یه روزی پشمک و لرد پاتر و بوت و قاتینگا پاتینگا می آیند پیش لبوی بیچاره و شروع می کنند به زدنش لبو که نمیدانست چه اتفاقی افتاده میگه یه دقیقه صبر کنین همه یه قدم میرن عقب لبو پرسید: چرا منو میزنید؟ پشمک با عصبانیت میگه :یعنی تو نمیدونی چی شده  ؟                                               

ـ نه

- اون چی بود تو وبلاگ گذاشته بودی ؟

- کدومو میگین ؟

-لوس نکن خودتو میدونی؟ همونی که گفته بودی استادی = فیل به ما توهین کردی یعنی ما این همه درس بخونیم که بیفتیم؟

-خوب بر عکسه شم میشه خر نزنید تا نیفتین ؟

همه با هم میگن: ما خرخونیم یا اون ف.د ؟

- همتون به من چه وسط شما ها افتادم .

لرد پاتر: من که اصلا خر نمیزنم برایه این که باهوشم

-آره دیدم سر امتحان دینی ۳ دور خوندی

- من؟

- آره تو

لرد پاتر میزنه زیر گریه و میره

قاتینگا پاتینگا  : پس کی بود پارسال امتحان میان ترمه ریاضی رو که همه گند زدند ۲۰ شد

- دروغ نمیگم من بودم افتخار هم میکنم

بوت : پس چرا الان ۲۰ نمیشی؟

-تو ۲۰ میشی کافیه !

بوت هم میره

قاتینگا پاتینگا هم پشت سرش میره

پشمک میگه لبو بیا در باره کلوزه حرف بزنیم(اینو باش با لبو دعوا میکنه بعد میخواد باهاش حرف بزنه)

 

نویسنده: این داستان واقعیت نداشت امکان افتادنش هم نبود ولی الان که این انشا رو نوشتم امکان اتفاق افتادنش دو برابر شد پس دعا کنید واسه من اتفاقی نیفته!!!

+توسط لبو