خسته ام، خسته تر از آنکه بگویم چه شده...

می دانی دلم آدم هایی با چگالی استاد مرادیانس را می خواهد. بیاید راند کند، وسطش غر بزند، غر بزنم... نقد کند، نقد کنم... شعر بخوانیم... از فرهنگ و ادب و تاریخ صحبت کنیم... به حال ایران تاسف بخورد، تاسف بخورم. مخ هم را بخوریم، فحش بدهیم. چشم و ابرو بیاییم دلمان تنگ شود بسوزد تکه پاره شود حال که کاری از دستمان ساخته نیست. آن قدر که رزیدنت به استاد بپراند:" استاد فکر کنم انترن محبوب تون رو پیدا کردید."

بله آدم های این شکلی محبوب من هم هستند و این احساس متقابل است.

خسته شدم از "بستنی می خورم پس هستم" ها که دور و برم را گرفته اند. چه جور اینقدر راحت زندگی می کنید...؟ یا اصلا نوش جانتان چرا به من یاد نمی دهید. چرا من بلد نیستم؟ این سطح دغدغه را از کجاتان در اوردید؟

امروز در ام آی سی یو یک سوم مریض ها مردند. پنج شنبه ی خونین. تفاوتش با روز های اول استاجری این است که من هم از مچ انداختن با عزرائیل خسته شدم. واقعیتش اصلا برایم مهم نیست. احساسی دارم؟ ابدا. می گفت دلم می خواد ایزولیشن رو برداریم، همه رو بگذاریم کنار هم. در دلم اضافه کردم، آره سریع تر بمیرند تمام شود.

قدیم تر ها دل پمبه ای بودم. الان می گویم خوب مرد که مرد! خدا رحمتش کند هم نیاز نیست. 

شما بروید فاز انتلکچوال اینستاگرامتان را بردارید، عکس قهوه و کافی و تولد پارتی اپلود کنید، یک روز همه زیر تیغ عزرائیل و ندانم کاری های جمهوری اعدامی خواهید بود. من و استاد هم با هم می رویم آن قدر عق بزنیم تا بمیریم.