چون به هم قول داده بودیم
مُنا نوشت:
"امروز 99/9/9 عه... سالها پیش قرار گذاشتیم امروز ساعت ۹ و ۹ دقیقه بریم پای برج میلاد که دوستیمونو بعد سال ها به هم ثابت کنیم......."
چه برایش می نوشتم؟ چه داشتم که بنویسم دالی؟
که من وقتی عهد می بستم، فکر همه چیزش را کرده بودم، فکر مشهور شدنمان را... دانشگاهی شدنمان را... خارج رفتنمان را... ازدواج کردنمان را، حتی بچه دار شدنمان را! ولی یک درصد هم به مرگ فکر نکرده بودم؟
چه می توانستم بنویسم برایش.... که مرا ببخش عزیزم ولی مرگ مشتمان را وا کرد؟ خیلی زود تر از آنچه فکرش را بکنیم؟
که یک در هزار فکرش را نمی کردم یکی مان هست که هرگز به این تاریخ نمی رسد و تا این تاریخ بار ها استخوان پوسانده است و زیر خاک سرد خوابیده است و به ریش همه مان می خندد؟
کلافه پشت آستینم را به چشم قرمزم می کشم. اشک ها می ریزند. بالاخره.
چه بچه ی ساده دلی بودم!
به من بگو! تو کجایی؟ تو به من قول داده بودی امروز پای برج میلاد باشی! قرار نبود! این درست نیست. هیچ کدام از سناریو هایی که تصور کرده بودم اینگونه ختم نمی شد. تو الآن کجایی. کجایی؟
به چه حقی... به چه حقی داستانمان را خراب کردی؟
چرا. به قولت. وفا. نکردی؟
زمان نا جور مشت می اندازد. بی قواره. آن قدر غیر منطقی که سهم تو از زیبا ترین و رند ترین تاریخ قرن، فقط اشک های ساده انگارانه و پوچ من است.
امروز پای برج میلاد پیدایت می کنم. چون تو قول داده بودی و می دانم روی قولت خواهی ماند. بیا.
من دلم می خواهد.......