تراژدی در ۱۹ ثانیه
(صحنه، صفحه ایست معلق در میانه ی آسمان و زمین.)
{۱۷۶ نفر به صحنه رانده می شود،
۱۹ ثانیه سکوت می کنند،
زمزمه می کنند،
به یاد می اورند،
از یاد می برند،
گریه می کنند،
فریاد می کشند،
می میرند.}
پ.ن. دلم می خواهد برایتان گریه کنم، گریه ام نمی آید.
کاش می شد بچه گربه می شدم، خودم را کلاف مو می کردم و به خودم می پیچیدم.
امروز برای یکی از همکلاسی هایم تعریفتان کردم. خیرات سرمان داشتیم به هم امید می دادیم که گور پدر جراحی!
فکر می کردم روزی که جرئت تعریفتان را برای فرد دوری مثل او پیدا کنم، یعنی موضوع تا حد خوبی حل شده است.
اشتباه فکر می کردم، حل نشده. هیچ چیز در مغزم حل نشده. فقط یادم رفته!
نمی فهمم چه جور باقی ادم های دور و برم، آن نوزده ثانیه لعنتی را تصور می کنند ولی شب ها کابوسش نمی بینند. نمی فهمم. سه روز است، هرشب در هواپیمایی سقوط کرده ام.
دردتان مثل هرپس ویروسی ناشناخته و قهار در تک تک گانگلیون های عصبی ام ریشه دوانده. هر بار که یاداوری می کنم، بدنم پر از زهر و زخم شمشیر می شود.
کاریش نمی شود کرد، من محکومم. در عفونی خواندیم: هیچ دارویی جلوی عود هرپس ها را نمی گیرد. مبتلا که شدی، تا اخر عمر دست و پنجه می زنی.
قاصدک در دل من،
همه کورند و کرند،
دست بردار ازین در وطن خویش قریب.
که دروغی تو دروغ،
که فریبی تو فریب.
من دلم می خواهد.......