضای بحث و استدلال و اینا با چند تا آدم منطقی می خواد

+این شکلک های بلاگفا کاملا حس نوستالژیک چت های یاهو مسنجر رو در آدم زنده میکنه

به افتخار استاد اندیشه

درسته که با یه جلسه نمیشه درمورد یه استاد نظر داد ، ولی استاد اندیشه در همون جلسه اول ویژگی هایی داشت که تونست منو تحت تاثیر قرار بده.

متاسفانه یا خوشبختانه ظاهر اولین معرف آدمه.اینو از وقتی رفتم دانشگاه فهمیدم(#از دست آورد های بزرگ شدن).لبخند داشتن.یه چیزی مثل آقای نوبخت ، معاون رئیس جمهور.

دکترای دارو سازی و phD فلسفه .راستش این قسمت جالبش بود.از وقتی اومدیم تو این رشته مدام تلقین میکنن که فقط همین رشته.تموم زندگیتون همینه.اگه غیر این باشه اشتباهه.

ولی به نظر من اگه همه زندگیم بشه این رشته اشتباهه.اونوقت همین رشته ی مثلا خیلی مهم هم به سرانجام درستی منتهی نمیشه.

۶ سال دارو + ۲ سال طرحش + ۴ سال لیسانس فلسفه + ۲ سال فوق + ۲ سال دکترا=۱۶

۱۶ + ۱۸ = ۳۴ البته این حداقلش .مثلا پشت هر کدوم از این + ها یه کنکوری هست که نباید پشتش بمونی.

و من مطمئنم که ادامه تحصیل برای مردا سخت تر از زن هاست اگه بخوان مطابق عرف جامعه عمل کنن.چون یه خانوم میتونه هم درس بخونه و بره دانشگاه هم خانه داری کنه ولی یه مرد نمی تونه هر روز بره سر کار و همه ی درساشو غیر حضوری بخونی .

یه نکته تاثیر گذار دیگه هم داشت . شعر می خوند ازحفظ . زیاد . داستان های مولوی . قشنگ می خوند. یاد افخمی افتادم.یاد قسمت های خوب کلاس افخمی . هیچ وقت لحن شعر خوندنش موقع خوندن شعر های اسطوره ای و شعرهایی که مربوط به خفقان در جامعه بود رو یادم نمی ره. از اون حس های خوبه :)

احساس می کنم خیلی عمر کردم.پیر شدم.آدمی که زیاد خاطره داره پیر شده.

پ.ن. : لرد عزیز ما دو نفری خیلی خوب قانون جذبمون می گیره:)) اشاره به پست سرزمین خورشید

یاد ایام

نمی تونم بنویسم.متاسفم برای خودم.قبلا راحت می نوشتم.حتی به نظرم برای خودم سبک داشتم.ولی الان انگار بلد نیستم.این یکی هم از دست دادم.

خوب این هم یکی دیگه #از دست آورد های بزرگ شدن

خوب الگوریتم(الگوریتم چی بود؟) امشب اینجوری بود:

پست نایت در تلگرام ---> اومدن اینجا جمله لرد در مورد لند آف سان --->  رفتن به لند آف سان! ---> مشاهده آخرین پست استاد فیزیک---> مشاهده کامنت های آخرین پست استاد فیزیک---> مشاهده کامنت یاد جاری در پایین یکی از پست های لند آف سان---> رفتن به یاد جاری

 

و در آخر برای اولین بار بعد از جشن فارغ التحصیلی یادم افتاد که دیگه سمپادی نیستم.و چه چیز هایی همراه این لفظ سمپادی از من رفتن.

راستشو بگم.از اون مدرسه متنفر بودم . از تمام خاطراتش . تمام آدماش . بعد کنکور دلم نمی خواست کوچکترین ارتباطی با اونجا داشتم باشم(یه ذره دیگه غر بشنوین)اصلا تمام خاطراتمو چال کردم.یعنی فقط سعی کردم.چون نمیشه ۷ سال زندگی پر از خاطره رو تو ۶ ماه چال کرد.حتی از اینجا هم بدم میومد.ولی بعد از الگوریتم بالا انگار یه چیزایی ته دلم ، ته تهش، تکون خورد . یه صدایی خیلی ریز می گفت : دلت میاد؟

 

درسته که سال آخر تلخ بود و سخت ... ولی دوست دارم برگردم به ۶ سال قبلش و همه ی چیزایی که به همراه لفظ سمپادی از دست دادم دوباره پیدا کنم.

پ.ن:ساعت ۱:۴۵ بامداد و من انگار نه انگار که کله سحر آناتومی دارم:(

باورم نمیشه!!!

وای خدایا ! دوباره اینجا ! چقدر خاطره ! باورم نمیشه !!!

اصلا برای یه لحظه همه چیز اومد جلوی چشم . باورتون میشه ؟ منم استرانسیم 

چقدر از اون موقع ها زمان گذشته . چقدر عوض شدیم . چقدر پیشرفت کردیم. باورتون میشه ؟ دانشجو شدیم ! دانشجو !

اوف الان آدرنالینم زده بالا نمی تونم ادامه بدم 

دلتنگ شما ... اسی

بای بای المپیاد ...

اینجانب هم اینک با المپیاد خداحافظی می کنم ، گرچه به خدا هنوز هم معتقدم ( :دی) که المپیاد در برابر کنکور بسیار بسیار مقدس است .آدمی با المپیاد رشد می کند ، بزرگ می شود ، فکر می کند و استدلال . کجا در کنکور و کنکوری خواندن چنین مفاهیم با ارزشی یافت می شود ؟! کنکور تنها نشخوار مطالبی ست که بعضا به اختیار بلعیده نشده !

با المپیاد خداحافظی می کنم هر چند امیدی به موفقیت در مراحل اولیه آن را هم ندارم ( که امید داشتن از برای کسانی ست که در راه آن تلاش کرده اند . ) شاید اگر می شد به آینده اعتماد کرد تا آخر در رکاب آن می ماندم.

داشتم فکر می کردم که امروزه دانش آموزان فی الواقع هیچ درک خاصی از مفاهیم آموزش داده شده در مدارس ندارند . اگر به یک دانش آموز دوم دبیرستانی بگویید ترکیبیات را تعریف کن شاید هیچ جوابی نداشته باشد جز چند محاسبات جبری . در حالی که یک المپیاد کامپیوتری با ترکیبیات فکر می کند ، تجزیه و تحلیل می کند و اظهار نظر می کند!

اگر به یک دانش آموز دوم دبیرستانی بگویید هموگلوبین چیست ؟ یحتمل خطی از کتاب وزارتی را بازگو خواهد کرد ( همان نشخوار خودمان ) در حالی که یک المپیاد زیستی خواهد گفت معجزه ای از معجزات خداوند !!

یک المپیاد شیمی ای تاسف می خورد از آنکه کارهای موزلی در کتاب درسی زیر سوال رفته ولی یک کنکوری تنها در پی یافتن آن است که اگر هم رادرفورد و هم موزلی در گزینه ها آمده بود کدامیک را انتخاب کند تا رتبه-ی 22 آن به 13 نزول ( به تعبیر آنان صعود ) کند ...

دانش آموز المپیادی سر کلاس زبان فارسی در عمق مساله ای از هندسه یا شگفت رفتار تغذیه ای یک پرنده یا ترسیم صور فلکی فرو خواهد رفت و گرنه ضرب آهنگ ثانیه های دیر گذر کلاس قرار را از او خواهد گرفت.

از ما که گذشت ولی شما را به قداست المپیاد قسم در راه آن آرام نشینید ( که می دانم نخواهید نشست ) و از زندگی نهایت لذت را ببرید :)



پ . ن 1 : دوستان جدی نگیرید یه ذره فشار اومده خوب میشم ...

پ . ن 2 : اه یادم رفت ... اه ...

:s

ببخشا گر که ما آسان گذشتیم               سخن ها از بدی ات ما که گفتیم

ببخشا ما که از تو جز یکی اخم                 ندیدیم و تو را یک دیو گفتیم

ببخشا ما که این تخته سیا را                  سر زنگت به گچ ها خوب رفتیم

ببخشا ما که این گچ های رنگی               ز کینه زنگ تو از هم شکستیم

ببخشا که آن تمرین ها را                         بدون فکر ز روی هم نوشتیم

چه دردی دارد این غصه خدایا !            که حرمت ها عجب زیبا شکستیم !


پ .ن : در پی اخراج دیار ...

ات هالیدی ما ... رمز : اسم کوچیک من


ادامه نوشته

از برای هدایت شدن به راه راست ...

همانا افرادی بودند که در میان جیغ و هیاهوی پرشور بچه ها (به سبب تعطیلی مدارس)

گریه کرده ، ضجه میزدند ، لباس های خود را جر میدادند (!)

از آنان پرسیده شد به چه سبب به چنان حال در آمدید ... صدایی نارسا ( که به علت هق هق گریه قطع و وصل میشد ) پاسخ داد : چون این هفته کلن فیزیک نداریم !

اینانند آن ها که سخنان آن مردک خبیث را سرلوحه زندگی خود قرار میدهند و اینانند کهنه شور ها !!!

همانا راست گفتم بنده !


-----------------------------------------------

شایان ذکر است اینجا ما هیچ حمایت کننده ای نداریم ... با هم حمله ور نشده و آرامش خود را حفظ کنید!