بحث مهاجرت و رفتن و فرار از ایران و افت شدید آی کیوی ننه من غریب های تلخک مجلس و هئیت دولت در حد عقب مانده های ذهنی و این ها بود که یادت افتادم. 

می خواستی بروی. همیشه فکرش را می کردم با کدامین پشتوانه، ولی زیاد سینه سپر کرده بودی و به من گفته بودی که می خواهی بروی. شاید در خیال بافی هایت، ولی باز هم بلند پرواز بودی. 

من آن زمان ها آدم ساختن و عشق ورزیدن و ابر های کومولوس و دوست داشتن مربا های مامان بزرگ و رفیق فابریک بازی و خاطره با دود و دم های ولیعصر و برج میلاد و کتاب شعر ورق زدن بودم. الان هیچ کدامش نیستم دیگر. همه را رایگان و پوچ دادم دست باد ببرد هر گوری که می خواهد بیندازد. اخرین کتاب شعری که ورق زدم را یادم نیست حتی. های گوشت را بیاور که بگویم دیگر حالم از شعر به هم می خورد اصلا.

واقعیت این است که نه خانواده مهم اند، نه فامیل، نه عشق و شادی و دوست و موست و این خرت و پرت های واهی و ضمایم. همه شان ارزانی خدا. اگر وجود دارد. از تو چه پنهان خودم هم دیگر برای خودم مهم نیستم زیاد. فقط می خواهم بروم با خیال راحت سرم را بگذارم در قبرستانی جهنم دره ای -هر کجا که ایران نباشد- و چشم هایم را ببندم و این قدری بشمارم تا عدد ها تمام شوند. می دانی شمارش عدد ها حتی مرز و جغرافیا دارد. رفتن از پنج هزار و سیصد و هفتاد و سه به پنج هزار و سیصد و هفتاد و چهار در برخی کشور ها مثل چشمک است ولی در ایران هر سیلابش خنجری ست مستقیم به ریه.

بشکن تانوس.

می روم عزیز. به جای هر دومان می روم.

و حتی تف هم نمی کنم توی روی ایران.

که تخم همه شان برچیده شود.