مرحله دوم انفرادی را، بعد دو بار تعویق، دقیقا روزی شرکت کردم که سالمرگ پونه بود.

مرحله دوم گروهی را، با اینکه مدت هاست ارزویش را داشتیم، بعد از ده مدل تغییرات لحظه اخری، روزی شرکت کردیم که سالمرگ تو بود.

برای هرکدامشان خون دل خوردم... و چه تلاقی های عجیبی.

وقتی سوال تفکر طراحی را در انفرادی نگاه می کردم و لعنت می فرستادم که چرا حفظی ست، به هواپیمای بوئینگ اوکراین فکر می کردم. و به شماره ی ۷۵۲... به اکرم که دو صندلی آن طرف ترم افتاده بود نگاه می کردم و با خودم می گفتم:" شرط می بندم نمی دانی پارسال این موقع این لحظه کدام جهنمی بودم." حاضر بودم تا اخر عمرم هر سال در این موعد چنین استرس و فشار استخوان شکنی را برای ازمونی مثل المپیاد تحمل کنم ولی به جایش دیگر هیچ وقت آن روز کذا را نمی دیدم.

ساعت رو به رویم را که نگاه می کردم، لحظه لحظه ی جراحی رسول از جلوی چشمانم کمانه می کشید...

روز گروهی، لحظه ای که رو به روی اکرم و وجیهه و سپهر در قرنطینه رو به روی تخته ایستاده بودم و ملتمسانه می گفتند که بجنب امیدمان به توست جمعش کن ایده با تو بود دیشب قول دادی، به این فکر می کردم که به جای پای تخته بودن، آن روز، روز قبرستان رفتن و گل نرگس خریدنم بود. و به خلف وعده کردنم فکر کردم... که اگر من پای تخته باشم، پس امسال گل نرگست را چه کسی می اورد؟ آخ که تو هم خوب بلد بودی فصل رفتنت را انتخاب کنی... هم زمان با زردی وسط دل نرگس ها.

این روز ها که انتظار نتایج می کشم، مزه اش جور دیگری ست... 

عجیب است... دو مدال بیمارگونه با طعم مرگ. به رنگ زرد بیمار وسط قلب نرگس. گویی سرنوشت من، با مرگ شما گره خورده است. این مرگ کارآفرین.

انگار سرنوشت تلخ من این بود که باید حتما در روز های سقوط، امید واهی صعود را مثل شربت اکسپکتورانت به خودم می خوراندم. ساده لوحانه و خرافه وار با خودم فکر می کنم سرنوشت مدال ها را سقوط لجوجانه ی هواپیما ها تعیین می کند.

نهایت هر چه کسب شد و نشد تقدیم شما که نبودید ولی بودید. اولی اش مال پونه. دومی اش مال تو. نه گل نرگس می شود نه اصلا حتی به دردتان خواهد خورد. صرفا به یاد لحظات جهنمی ای که صد سال هم بگذرد مثل قیر مذاب در مغزم خواهند جوشید.