این روز ها افتاده ام بین دو دوست که اصطکاک بینشان در حد لالیگا اسپانیاست.

صرف نظر از اینکه می توانم بالا بیاورم هر دوشان را، چون نفهمند و قدر لحظه هاشان را نمی دانند،

کم مانده بروم به دست و پایشان بیفتم که جان دوست گم شده ام بس کنید این جنگ و دعوا را.

دو طرف سطح اصطکاک شمایید، 

می خواهید هم دیگر را فرسوده کنید بدون اینکه بدانید به خاطرتان خیلی وقت است خودم را انداخته ام این وسط و تنها کاری که می کنید سابیدن من است.

 

یادت هست؟

من یادم هست.

چه قدر جان می کندم تو و بوت را کنار هم نگه دارم.

مثل دو عنصر در حال واپاشی بودید.

 

غزاله به من می گوید، عادت می کنی. یک سری ها این طوری اند، نمی توانی به زور کنار هم نگه شان داری.

غزاله نمی داند،

که من. عادت. نمی کنم.

بلکه فقط سابیده می شوم.

 

بهشان بگو بسش کنند. بهشان بگو که تهش هیچی نیست. بگو که تهش را دیده ای و مالی نبود.