غریبی که خاک بود
شاید هم خاک
از این که عزیزانمان را با خود یکی کرده است
این چنین بوی خوبی می دهد.
-تورگوت اویار، فارسی سیامک تقی زاده-
پ.ن. تو برایم مثل لرز وسط مردادی. گرمای تابستان است و لرز می زنم. لرزی که نمی فهممش.
گفتم؟ نگفتم. سه روز پیش باز قاطی کرده بودم. از آن قاطی ها که وقتی عکست را می بینم.. خب چون عکست را دیده بودم از قضا همراه با چهار تا سزارین. قبلا هم سزارین زیاد دیده بودم ولی چهار تا در یک ساعت ظرفیتم را رد کرد. زندگی می آمد و می رفت. به سرعت. بی اهمیت.
حالم از این کشمکش دائمی مرگ و زندگی به هم می خورد. حالم به هم می خورد که مادر خیکی نازا چه حرص بی مثالی می زد بلکه روزی بتواند یک بدبخت دیگر از ژن خودش را بیاورد توی این گه بازار! و دلم می خواست نوزاد ها را همان جا توی اتاق عمل راحت کنم. باورم می کنی؟ دلم می خواست جانشان را بگیرم. ساده از همان ابتدا تمامشان کنم. خلاص. تمام. عدم. نیستی. نابودی.
آن لحظه فقط،
حالم از مادر ها به هم می خورد، که رنج را تحمیل می کردند.
حالم از رزیدنت ها و اساتید به هم می خورد، که رنج را کمک می کردند و عصای رنج بودند.
و حالم از نوزاد ها بیشتر از همه به هم می خورد، که خود رنج بودند و رنج تر خواهند بود.
رفته بودم بالای سرش با خودم زمزمه می کردم، تو دیگر کدام دختر بدبختی خواهی شد؟ به خاطر یک تکه گوشت بدقواره که وسط پاهایت نیست، داس چه کسی سرت را خواهد برید؟ چه کسی اسیدت خواهد پاشید؟ چه کسی تجاوزت می کند؟ غیرت کدام نفهم تر از خودت خفه ات می کند؟ کدام موشک نشانه ات خواهد رفت؟ روی کدامین کوه سقوط می کنی؟ مثل احمق ها وقتی هم سن ما بشوی ماتیکت را به شوق چه کسی می مالی و فکر می کنی خوش بختی؟ های دخترک بدبخت. شاید هم یکی مثل من بشوی، بخواهی همه ی این ها را ببینی و هر روز صبرت را پیمانه بگیری و چرتکه بیندازی.
ارامش و نفهمی اش بیشتر از همه حالم را به هم زد. بدبخت، نفهم، و نحیف.
وق هایی که می زدند، عجیب پوچ بود. عجیب.
با خودم فکر می کنم کاش استاژری که بالای سر من امده بود، دلش را داشت و از همان اول تمامش می کرد. کاش.
من دلم می خواهد.......