کسی نمی خواهد باور کند

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود...

 

 

گفت خیلی داغونه. همین رزیدنت ارتویی که افتاد مرد.

خواستم بگم داغون تر از سقوط هواپیما که نیست.

نگفتم.

آمبو بگ را با حرصی بی مثال فشار دادم

می دانی من فقط می خواستم شرح حال بگیرم،

قرار نبود این شکلی بشود که..

یکهو دیدم سر و صدای نفرو بالا رفت که در دیالیز کد خوردند.

آخر عزیزم من را چه به این کار ها... یک "نیو میو" استاژر را چه به این غلط ها.

رفتم اتاق دیالیز ببینم کد خوردن چه مزه ایست. پیرمردی بود که مثل من و تو نبود،

پرستار ها بالای سرش خوش و بش می کردند. گفتم لابد از حجم خوشی این ها، این کد خوردن همان کد خوردنی که فکر می کنم نیست. آن قدر بالای سرش نبودند که در نگاه اول می ماندی کدام تخت کد خورده. من انتظار یک اتاق آژیر کش قرمز را داشتم که جو سنگینش مثل دمنتور دست بیاندازد گردنت. ولی حجم مسخرگی اش بود که دمنتور وار عقایدت را به سخره می گرفت. تخت وسط از سه تخت.

یکی از پرستار ها هنگام آوردن ماسماسک های احیا چنان آهو می خرامید. رقص باله می کرد؟ نمی دانم. انگار نه انگار که کد خورده.  آن یکی می گفت بروید آنور تا من بالای سرش باشم وقتی رزیدنت آمد ببیند کم نگذاشتیم. آن یکی می پرسید پس دیالیزش را قطع کنم؟

آن یکی با آرامشی که فقط در مستراح می توان بدان دست یافت به دنبال آمبو بود. که البته آمبو موجود نبود. دستگاه شوک نبود. ونتیلاتور نبود. یکی هم وسط سیم های دستگاه مثل عروسک ها، خیمه شب بازی می کرد و کم مانده بود خودش را با سیم حلقه آویز کند.

بقیه هم نگاه نگاه می کردند.

کم کم رزیدنت طب اورژانس آمد و فضا جدی تر شد.

شروع کردند به ماساژ. به آمبو زدن. به انتوبه کردن. به شوت نمی دانم آدرنالین اپی نفرین کلسیم گلوکونات یا هر کوفت و زهرماری دیگری. دندان هایش را کندند..

رزیدنت می گفت باید قفسه ی سینه اش را بشکانیم تا بفهمند کم نگذاشتیم. هندل می زد. هندل می زد. آنقدر محکم می کوبید که کبود شده بود.

نمی دانستند دستگاه الکترو شوک وصل است یا نه. منتها خط هایش آن قدر صاف و بی حادثه بود که می توانستی از آن به عنوان خط کش امتحان هندسه استفاده کنی.

و می دانی..

وسط این گیر و دار بودم که فکر تو به سراغم آمد. فکر عمو احمد آمد. فکر خانم سلامتی آمد. فکر آقا بزرگه آمد. همه چیز با هم آمد.

کیف خاکی ام را انداخته بودم روی دوشم و جان دادن پیرمرد را می دیدم. انگار پشت سال ها مرده بود. 

به جان دادن تو فکر می کردم.

هنوز هم به جان دادن تو فکر می کنم.

احساس کردم صورتم دارد داغ می شود. چشم هایم را جغدی کرده بودم. می دانستم کمی باز و بسته کردن پلک ها، کار دستم می دهد. 

خودم را بین هاله ای از اشک پیدا کردم که پیکر پیرمرد پشت آن مثل سایه تکان تکان می خورد و هندل زده می شد. می دانستم وقت لوزر بازی نیست. با خودم کلنجار می رفتم: تو لوزر نیستی، تو لوزر نیستی.

تیر خلاصی ام را یکی از نرس ها زد: "خانم دکتر، انترنی؟ بیا کمک کن!"

سر ها همه برگشت به سمت من، و حالا من بودم و پنج شش جفت چشم که همه شان را پشت هاله ای از اشک می دیدم.

احتمالا چشم هایم را خیلی جغدی کرده بودم چون به جای مریض توجه ها به سمت من معطوف شده بود. رزیدنت که به کل ماساژ دادن را یادش رفته بود و به من نگاه می کرد. از نگاهش می خواندم که پرت شده وسط نا کجا آباد خاطراتش.

با حداکثر توانی که که داشتم گفتم:"نه. استاژر. بلد نیستم اصلا.."

و ازینجا به بعد بود که به خودم نهیب زدم تا خودم را جمع کنم. بیش از آن نگذاشتم مفم پایین بیاید. خودم را جمع و جور کردم.

 

تهش که تیم رفت و نبض برگشت و رزیدنت بدبخت با یک نرس ماند، نرسه در آمد که: "ترسیدی؟"

گفتم نه. من فقط انتظارش را نداشتم که این شکلی باشد. اولین بارم بود..

رزیدنت در حالی که تشویقم می کرد و آمبو بگ را داخل دست هایم فرو می داد، گفت: من روز اولی که اینترن شدم مریض زیر دست هایم رفت. 

نرس گفت:"بیا کمک کن. سخت نیست. نا سلامتی داری خانم دکتری می شوی برای خودت." دقیقا همان جا بود که دلم می خواست جفت پا برینم به پروسه ی خانم دکتر شدن.

به اندازه ی هفت هشت دقیقه من بودم که با صدای احمقانه بومب بومب، تا هزار و شش می شماردم و کنار رزیدنتی که هندل می زد، آمبو می زدم. آمبوبگ صدای خنده داری می داد. با خودم فکر می کردم که مثلا الآن دارم چه مچی می اندازم با عزرائیل لعنتی. 

می دانی همینش خوب بود. که پیکر نبض دار پیرمرد را به هر زوری که بود جمعی انداختند زیر دست من و وادارم کردند به جای نگاه کردن کاری انجام دهم. این آمبو زدن از باری که روی قفسه ی سینه ام داشتم، تن ها کاست.

 

از رزیدنت پرسیدم یعنی برگشت؟

گفت آره نبض دارد. ولی نمی ماند که. نگاهش کن چه پیر است..

و چند دقیقه بعد، شوک داد.

 

اکبر طرقی احتمالا تا الآن که این متن را می نویسم ده بار تمام کرده.

تمام کردنش برای همه ی کسانی که داخل آن اتاق بودند به غیر از من، به سادگی خوردن یک لیوان آب بود.

من به تو فکر می کنم.

آخر تو بیست و هشتم بهمن ماه، روی کوه دنا، حتی یک استاژر احمق آمبوبگ زن که بتواند تا هزار و شش بشمارد هم کنارت نداشتی.

نمی دانم.. شاید که زود بود. 

زود مرگ را دیدم.

استاژر را چه به این قر و فر ها.

بهم گفتند: "برو با افتخار برای دوست هایت تعریف کن که مثل نترس ها در یک عملیات احیا شرکت کردی.."

آمدم که تعریف کنم..

حجم جغدی بودن چشم هایم را ولی، فقط رزیدنت طب اورژانس فهمید که بالای سر بیمار وقتی با هم بی هدف آمبو می زدیم نشسته بود به خوش و بش و خاطره تعریف کردن.

ته چشمانم تو بودی. باید همانجا که می توانستم گریه می کردم. باید. پشیمانم. اکبر طرقی لیاقت لوزر بازی هایم را داشت. لیاقت سر خوردن اشک هایم را داشت. حالا مگر الآن چه گه خاصی هستم که با لوزر بازی در آوردن نزول می کرد. من باید بالای سرش گریه می کردم..

این را به هیچ کس نمی گویم، البته به غیر از زهرا که بد ترین موقع دیدمش و جغدی شدن چشم هایم را دید و سیخ کرد در جانم که چه شده.

به غیر از او، هیچ کس از اولین مریضی که مرگش را دیدم با خبر نخواهد شد.

من فقط دلم خواست برای تو تعریفش کنم. بگذار بقیه فکر کنند مثل یک جوجو استاژر سرم به کار خودم بود و داشتم شرح حال می گرفتم.

 

راستی برو چک کن. از هر کجا که هستی... برو ببین توی اتوبوس ورودی های امروز پیدایش می کنی؟ باهاش مهربانی کن. بگو بابا جان دوستم امروز از آن دنیا برای شما آمبو بگ های بی هدف زد. 

اکبر طرقی، اسمش اکبر طرقی بود. ته ریش سفید. صورت استخوانی. هشتاد و خورده ای ساله.

 

این باد از کدام جهنّم رسیده است

که برگ، برگ، برگ، مرا زرد می کند...

 

کاش می شد فکرت را بدهم لولو ببرد.

جستار هایی در بابِ نمی دانم

اکنون دیگر غیبت او نبود که قلبم را می آزُرد، بلکه بی تفاوتی ام نسبت به آن رنجم می داد. فراموشی، در عین آرام بخش بودنش، نوعی یادآورِ خیانت نسبت به احساسی بود که زمانی چنان برایم عزیز بود.

-آلنِ دو دکمه-

نو عید

من نو عید را دوست ندارم.

من به نو عید نمی توانم اعتقاد داشته باشم.

از نظرم معنا نمی دهد تو عید اول را زهر مارخودت کنی و عید های بعدی هیچ به هیچ.

اینکه بگویی نو عید، یعنی اینکه آره من قرار است فراموشش کنم. قرار است عید بعدی و عید های بعدش شاد باشم و به گمشده ام فکر نکنم. قرار است فقط همین عید ادایش را در بیاورم و مردم هم ادایش را در بیاورند و خیمه شب بازی تمام عیاری راه بیندازیم دور هم.

نه عزیزم،

این شکلی اگر بود،

عید های من همه نوعیدند.

پ.ن. برایت اس ام اس تبریک عید فرستادم راستی. دیدی؟ 

بازیگر ها عوض می شوند، سناریو تا ابد زنجیر است

این روز ها افتاده ام بین دو دوست که اصطکاک بینشان در حد لالیگا اسپانیاست.

صرف نظر از اینکه می توانم بالا بیاورم هر دوشان را، چون نفهمند و قدر لحظه هاشان را نمی دانند،

کم مانده بروم به دست و پایشان بیفتم که جان دوست گم شده ام بس کنید این جنگ و دعوا را.

دو طرف سطح اصطکاک شمایید، 

می خواهید هم دیگر را فرسوده کنید بدون اینکه بدانید به خاطرتان خیلی وقت است خودم را انداخته ام این وسط و تنها کاری که می کنید سابیدن من است.

 

یادت هست؟

من یادم هست.

چه قدر جان می کندم تو و بوت را کنار هم نگه دارم.

مثل دو عنصر در حال واپاشی بودید.

 

غزاله به من می گوید، عادت می کنی. یک سری ها این طوری اند، نمی توانی به زور کنار هم نگه شان داری.

غزاله نمی داند،

که من. عادت. نمی کنم.

بلکه فقط سابیده می شوم.

 

بهشان بگو بسش کنند. بهشان بگو که تهش هیچی نیست. بگو که تهش را دیده ای و مالی نبود.

 

 

 

نقد سون

سون یک آهنگ دارد،

 

آن وسط مسط هایش، یحتمل خواننده با دست می زند وسط پیشانی اش، 

ژست عاشقانه می گیرد،

غبغبش را پف می دهد که یعنی من اندش هستم،

و بعد با کلی منت می گوید:

"توی تنهایی هام فقط به تو فکر می کنم."

 

 

راستش صرف نظر از ژست عاشقانه و فرهیخته گونه ای که این جمله می آورد،

به نظرم ترانه سرا موقع سرودن این بخش از ترانه، به وضوح حالش خوب نبوده.

مگر کاری دارد در تنهایی ها به تو فکر کردن.

طرف یک کار بدیهی و ساده را گرفته، پرت می کند توی صورت معشوقش که "ببین تو تنهایی هام فقط به تو فکر می کنم!".

خیلی هنر کردید واقعا. مبارکتان باشد.

چون ببین! هنر واقعی منم. 

هنر واقعی منم که وسط آهنگ سون هم "فقط به تو فکر می کنم."

من وسط "فقط به تو فکر می کنم"، فقط به تو فکر می کنم...

مثلا فکر می کنم که آن جا هم نیستی؟ لا به لای ترانه ها؟

ببر بنگال من

 "I still cannot understand how he could abandon me so unceremoniously, without any sort of goodbye, without looking back even once. The pain is like an axe that chops my heart..."

    "بعد از چند ساعت يه نفر هم نوع، من رو پيدا کرد. اون رفت و با گروهي اومد تا من رو از اونجا ببرن. مثل يه بچه گريه مي کردم. نه بخاطر شوقي که از نجات يافتن داشتم، که البته داشتم. بلکه، من گريه مي کردم چون ريچارد پارکر آنقدر ساده ترکم کرده بود..."

 

چون تو اینقدر ساده ما رو ترک کردی. ترک کردی؟ "ویت اوت لوکینگ بک ایون وانس."

Light junkie

دو هفته است شب ها تنهایی می روم زیر تونلِ نور خوردین،

چشم هایم را گشاد و تنگ می کنم،

زل می زنم به نور ها.

می خواهم آنجا پیدایت کنم. می دانم آنجایی. مطمئنم.

سیاه ترین ها، پشت نور خود را استتار می کنند. غیر این است؟ هاه. من قایم باشک باز قدری ام. کور خواندی. 

من نرد ها را دوست دارم

نیکا امروز جزوه ی تاریخ یا تمدن -یا هر چیزی که هست- را در دست داشت و اندکی قبل از امتحان زیر لب، بغل گوشم تند تند تکرار می کرد.

- می دونی چرا به تنگه ی جبل الطارق می گن جبل الطارق؟

داشتم در ذهنم "طارق!" "طارق!" را تکرار می کردم بلکه به  نتیجه ای برسم.

شروع کرد به توضیح دادن.

آره داشتم به حرف هایش گوش می کردم. که چرا به تنگه ی جبل الطارق می گویند جبل الطارق. حقیقتش نمی دانم به هر حال یا طارق فتحش کرده، یا طارق را انداختند توی آن تنگه تا سر حد مرگ جان بدهد یا طارق دستور داده عملیاتی بر روی آن تنگه بزنند یا هرچه. گوشم با نیکا بود ولی هوش و حواسم رفته بود لای روز های سوم راهنمایی.

 

به نیکا لبخند می زدم و سر تکان می دادم، ولی پرت شده بودم توی آن روزی که کنار کمد طبقه ی سه بودیم و ادبیات می خواندی.

یادت هست ادبیات های کیانیان را؟ کابوس بود. داشتی تند تند کنار گوشم دوره می کردی. دقیقا مثل نیکا. با همین لحن نیکا. در راهرو گویی بمب ترکیده بود. گرم بود. بچه ها بی قرار بودند و غریو و همهمه همه جا را گرفته بود. من کتابم را بسته بودم و فاتحه ی ادبیات کیانیان را به کل خوانده بودم. دست هایم را کول طوری فرو کرده بودم داخل آن خورجینی که به عنوان جیب برایمان دوخته بودند و عجیب حس راحتی می داد. پایم را از زانو خم کرده بودم و تکیه داده بودم به کمد. هر از چند گاهی پای تکیه گاهم را عوض می کردم.

تو منتها گوشت بدهکار نبود، رها نمی کردی. تا آخرین لحظه آن دفتر (آبی- سفید بود؟) را گرفته بودی و فرو می کردی توی مغز من و خودت. به کمد تکیه زده بودیم و برایم تکرار می کردی که تاریخ جهان گشا مال کیست و مسعود سعد سلمان در زندان چه نوشت و "وَسَمَ" یعنی داغدار کردن یا نشان دار کردن. چند تا از بچه ها از شدت استرس به گریه افتاده بودند. 

 

دوباره بر گشتم به دنیای امروز. نیکا این بار خاموش شده بود و حالا با صدای آرام، زیرلبی زمزمه می کرد. احتمالا موضوع تنگه ی جبل الطارق را یک جوری با خودش حل کرده بود. رفتم خداحافظی کنم. داشت می خواند و دور خودش می چرخید.

با مشت زدم به شانه اش که: "یارو می دانستی چه قدر جذاب می شوی، وقتی تاریخ می خوانی؟"

سرش را از لای جزوه آورد بیرون و گفت:"اوهو؟"

گفتم: "همیشه تاریخ بخوان!"

خندید...

گفتم: "آره. مثل نرد ها."

فکر کرد فحشی چیزی دادم، در آمد که "ای بابا. نرد ها؟"

جواب دادم: "نرد ها. خرخون های جذاب. همان ها که مو را از ماست می کشند بیرون. از آن ها که بهشان رشک می بری و دوست داری تا آخر دنیا بنشینی درس خواندنشان را تماشا کنی. همان ها که درس خواندنشان چشم نواز است."

و با نیکا دست دادم و توی دلم، اضافه کردم: "مثل هرمیون." "مثل دالی."

 

من که نفهمیدم بالاخره چرا به جبل الطارق می گویند جبل الطارق. ولی تو احیانا... لای جزوه های نیکا نبودی؟ جبل؟ یعنی کوه دیگر؟ مگر نه؟ تو آنجایی...؟

بلیط یک بار مصرفم را برایت آتش زدم

می دانی..

گاهی به این فکر می کنم،

کاش جایمان عوض بدل می شد. یحتمل تو خیلی بهتر از من بلد بودی زندگی کنی.

زندگی چندان هم آش دهان سوزی نیست. 

 

این روز ها استادمان می آید از مُرده ها حرف می زند. 

فهمیده ام اگر خودکشی هم کنی و توی جیبت نامه بگذاری که " لامصب ها راحتم بگذارید"، باز هم کسی چنین نمی کند. در عوض جسدت را کلی سیخ کاری می کنند و می کاوند. اینجا بعد از مرگ هم ولت نمی کنند. تو این را می دانستی ای بلا گرفته ی آتش پاره؟

آره. آدم همان باید برود روی کوه دنا بمیرد، تا شاید بالاخره توی این دنیا کسی کاریش نداشته باشد.

راستی تو الآن آنجایی؟ روی کوه دنایی..؟

 

بیا برایت خاطره تعریف کنم.

می دانی چهارشنبه چه خبر بود؟

سوم بهمن بود.

رفتم اسمم را در لیست سالن تشریح پزشکی قانونی نوشتم. می گویند هیچ کس اجازه ی ورود ندارد، مگر دانشجو های پزشکی، یک بار در کل عمرشان. 

رو به دوستانم که ظاهر بی خیالم را نظاره گر بودند، گفتم: "هاه مگر چیست ترسو ها. بیایید برویم. مرده است دیگر."

ملیکا گفت:" نکن. آب قند لازم می شوی ها. به هم می ریزی ها."

توی دلم گفتم بیشتر از این؟ تهش چه می خواهد بشود.

و ملیکا را مطمئن کردم: "مرده ها شبیه کنده ی درختند... ترس ندارد!"

می دانی با خودم فکر می کنم، اگر بروم از نزدیک لختی با مرده ای چیزی ور بروم، شاید درست شود. با خودم فکر می کنم این شاید درکش را راحت تر کند و دیگر حس نکنم که یکی از مساله های فضایی وست غفاری ست که پای تخته می نوشت و هیچ وقت نمی فهمیدم. اصلا شاید بتوانم ازشان بپرسم تو کجایی. شاید... شاید... چه می دانم. نشانی ات را به من بدهند. شاید اصلا به من هم گفتند آقا ما یک جای خالی داریم، وسایلت را جمع کن تو هم بیا پیش خودمان.

تازه استاد گفت اگر بتوانم جمود مفصل آرنج یکی از نعش ها را از بین ببرم، یک سکه جایزه می دهد. 

و آن دختر شیرازی لعنتی شبیه توست

و من نتوانستم این را به تو بگویم. فرصتش را نداشتم.

نمی دانم چرا نگفتم اصلا... احتمالا ما همیشه حرف های مهم تر و وقت های ارزشمند تری به جای پرداختن به موضوع بی ربطی مثل مشاعره ی سلامت داشتیم. آخر تو هم که زیاد شعر دوست نداشتی.

ولی باید به تو می گفتم. تقصیر من بود. 

خانمی اش را که می بینم، فرزی و زبر و زرنگی و کلک های رندانه اش را که می بینم، وقتی بزرگی  و پختگی اش را نسبت به بقیه ی هم سن و سالانش به رخم می کشد، لحن کلامش را که می شنوم، فرم بینی عقابی اش را که می بینم، خنده های زنگ دار با منظورش را که هنگام برد مشاعره ی شتاب می زند، دنیا روی سرم آوار می شود. تا پارسال کیف می کردم. امسال فقط... فقط... 

می دانی، دلم می خواهد همین الآن بلیط هواپیما بگیرم به مقصد شیراز، بروم دم درب علوم پزشکی،  دختره را از هر گوری که شده پیدا کنم، و بدون کوچک ترین توضیحی در بغلم فشارش بدهم، و بگویم: "پیدایت کردم، تو اینجایی؟"

و بعد تا خود صبح، با صدای تو، برایم شعر بخواند.

 

تو کدامشانی؟ تو کجایی؟

چشمی و صد نَم...

جانی و صد آه.

از قصّه ی تو بعد ِ «یکی که نبود» ها

به من بگو تا کجای این دنیا را باید غرق سیاهی کنم؟

تا کجا... و تا چند...

حتی در اینترنت نوشته وقتی می گوییم سیاه، با یک طیف وسیع از رنگ ها طرفیم. نوشته حتی سیاه هم یک رنگ مطلق نیست، طیف دارد.

مثلا یک سیاه هست؛ سیاه آبنوسی... می گویند دیدنش تو را می برد کنار پوسته ی سیاه درخت های خرمالو. لابد از همان درخت خرمالو هایی که کلاغ ها نوک شان را در گوشت نارنجی خرمالو هایش فرو می کنند و قار می زنند.

یک سیاه دیگر هست؛ سیاه استخوانی... نوشته در زمان قدیم، وقتی انسان های اولیه استخوان را ساعت ها بر روی آتش می سوزانده اند، استخوان بالاخره دست از مقاومت بر می داشته و سفیدش را با سیاهی عوض می کرده.

یا مثلا، سیاه ذغال سنگی... مثل زمانی که ساعت ها توی یک معدن ذغال سنگ باشی و با تیشه بیفتی به جان سنگ های کوه. بکوبی و بتراشی و متلاشی کنی... و هر بار ذغال سنگ بیشتری، هر بار سیاهی بیشتری را از دل کوه دربیاوری بیرون. و تعجب کنی که چرا تمام نمی شود. چرا سیاهی تمام نمی شود... چرا هر چه بیشتر تیشه می زنی، سیاهی بیشتری دامانت را می گیرد.

اصلا به من بگو، به نظرت کدام یک ازین سیاه ها، بیشتر به نبودنت می آید؟

دنیای بدون تو، کدام سیاه است؟

بروم کنار کلاغ های درخت خرمالو قار بزنم؟ بروم استخوانم را بر آتش بگیرم؟ یا بروم و ساعت ها تیشه به معدن ذغال سنگ بکوبم؟

تو کدامشانی؟ تو کجایی...

 

 

 

حس می کنی گرفته دلت از هر آنچه نیست،

می خواهــی آسمـــــان را  بالا بیـــــــاوری...

دلمان گرفت از این همه خلوتی

الان که تابستونه نمی دونم چرا هیچ کس نیست؟!

توی این مدت با دو نفر آشنا شدم (معلمای رانندگی ) و دیدم که چقدررر ظاهر آدما با باطن شون می تونه فرق داشته باشه.البته من اکثرا تو تشخیص شخصیت آدما خیلی دچار مشکل نیستم و تقریبا سریع با اخلاقشون آشنا میشم ولی این دو مورد خیلی عجیب بودن.

مثلا خانومه میان سال بود و کلی عمل جراحی و آرایش و اینا داشت.از این جور آدما بدم نمیاد . به نظرم سر خوشن و میشه با هاشون خوش گذروند.بعد که یه ذره باهاش آشنا شدم دیدم چقدر با ظاهرش فرق داشت.

هفته پیش داشت می گفت دلم برای مامانم تنگ شده

-خوب یه سری بهش بزنین

+آره حتما این کار رو می کنم

-تهران هستن یا شهرستان؟

- نه تهرانه.

+پس خوبه نزدیکه :)

-آره خوبه .

بعد اصلا من متوجه هیچ چی نشدم . همین طور داشتم رانندگی می کردم برگشتم نگاهش کردم.دیدم چشاش پره اشکه.تازه دو هزاری ام افتاد و یه خدا رحمت کنه ای گفتم.

بعد من باهاش صبحا کلاس دارم.هر روز که میاد آرایش کرده دوباره تو ماشین شروع می کنه رو همونا میکشه.میگه می خوام بگم من حواسم بهت نیست اعتماد به نفس بگیری.بعد از این کار تسبیح می گیره دستش و شروع می کنه صلوات گفتن . بعدم ذکر روز هفته رو از تو تقویم پیدا می کنه و اونو میگه.

خوب من صبحا فقط محو حرکات این خانومم!

یه سری کلیشه و قانون بی منطق تو ذهنم بوجود میاد که وقتی یه ذره فاز انسانیت م اوج می گیره و از بالا بهش نگاه می کنم می بینم الکی دور خودم قفس ساختم.با قانونای غیر واقعی!

یا اون مربی آقاهه . من از بین تموم مربی های مرد فقط اینو دیده بودم و دعا و دعا می کردم باهاش نیافتم.الان که با هاش کلاس دارم می بینم زمین تا آسمون با تصوراتم فرق داره.

حتی اگه مثل بعضیا(!😆) خیلی روان شناسی بلدیم بعضی وقتا اشتباه می کنیم.

می خواستم بگم به همه ی آدما از دید یه انسان مثل خودمون و هم نوع خودمون نگاه کنیم.ولی می بینم با تموم این حرفا بازم نمی تونم به جامعه اعتماد کنم.(مثلا اون قضیه که می گفتن یه بچه رو می ذارن گریه کنه وسط خیابون بعد خانومه که میاد کمکش کنه آدرس اشتباه بهش میده).

پ.ن:این جوری بهتره، اعتماد نکنیم ولی زود هم قضاوت نکنیم؛)

از دوستان جانی مشکل توان بریدن

صدام زد: بیا بیا

گفتم چی شده گفت که یه وبلاگی بود توش می‌نوشتیم پاشو بیا بنویس گفتم چشم و اومدم.

خوب این جا می‌خوام شما رو به چالش بکشم هر کی ۵ تا کتاب ۵ تا انیمیشن ۵ تا فیلم و ۵ تا موسیقی خوب معرفی کنه تابستون استفاده ببریم بعد درموردشون پست بذاریم( حالا من گفتم ۵تا یکیدهم معرفی کنید کافیه)

مثلا فیلم فلان نظرات همه‌ی اعضا نظر من نظر لرد نظر استرانسیم و...

این شکلی با علایق هم دیگه هم بیشتر آشنا میشیم.

البته می‌تونیم یه مدل دیگه هم برگزارش کنیم لیست خوندنی و دیدنی‌های تابستونمون رو بذاریم اگه موردی بود بهم پیشنهاد بدیم مثلت فلانی چیز خیلی خوبه یا افتضاحه نبین.

و این که اگه بچه‌های خوبی باشید بعد ماه رمضون مهمونی می‌گیرم!

پ ن: اصلا هم به روی خودم نمیارم امتحانای شما تموم نشده هنوز.

و اوّل و آخرش هر چی هم که بشه باز من پای هری پاتر رو وسط می کشم...!

یو ها ها ها ها! :{

میدونین؟ می دونین دیگه! نکنه نمی دونین؟ :| یعنییییییییییی شماااااااااااااااااا نمی دونیییییین که کتااااااااااااااااااااب جدیییییییییییییییییییییییید هری پاااااااااااااااتر اومده؟ :{

آفرین. می دونستم که می دونستین. :{

من حدودا یه هفته برای نوشتن این پست صبر کردم تا یکم اطلاعاتم کامل تر بشه و بتونم کامل تر براتون بنویسمش!

این شما و این هم داستان هشتم هری پاتر:

هری پاتر و فرزند طلسم شده: Harry Potter & the Cursed Child

   خب، حقیقتش اوّل قرار بود که فقط یک نمایش و تئاتر باشه توی بریتانیا. بعدش طرف دار هایی چون من جامه به خود دریدند که مگه بقیه ی کشور ها طرف دار هری پاتر نیستن؟ فلذا رولینگ مهربونیش قلبمه شد و تصمیم گرفت برای ما بینوایان هم یه حرکتی بزنه. نتیجه ش می شه دو جلد کتاب. اسم هر دو تاشون همون هری پاتر و فرزند طلسم شده س.

   اوّلین کتاب، سی و یکم جولای یعنی یکشنبه ی هفته ی پیش اومد بیرون. روز تولد هری که همون روز تولد خود رولینگه. من یه ایده دارم در مورد این تاریخ. حس می کنم شاید خیلی واسش مهم بوده این کتاب که توی این روز منتشرش کرده؛ همون قدری که هری واسش مهم بوده. این کتاب یه نمایشنامه س. یعنی شما حالت داستانی مجموعه ی هفتگانه هری پاتر رو توش نمی بینین. در عوض کروشه و این چیزا داره و البته حالت ها و اداهایی که قراره بازیگر ها در بیارن، خروج و ورودشون حتی. و البتّه نکته ی اصلی که گفتم تا الآن نگم تو ذوقتون نخوره (ولی به هر حال جام زهر را باید سر کشید...) اینه که رولینگ نویسنده ی اصلی نمایش نامه نیست! :| نمایش نامه در اصل کار فردی به نام جک ترون هست ولی جی کی رولینگ اعلام کرده که این نمایش نامه مورد تاییدش هست و در واقع گفته شده که خود رولینگ در نوشتن نمایش نامه دست داشته است. به هر حال کتاب حاصل کار سه تا نویسنده هست و رولینگ یکی از اون سه نفره...

کتاب هری پاتر و فرزند طلسم شده

 

   کمی بالاتر نوشته بودم که دو جلد کتاب ولی تا الآن فقط از جلد اوّل نوشتم. خب حالا جلد دوم چیه و قراره چه فرقی با این یکی داشته باشه؟ جلد دوم در اصل هنوز وارد بازار نشده و قراره تو آبان ماه بیاد. این یکی کتاب مشابه همون هری پاتر های قبلی خودمونه و دیگه حالت نمایش نامه ای نداره. لحن ش و طرز تعریفش از طرف یک نویسنده صورت گرفته و گفته شده که این قراره فرق عمده ی بین این دو جلد کتاب باشه ولی در حقیقت این دو نسخه هر دو یک داستان رو روایت می کنند. مترجم ایرانی سری کتاب های هری پاتر، خانوم ویدا اسلامیه، گفتن که قراره جلد نمایش نامه رو فعلا ترجمه کنن و بعدا اگر این دو نسخه تفاوت فاحشی با هم داشتن اقدام به ترجمه ی اون یکی کتاب هم خواهند کرد. و البته قراره که ترجمه ی کتاب تو مهر ماه به دست ما ایرانی ها برسه که قطعا تا اون موقع ما پیر شدیم و سوختیم و تبخیر شدیم.

   خبر فوق العاده اینکه وب سایت دمنتور، رسمی ترین خبرگزاری هری پاتر در ایران، همین الآن داره خود نمایش نامه رو ترجمه می کنه و به صورت رایگان در اختیار طرفداران قرار می ده. و خب ، از من می شنوین کیفیت ترجمه شون خیلی هم عالیه. واقعا خیلی ذوق کردم روزی که فهمیدم دارن این حرکت رو می زنن. من اصلا حس نمی کنم که مشکلی داشته باشم با ترجمه شون، حتی ذره ای. انگار که همون خانم اسلامیه ترجمه ش کرده باشه. این وبسایت تا الآن حدود دو پرده از کل نمایش رو ترجمه کرده و نمایش اصلی چهار پرده ست.

 

   از اونجایی که من قرار شده سعی کنم دیگه مثل پست قبلیم اسپویل گر نباشم (یو ها ها خبیثانه به بوت)، سعی می کنم بیشتر از اخبار براتون بنویسم. داستان رو خودتون برید کشف کنین و حالش رو ببرین. فقط در همین حد بگم که توی این کتاب و نمایش نقش خانواده ی مالفوی ها خیلی پر رنگ تر از کتاب های قبلی شده است.

 

   راستی اگر مثل من تحمل نیاوردید تا مهر برای ترجمه صبر کنین، و اگر حتی نتونستین (بازم مثل من) با سرعت ترجمه ی پرده به پرده ی دمنتور کنار بیاین، یه راه دیگه پیش پاتون می ذارم. :))) می تونید کتاب رو با زبان اصلی مطالعه کنین. سخت هست ولی بد نیست چندان. برای من می شه اولین کتاب نسبتا بلندی که دارم به زبون انگلیسی می خونمش. :))) یک دیکشنری گذاشتم کنار دستم، یکی می زنم تو سر خودم یکی تو سر دیکشنری یکی هم تو سر کتاب زبان اصلی. :| یکم کیف و حالش از بین می ره ولی من واقعا نمی تونم صبر کنم. :))) البته بعدش ده دور هم ترجمه های دمنتور رو می خونم و اخبار و اینا رو تا دستگیرم بشه چیزی که فهمیدم درست بوده یا نه. :{ لینک زبان اصلی کتاب سخت گیر می آد و حق کپی رایت داره. خیلی ها بیست و دو دلار (حدودا شصت هزار تومان) پول دادن از آی تونز خریدنش. ولی خب اصلا نمی ارزه. خصوصا اینکه به زبان ما نیست و شاید اصلا نتونین خوب لذّت ببرین ازش. من خیلی شانسی موفق شدم گیرش بیارم. :-" برای همین اگه گشتین و پیداش نکردین بگین که روی همین وبلاگ آپلودش کنم و استفاده کنین ازش. ولی بعدش حتما قول بدین ورژن ترجمه شده ش رو حتما برین پول بدین بخرین که عوضش در بیاد (به کسی هم که فکر می کنین نمی ره پول بده بخره ندین لینک رو).

 

و خب می ریم سراغ چند تا عکس از نمایش: (به ترتیب خانواده ی مالفوی ها، خانواده ی گرنجر-ویزلی ها و خانواده ی پاتر ها)

 

خانواده ی مالفوی ها

خانواده ی گرنجر-ویزلی ها

خانواده ی پاتر ها

 

کتابش هم که هیچی نشده رکورد زده و بیشترین تقاضای قبل از چاپ رو داشته، توی دو روز هم دو میلیون نسخه فروش داشته. :{

   یکم تحلیل شخصی هم انجام بدم واستون، البته سعی می کنم خیلی دلسردتون نکنم که خودتون برید ببینید چه جوریه. اولا اینکه من هنوز تو داستان هری گیر کردم. این کتاب بیشتر درباره ی پسر هری هست... ولی من همه ش منتظرم که پسر هری بره پیش باباش و هنوزم ذهنم هری رو شخصیت اصلی داستان قرار می ده و به نظرم این خیلی بده و البتّه می دونم که مشکل از خودمه. :))) دوما اینکه داستان خیلی تند پیش می ره و خیلی هم قابل پیش بینی هست. من قبلا این حس رو در مورد هفت تا کتاب قبل نداشتم. یکم هم یه جاهاییش با کتاب های قبلی هم خوانی نداره و یه جورایی حال گیریه. مثلا شغل هاشون اصلا اونی که قرار بود بشه نشده. سومی و آخرین هم اینکه چرا گرفتن هرمیونا رو سیاه پوست کردن؟ این دیگه چه کوفتیه؟ خب نمی گن من به امّا واتسون و موهای طلاییش عادت کردم؟ :| آلبوس هم که دقیقا شبیه اینایی ه که سندرم داون دارن. :| جینی شون خوب در اومده فقط در مقایسه با تصورات شیرین من.

   نهایتا توصیه ی اکید می شود که اخبار مربوطه رو حتما از سایت دمنتور دنبال کنید. تب تابستانی قشنگی ست. نظر هم بنویسید اگه خوندین کتاب رو؛ با هم مباحثه کنیم.

 

پ.ن: می دونین... من خیلی می ترسیدم که رولینگ با این کارش موفق بشه یه گند عظیم بزنه تو هری پاتر. هر چیزی تو اوجش خوبه دیگه. ادامه دادنش هم یه ریسک خیلی بزرگه. البته اینم می دونین که هیشکی بیشتر از من دوست نداشت دوباره هری پاتر بخونه ولی من اگه خودم بودم عمرا همچین ریسکی نمی کردم. حالا باید دید واکنش چیه به این کتاب. هر چند هر چی هم که بشه این بازم هری پاتره و مردم می خرنش حتی اگه گند ترین کتاب دنیا هم باشه فروشش بازم مثال زدنی می شه. ولی خوب ملکه ی قصه ها... چرا اینقدر ...؟

فیلم beautiful mind

خوب فیلم در مورد یک ریاضیدان هست که از بدو ورود به دانشگاه کم کم دچار بیماری شیزوفرنی میشه.

یادمه می گفتید یه کتاب بود از زبان یک بچه ی اوتیسمی (اسمشو یادم رفته اگه یادتونه بگید) این که بیای زندگی رو از دید انسانی که بیماری روانی داره ،اونم یه چیزی مثل اوتیسم یا شیزوفرنی ،به تصویر بکشی ؛خیلی مهارت می خواد به نظرم.هرچند که هر کسی نمی تونه به اثر انتقاد کنه.

دیگه اینکه به تصویر کشیدن زندگی دانشمندا مخصوصا اونایی که مشکلات بزرگی داشتن و باهاش مقابله کردن مثل این یا زندگی نامه هاوکینگ قشنگه . دوست می دارم.

و اما دیالوگ های ماندگار (تقلید شده از لرد):

_classes will dull your mind,destroy the potential for authenic creativity!

اینو می گفت و سر کلاسای درس دانشگاه حا نمیشد.می خوام اینو سر لوحه زندگیم قرار بدم

It is only in the equations of love that any logical reasons can be found

اینم که مناسب سن شما نیست و همین ریاضیدان موقع دریافت جایزه نوبل در حین سخنرانی ش خطاب به زنش میگه

پ.ن:عکسا نمیاد مثل اینکه.نمی دونم چشه.با گوشی هم حال ندارم درستش کنم.دیگه خودتون سرچ کنید

 

زندگی پای (life of pi)

   خب؛ پس از کمی کاوش در وبلاگ به این نتیجه رسیدم که مدتیه هی آویزون این و اون شدم که پست بذارن :{ ولی تاریخ آخرین پست خودم بر می گرده به ... :-" ترجیحا بیاین بهش فکر نکنیم... :)))

   ضمن تشکر از این حرکت چالش برانگیز لبو جان، چلنج اکسپتد. (مدل این چالش های خفن مفن اینستا طور) چلنج به هر حال اکسپتد چون موضوع پیدا کردن برای پست یکم سخته، و خب این چالش خیلی خوب می تونه جهت دهی کنه به نوشتن پست.

   می خوام یه فیلم معرفی کنم. از اون جایی که اینجانب در زمینه ی فیلم دیدن پیرهن ها پاره کرده و ریش ها سفید نموده ام، ( و شما دوستان کاملا در جریان هستید...) فیلمی که می خوام معرفی کنم چهار سال پیش ساخته شده. فلذا اگه قبلا نگاهش کردین بیاین یه کامنت نقد مانندی چیزی بنویسید واسش چون من خیلی سردرگم و گیج شدم وقتی دیدمش. اگه هم ندیدین (وای یعنی فیلم به این خفنی رو چهار سال فرصت داشتید ببینید و ندیدید؟ :|) با خوندن پست من کاملا متقاعد می شین که برین ببینین. :{   

"من داستانی برای تو دارم که به خدا اعتقاد پیدا کنی."  


   جمله ی بالا یکی از جمله های ابتدایی فیلم هست از زبان شخصیت اوّل داستان. "زندگی پای" اوّلش یه رمان بوده نوشته شده توسط یان مارتل نویسنده ی اسپانیایی و بعدش از روی این کتاب فیلم رو ساختن. می دونین من خودم کتاب رو نخوندم، ولی مثل اینکه تو ایران ترجمه شده و موجود هست. دارم با خودم فکر می کنم که خب وقتی فیلمش اینقدر خوب از آب در اومده کتابش چه شاهکاری می تونه باشه...

   پای شخصیت اوّل داستان هست و البته روای داستان. یه پسرک هندی که تو اعتقاداتش به خدا متزلزل شده و در برهه ای از زمان آتئیست هست و در برهه ای دیگه به چند تا خدا (خدایان هندی، خداوند مسیح و یا حتی الله ما مسلمان ها) اعتقاد پیدا می کنه. داستان به شرح مهم ترین واقعه ی زندگی پای می پردازه که باعث می شه تهش بتونه راه خودش رو پیدا کنه و بالاخره از این بحران شناخت خدا بیرون بیاد. می دونین جالبش چیه؟ این که تهش مخاطب (یا حداقل من) نمی فهمه که پای به کدوم یک از این خدا ها اعتقاد پیدا کرده...

   راستی یه نکته ی جالب دیگه هم که دست گیرم شده اینه که نویسنده ی این داستان خودش در نقش یه نویسنده در فیلم بازی می کنه و در واقع پای در حال شرح قصه ی زندگیش برای این نویسنده هست.

   این فیلم علاوه بر بحث ها و دیالوگ های فلسفی ای که ارائه می ده می تونه برای حیوان دوست هایی مثل من خیلی زیبا به چشم بیاد کما اینکه خیلی هم درک فلسفی نداشته باشن. چرا؟ چون بقیه ی شخصیت های فیلم به غیر از پای (البته نه در کل فیلم بلکه قسمت خیلی طولانی ای از آن) حیوان هستن. در واقع انگار که شما دارید یه مستند راز بقا می بینید!

   پدر پای یک باغ وحش دار هست که تصمیم می گیره به علت مشکلاتی باغ وحش رو از هندوستان به کشوری دیگه منتقل کنه و این میشه اون واقعه ای که در زندگی پای اتفاق می افته. هنگامی که خانواده ی پای به همراه حیواناتشان در حال عبور از اقیانوس هستن، ناگهان کشتی در هم می شکنه و از بین اون همه آدم فقط پای به همراه چهار تا حیوان بر روی قایق نجات زنده می مونن: یک گورخر، یک اورانگوتان، یک شغال و یک ببر بنگال!

 

 

       بقیه ی داستان به چالش های پای با این حیوانات بر روی دریا می پردازد. پای خودش به شدت حیوانات رو دوست داره و از طرفی آیین بودایی ش مانع از این می شه که بتونه به غیر از گیاه چیزی بخورد. داستان به جایی می رسد که ببر بنگال با نام ریچارد پارکر نهایتا دخل همه ی حیوانات رو می آره و فقط پای باقی می ماند. پای مجبور به ماهی خواری می شه (یعنی هم مجبور می شه یک حیوان رو بر خلاف میلش بکشه و هم بر خلاف آنچه که دینش می گه بخورتش. حتی وقتی داره ماهی رو می کشه ازش معذرت خواهی می کنه تا این حد! ) و در طی این سفر با ریچارد پارکر رابطه ی مسالمت آمیزی بر قرار می کند و نهایتا هر دو به خشکی می رسند و نجات پیدا می کنند.

   خب. طرح داستان ساده ست، ولی اون چیزی که فیلم رو ازن نظر من دیدنی می کنه یکی جلوه های ویژه ش هست و زیبایی طبیعتی که به رخ بیننده کشیده می شه و دیگری دیالوگ های خفنش. البتّه از همین لحاظ امکان داره یکم حوصله سر بر هم باشه چون پای متکلم وحده ی فیلم هست و قسمت های زیادی فقط طبیعت نشون داده می شود و همین روند فیلم رو کمی آرام پیش رونده و خسته کننده می کنه. (البته برای من اصلا خسته کننده نبود. من تمام مدت به ببر خیره شده بودم و حال می کردم. :{ )

 

 

   به هر حال برای اینکه شما را هرچه بیشتر با شاهکار این فیلم آشنا کنم چند تا از دیالوگ های خوشگلش رو به اشتراک می ذارم:

   # در قسمتی از داستان پدر پای که به خدا اعتقادی ندارد چنین جمله ای به او می گوید: "اگر در یک زمان واحد به چند چیز متفاوت اعتقاد داشته باشی، مثل این است که به هیچکدامشان اعتقاد نداری!"

 

 

     # وقتی پای و ریچارد پارکر( همون ببر بنگال) بالاخره به ساحل امن می رسند این دیالوگ رو از زبون پای میشنوین:

    "وقتی به ساحل رسیدیم، فکر کردم الآن ریچارد پارکر بر می گرده من رو نگاه می کنه و یک غرش به نشانه ی دوستی بینمون می کنه...اون ايستاد، مطمئن بودم که برمي گرده تا من رو نگاه کنه و اينطوري دوستي‌مون رو به پايان مي رسونه. امّا اون فقط به سمت جنگل رفت و بعدش، ريچارد پارکر، همدم درنده‌ خوی من، اون جانور وحشتناکي که من رو زنده نگه داشته بود، براي هميشه از زندگيم ناپديد شد..."

    "I still cannot understand how he could abandon me so unceremoniously, without any sort of goodbye, without looking back even once. The pain is like an axe that chops my heart..."

    "بعد از چند ساعت يه نفر هم نوع، من رو پيدا کرد. اون رفت و با گروهي اومد تا من رو از اونجا ببرن. مثل يه بچه گريه مي کردم. نه بخاطر شوقي که از نجات يافتم داشتم، که البته داشتم. بلکه، من گريه مي کردم چون ريچارد پارکر آنقدر ساده ترکم کرده بود..."

 

 

    "اين قلبم رو شکسته بود. مي دوني، پدرم درست مي گفت، ريچارد پارکر، هيچوقت من رو به عنوان دوستش نديده بود. بعد از تمام ماجراهايي که داشتيم اون حتي پشت سرش رو هم نگاه نکرد. اما بايد باور مي کردم که در چشم‌هايش چيزي بيشتر از انعکاس تصوير خودم هست. مي دونم، احساسش مي کردم، حتي اگه نتونم اثباتش کنم. مي دوني، من چيزهاي زيادي رو پشت سر گذاشتم، خانواده‌ام، باغ وحش، هندوستان، آناندي... فکر کنم آخرش، هندوستان و کل زندگيم رو مي تونم فراموش کنم اما چيزي که بيشتر از همه اذيتم خواهد کرد اين بود که لحظه‌اي براي گفتن خداحافظي درنگ نکردم. هيچوقت نتونستم از پدرم تشکر کنم، بابت تمام چيزهايي که ازش ياد گرفتم...!"

   " It's important in life to conclude things properly. Only then can you let go. Otherwise you are left with words you should have said but never did, and your heart is heavy with remorse. That bungled goodbye hurts me to this day. I wish so much that I'd had one last look at him in the lifeboat, that I'd provoked him a little, so that I was on his mind. I wish I had said to him then  (yes, I know, to a tiger, but still ) I wish I had said, "Richard Parker, it's over. We have survived. Can you believe it? I owe you more gratitude than I can express I couldn't have done it without you..." "

     # در مورد نقطه عطف... نقطه ی عطف داستان که همه چی رو به هم می ریزه چند دقیقه ی پایانی ش هست. پای دوباره برای نویسنده ای که پیشش هست یه داستان دیگه تعریف می کنه شبیه قبلی، با این تفاوت که که با مادرش و یک ملوان و یک آشپز بر روی قایقی در اقیانوس شناور می شن و هر یک به نحوی می میرن و فقط خودش زنده با ساحل می رسه... اون در واقع برای همه ی رسانه ها هم این داستان رو تعریف کرده نه داستان حیوانات معلق بر روی یک قایق نجات و نهایتا نجات یافتن به همراه یک ببر درنده ی بنگال. این ها دیالوگ هایی هست که بین پای و نویسنده رد و بدل می شه در آخرین لحظات:

    " - من برات دو تا داستان درباره اتفاقاتي که در اقيانوس افتاد تعریف کردم. در هيچکدومشون دليل غرق شدن کشتي نبود و هيچکس نميتونه اثبات کنه که کدوم داستان واقعي بوده و کدوم نبوده. در هر دو داستان، کشتي غرق ميشه، خانواده‌ام کشته ميشن و من درد ميکشم...

- درسته.

- تو کدوم داستان رو ترجیح می دی؟

- اونی که توش ببر داشت. اون داستان بهتری هست...

- ممنون! در مورد خدا هم همین طوره."

       می دونین اوج گیج شوندگی همین جاست. این که شما نمی فهمین کدوم یکی از دو تا داستان روایت شده واقعی ه. یه لحظه شک می کنین که نکنه همه ش زاده ی تخیل بوده... هر دوتا در عین درستی می تونن غیر واقعی هم باشن... و خب بحث، بحث باور قلبیه. در مورد خدا هم فیلم تهش اشاره می کنه که باید به قلبتان مراجعه کنین و ببینید کدوم یکی رو قلبا باور دارید.

 

 

   پ.ن: تو اینترنت که سرچ زدم یه سری ها گفته بودن این فیلم سعی در ترویج بی دینی و بی اعتقادی داره ولی من ابدا موافق نیستم. شما هم اگر دیدین نظرتون رو بگید که با کدوم جبهه موافق هستین.

بازگشت حماسی و تراژیک یک برزخی

به اصرار دوستان و طرفداران تصمیم گرفتم انگشت مبارک که تقدیس شده با کنکور 95 است را بر کیبورد وفادار خویش بنوازم...باشد که بالاخره ما نیز پای خود را بر دانشگاه نهاده و عقده ای نمیریم که گفته اند مرده ی عقده ای مزاحم خواب هم قبری ها می شود.

سلام.

عجبا دانشگاه بر دیگران چه تاثیر شگرفی گذاشته و جملگی دانشجویان به تحلیل جامعه ی خویش با نگاهی به ظرافت پای مورچه پرداخته و آن چنان موجی از احساسات این جا انگیخته اند که بنده سیلی خور این دریا شده ام!

و من این جا در بزرخ گیر نموده اند و اصلا خجالت نمی کشم که ده قدمی عقب مانده ام و به حالت خزیدن یه طرف آینده ی بسیار قابل پیش بینی خویش می باشم!

خوبین؟

والله ما هم خواستیم تحلیل کنیم جامعمون رو ولی هر چی فکر کردیم دیدیم ما هم جزو جامعه ایم که بر خویشتن ستم نتوان کرد.

پایان خوش امتحانات رو بر دانشجوهای عزیز میتبریکم.

و این که یک سال گذشت و شیرینی عروسی از حلقومم پایین نرفت.

حالا هی بشینین تحلیل کنین.

یه خرده آستین بالا بزنین واس همدیگه...

این چه وضعشه...

گزارش نمره ها هم که تعریفی نداشت.

نچ نچ.

حالا هی تحلیل کن.

"چرا به جای تحلیل، تجلیل نکنیم؟"

"چرا عروسی نمیگیرید؟"

"چرا برای من مفید واقع نمی شوید؟"

چرا وقتی می زنگید بهم نمی گید بیا یچه هامو ببین؟

چرا هنوز درست رانندگی نمی کنید؟

پس من کی با شما برم شمال با هم بریم ته دره بخندیم؟

اصن زندگی بلد نیستین.

خوب من برم یخته چرت بعد خواب صبحگاهی بزنم شما هم برین اتاقتون به کارای بدی که کردین فکر کنین.

تحلیل...واقعا که!

 

 

 

 

انیمیشن زوتوپیا

انیمیشن ها معمولا امن ترین چیزیه که شما می تونید ببینیدD: معمولا هم آخرش یه پند اخلاقی داره.

از نظر من که توصیه میشه برید ببینید . چند تا از نکات برجسته اش :

- این تصاویر متحرک توی تلگرام هست(گیف یا جیف)که مال حیوونی به اسم تنبل یا sloth ه . اینا همش مال این انیمیشنه و عالیییه :))

-صدای یکی از شخصیت های داستان مال شکیرا ست و شعر توی انیمشن مال همین شخصیت و با صدای شکیرا 

نظر شما ؟

سریال گیم آف ترونز

از بعد کنکور برای این که عقده ای نشم که من اصلا جوونی نکردم و همه ی زندگیم شده درس و حق انتخاب ندارم و اینا تصمیم گرفتم تا حد ممکن چیزایی که دلم می خواد امتحان کنم رو امتحان کنم(البته تا حدی که خیلی خسارت نزنم)

نمونه اش همین گیم آف ترونز ، هر چی گفتن نبین و به درد نمی خوره حرف تو گوشم نرفت.یکی از دلایل کنجکاوی م هم این بود که چرا باید انقدررررر طرفدار داشته باشه؟!

خوب چند قسمتش رو دیدم . جدا از مسائل اخلاقی واقعا اون جذابیتی که فکر می کردم نداشت.مثلا صحنه ی جنگ جالب یا حتی قسمت ترسناک هم نداشت.فقط یه ربع اول قسمت اولش خوب بود:))

فقط یه شخصیت مورد علاقه ام بود که داستانش این بود:

فرمانروای یکی از مناطق بچه آخرش یا یکی مونده به آخرش یه دختری بود به نام اریا ، این بچه اصلا تو فاز کارای دخترونه و اینا نبود،بر عکس خواهر بزرگترش،مثلا همه دخترا جمع می شدن گل دوزی می کردن . این می رفت تیر اندازی.یه استاد شمشیر بازی حاذق هم داشت.

آخرش هم وقتی پدرش کشته میشه این دختره بر عکس خواهرش می تونه از دست دشمنا فرار کنه.

_______________________________

سر جمع به نظر من ارزش دیدن و وقت گذاشتن نداره ! دنبال یه سریال بهتر بگردید.

نظر شما؟

اوصیکم به خرخونی

من این ترم تک تک امتحاناتم رو خراب کردم به عنوان یکی که امتحاناش زودتر از شما تموم شده نصیحت می‌کنم که درس بخونید تا مثل من افسرده نشید بعد امتحانات حالا بیایید تسلی‌ام بدید.

سال نو مبارک :)

آمدیم اهواز به جهت عروسی دایی جانمان.و من هنوز درگیر انتخاب سبک زندگی .تصمیم گرفتم این تقریبا ده روزی که اینجا هستم کاملا تمرکز کنم روی سبک زندگی این دسته از اقوام.و خوب نتایج به این شرح بود:

_ این دورهمی های پیش و پس از مهمانی ها که می شینن ویدیو چک می کنن تمام رفتار و گفتار افراد رو که بیشتر هم در بین بانوان رواج داره تا آقایان و در اصطلاح دینی بهش میگن غیبت و اصطلاح علمی ندارد رو به دقت شرکت کردم.از اول تا آخرش حتی قسمت هایی که فرد مورد تحلیل رو اصلا نمی شناختم.

اولش که توسط همون افراد هم تشویق می شدم که "بیا بشین گوش بده ! انقدر ساده نباش !ببین تو جامعه چی میگذره! ..."

بعد سعی کردم مثل اون ها رفتار کنم یعنی منم بتونم تحلیل کنم و منظور باطنی  آدما رو از گفتار و  رفتار شون بفهمم.

البته تا حدودی موفق هم بودم... ولی مسخره بود . آخرش خسته شدم.و البته اعصابم هم خورد شد.این کار مثل این می مونه که سوار ماشین بشی و توی یه خیابون خلوت هی بری و بیای . شاید یه ذره خوش بگذره ولی علی رغم مصرف انرژی هیچ محصولی نداره.

_دیگه این که من نمی دونم و نمی تونم تصور کنم زندگی بدون مسولیت درس خوندن چه حسی داره.از وقتی یادم میاد این حسو نداشتم(به حز تابستون پارسال که کلا تو هپروت بودم و انگار مرده بودم).اگه سرکار نری که دیگه هیچی...حوصله ت از زندگی قطعا سر میره.

ولی اینجا آدمای زیادی هستن که این وضعیت رو دارن :-؟! 

_و تلاش برای حفظ ظاهر ، قیافه ، ست بودن لباسا و این قبیل چیز ها که اگه خیلی بهش دقت کنی و بخوای تمام مدت فکرتو مشغولش کنی قشنگ توش غرق می شی .

بازم از یه جایی به بعد تلاش بیهوده ست . البته دقت کنید که "از یه جایی" به بعد، نه از اول و بیخ و بن

_ولی از ته دل عاشق اون قسمت دورهمی ها و مهمانی های خانوادگی هستم که تماما دور هم جمع میشن و شعر می خونن و دست می زنن و بچه های کوچیک ذوق می کنن و می رقصن   :)

اندر احوالات دوران دانشجویی (۱)

+دقت کردین اصولا هر کاری که شروع میشه کلی اولش ذوق و شوق و سلام و صلوات هست بعدش یهو آتش شوقش می خوابه؟!این وبلاگ نوشتن ما هم داستانش همینه 

+یکی از خوبی هایی که دانشگاه داره اینه که آدم با کلی انسان جدید آشنا میشه . علی الخصوص این که مورد لطف و مرحمت خداوند قرار بگیری و همکلاسی هات جزو دسته ی انسان ها طبقه بندی شن. واقعا جالبه رو به رو شدن با افکار ، شخصیت ها ، طرز تفکر ها و خیلی چیزای جدید دیگه . بخش کنجکاوانه ش هم اینه که قبل از این که تو موقعیت خاص بخوان خودشونو نشون بدن و از ابعاد دیگر وجودی خود پرده بردارن تو اون ابعادو پیش بینی کنی با توجه به رفتار های قبلی . و ببینی که میش بینی هات کی درست و کی غلط در میاد.

البته این وسط باید حواست باشه که کل افراد جامعه تو همین همکلاسی ها ی تو خلاصه نمیشن و شخصیت های کاملا متفاوتی برای آشنایی توی جامعه پیدا میشن.

پیام های بازرگانی : ما یه دوست داریم تو دانشگاه هر اتفاق خوب یا بدی رو که براش تعریف می کنیم . میگه خوب که چی ؟ کلا می زن تو ذوق و اشتیاق تعریف کردنت

الان هم واقعا جا داره که بگیم خوب که چی ؟

جدا از حس کنجکاوانه و کارآگاهانش احتمالا دوست داشتن این قضیه برمیگرده به یه عشق به روان شناسی قبلی که در من وجود داشته و هنوزم وجود داره.

+ حدود یک هفتم کلاس ما سمپادی ان! دیگه الان که صد تا فرزانگان و علامه حلی داریم احتمالا تو کلاسای دانشگاه هفت هفتمشون سمپادی ان.

البته یحتمل خبر دار شدین که مدارس سمپادو دارن یکی یکی جمع می کنن تا تعدادشون نهایتا به سه برسه !

+علاوه بر دلتنگی دوست داشتم دور هم جمع می شدیم و مباحثه میکردیم ! خیلی دلم فضای بحث و استدلال و اینا با چند تا آدم منطقی می خواد

+این شکلک های بلاگفا کاملا حس نوستالژیک چت های یاهو مسنجر رو در آدم زنده میکنه

دیس سیلنسیو!

تا حالا دقت کردین اسفندی ها همشون چقدر خوبن؟  ؛؛)

رفیق گرمابه و گلستان جان! لرد جان! میدونی که من هیچ وقت اهل ابراز احساسات و یا شاید داشتن احساسات (:-") نبودم ولی به هر حال دوست داشتم یه چند تا حقیقت رو بدونی. این که وقتی به نوزده سالی که گذشت فکر میکنم جز معدود معدود افرادی هستی که هیچ ناراحتی یا خاطره ی بدی ازت ندارم و این خیلی حرفه چون من از خودم هم حتی خاطره ی بد دارم:)) و این که آدم هایی که واقعا بی منظور و ساده و خوش قلب باشن چقدر واقعا کم ن و چقدر کم دیدم و در نتیجه عدم حضورت چقدر حس میشه.

لرد جان نوزده سالگیت هزاران هزار بار مبارک باشه و ایشالا مطابق میل! و در آخر این که به امید روزی که تحولی در علم نرم افزار ایجاد کنی :دی

پ.ن: منم دیس آواداکداورا و دیس سیلنسیو گردیدم بالاخره!!

به افتخار استاد اندیشه

درسته که با یه جلسه نمیشه درمورد یه استاد نظر داد ، ولی استاد اندیشه در همون جلسه اول ویژگی هایی داشت که تونست منو تحت تاثیر قرار بده.

متاسفانه یا خوشبختانه ظاهر اولین معرف آدمه.اینو از وقتی رفتم دانشگاه فهمیدم(#از دست آورد های بزرگ شدن).لبخند داشتن.یه چیزی مثل آقای نوبخت ، معاون رئیس جمهور.

دکترای دارو سازی و phD فلسفه .راستش این قسمت جالبش بود.از وقتی اومدیم تو این رشته مدام تلقین میکنن که فقط همین رشته.تموم زندگیتون همینه.اگه غیر این باشه اشتباهه.

ولی به نظر من اگه همه زندگیم بشه این رشته اشتباهه.اونوقت همین رشته ی مثلا خیلی مهم هم به سرانجام درستی منتهی نمیشه.

۶ سال دارو + ۲ سال طرحش + ۴ سال لیسانس فلسفه + ۲ سال فوق + ۲ سال دکترا=۱۶

۱۶ + ۱۸ = ۳۴ البته این حداقلش .مثلا پشت هر کدوم از این + ها یه کنکوری هست که نباید پشتش بمونی.

و من مطمئنم که ادامه تحصیل برای مردا سخت تر از زن هاست اگه بخوان مطابق عرف جامعه عمل کنن.چون یه خانوم میتونه هم درس بخونه و بره دانشگاه هم خانه داری کنه ولی یه مرد نمی تونه هر روز بره سر کار و همه ی درساشو غیر حضوری بخونی .

یه نکته تاثیر گذار دیگه هم داشت . شعر می خوند ازحفظ . زیاد . داستان های مولوی . قشنگ می خوند. یاد افخمی افتادم.یاد قسمت های خوب کلاس افخمی . هیچ وقت لحن شعر خوندنش موقع خوندن شعر های اسطوره ای و شعرهایی که مربوط به خفقان در جامعه بود رو یادم نمی ره. از اون حس های خوبه :)

احساس می کنم خیلی عمر کردم.پیر شدم.آدمی که زیاد خاطره داره پیر شده.

پ.ن. : لرد عزیز ما دو نفری خیلی خوب قانون جذبمون می گیره:)) اشاره به پست سرزمین خورشید

یاد ایام

نمی تونم بنویسم.متاسفم برای خودم.قبلا راحت می نوشتم.حتی به نظرم برای خودم سبک داشتم.ولی الان انگار بلد نیستم.این یکی هم از دست دادم.

خوب این هم یکی دیگه #از دست آورد های بزرگ شدن

خوب الگوریتم(الگوریتم چی بود؟) امشب اینجوری بود:

پست نایت در تلگرام ---> اومدن اینجا جمله لرد در مورد لند آف سان --->  رفتن به لند آف سان! ---> مشاهده آخرین پست استاد فیزیک---> مشاهده کامنت های آخرین پست استاد فیزیک---> مشاهده کامنت یاد جاری در پایین یکی از پست های لند آف سان---> رفتن به یاد جاری

 

و در آخر برای اولین بار بعد از جشن فارغ التحصیلی یادم افتاد که دیگه سمپادی نیستم.و چه چیز هایی همراه این لفظ سمپادی از من رفتن.

راستشو بگم.از اون مدرسه متنفر بودم . از تمام خاطراتش . تمام آدماش . بعد کنکور دلم نمی خواست کوچکترین ارتباطی با اونجا داشتم باشم(یه ذره دیگه غر بشنوین)اصلا تمام خاطراتمو چال کردم.یعنی فقط سعی کردم.چون نمیشه ۷ سال زندگی پر از خاطره رو تو ۶ ماه چال کرد.حتی از اینجا هم بدم میومد.ولی بعد از الگوریتم بالا انگار یه چیزایی ته دلم ، ته تهش، تکون خورد . یه صدایی خیلی ریز می گفت : دلت میاد؟

 

درسته که سال آخر تلخ بود و سخت ... ولی دوست دارم برگردم به ۶ سال قبلش و همه ی چیزایی که به همراه لفظ سمپادی از دست دادم دوباره پیدا کنم.

پ.ن:ساعت ۱:۴۵ بامداد و من انگار نه انگار که کله سحر آناتومی دارم:(

به اشتراک گذاری حس های خوب

خب دوستان قدیمی عزیزم!

من واقعا نمی دونم تا چه حد از این وبلاگ استقبال می کنید چون اصلا ردی ازتون نمی بینم این ورا.

اینم نمی دونم که با احتمال چند در هزار این پست من رو می بینید.

کلا هم نمی دونم اینایی که می نویسم واسه خودمه یا قراره خونده بشه یه زمانی.

حتی اینم نمی دونم که اصلا آیا حوصله وبلاگ خوندن رو دارین یا به زور من اومدین اینجا! :))

ولی خلاصه ی سخن اینه که من وبلاگ نوشتن رو خیلی دوست دارم و مادامی که تلگرام و واتس آپ و وایبر و مخلفاتهم رو ندارم ( و بدیهتا نمی خوام داشته باشم! :دی)، وقتم به نسبت شما خیلی آزاد تره برای اینجا نوشتن. ( و چه بسا خیلی بیشتر هم باش حال می کنم! :دی)

الآنم یه سری مطلب بود که دلم خواست به اشتراک بذارم باهاتون تو این دنیای قاراشمیش مجازی طور. دیدم همین یه کانال ارتباطی برام مونده. فلذا هم اکنون تق تق در حال فشردن انگشتان مبارک بر روی کیبورد می باشیم.

باشد که یکم از اون تلگرام کوفتی دل بکنین شما ها و گوشه ی چشمی به ما کنید! :|

خب. هدف چی بود؟

آهان.

اول اینکه به مناسبت پوکیدن لپ تاپم، فرصت فرخنده ی شخم زدن عکس ها و فیلم ها و فایل های شش سال پیش تا حالا در بین تعطیلات دو ترم دانشگا نصیبم شد. و چه سعادتی بالا تر از شخم زدن گذشته و له شدن زیر آوار خاطره ها؟

خواستم بگم دلم خیلی تنگ شد. تنگ بود تنگ تر شد. برای همه چی. برای گذشته ها.

اصلا خوبی عکسا  واسه این نیست که باش پز بیایم تو اینستا یا اف بی یا حتی جلوی فک و فامیل و آشنا ها! واسه اینه که فراموش بشن و یهو مثل همچین موقعیتی بیان زیر دستت و بهت یادآوری کنن که : آره. ما یه زمانی گذشته ی تو بودیم!

و تو با خودت فکر کنی وااااو! من چه گذشته باحال و خفنی داشتم یه زمانی. و دلت تنگ بشه و تنگ بشه و تنگ بشه و تهش از این همه تنگی سوراخ بشه! :|

بگذریم. دل تنگتونم. فهمیدین دیگه. (که البته نصفتون نمی فهمید چون اینجا رو نمی خونید!!!)

موضوع بعد اینکه دانشگاه علی رغم همه ی جو عجیب غریبش و رفتارای عجیب غریب تر بقیه و دل تنگی ها و غربت ها و فلان ها و بهمان ها و بی سار ها خوبی هایی هم داشت هر چند بس اندک.

یکی از بهترین تجربیاتم تو این ترم دیدن دو تا کلیپ زیر بود که واقعا دلم می خواست تو این تجربه با هم شریک باشیم. شاید دیده باشینشون... مال سال 2013 هستن. ولی خب احتمالش می ره که مثل من شما هم برای اولین بار تا چند لحظه ی دیگه ببینیدشون و کلی روتون تاثیر بذاره. کلی دیدگاهتون رو عوض کنه نسبت به زندگی و این حرفا.

خلاصه اینکه شدیدا پیشنهاد و حتی خواهش می شه ببینیدش. من هر دو تاش رو سر کلاس زبان انگلیسی دانشگام دیدم. بهترین کلاس این ترمم در واقع.

یکی ش یه آهنگه که یه پسر بچه ی کوچولو می خونش و خب حرفی که برای گفتن داره از خیلی از آهنگایی که این روزا می شنویم ارزشش بیشتره.

یکی دیگه ش هم یه تد تاک هست. احتمالا با تد تاک ها آشنایی دارین دیگه. همونایی که خانوم افشار تو سال سوم درباره ش باهامون حرف زد. اگه هم ندارین به عنوان خلاصه برای خواننده هایی که یحتمل نمی دونن باید بگم که یه مدل نشستی هست که از آدم های موفق عصر حاضر دعوت می کنن تا بیان در مورد تجربیاتشون به صورت لایو و زنده با بقیه صحبت کنن. منم در همین حد می دونم درباره ش. :))

این تد تاکی که لینکش رو گذاشتم خیلی خاص هست. تو پرانتز  همین بس که چند تا از بچه های کلاس باهاش زدن زیر گریه! برای همینه که علی رغم محدودیت هایی که سرعت اینترنتم برام ایجاد می کنه باید حتما به اشتراکش بذارم باهاتون. حداقلش اینه که  برای ماهایی که اولین بار با هم دیدیمش خیلی خیلی موثر بود. یادمون انداخت که تو زندگی یه سری چیزهای خیلی مهم تری هم هست که شاید اپسیلون توجه هم بهش نکردیم تا الآن!

خلاصه این که ببینید تا از کفتون نرفته:

Tell Me Why - By Declan Galbraith#

 متن انگلیسی آهنگ بالایی( همون لیریک خودمون!)#

North Korea - By Joseph Kim#

 

راستی. گفتم قالب رو عوض کنین! نکردین. لذا به صورت کاملا استبداد وار سلیقه ی من رو پذیرا باشین. :))

راستی راستی. اگه خواستین نظرتون رو بگید بدونم.

راستی راستی راستی. شما ها ازین کلیپا ندارین احیانا بخواین با من به اشتراک بذارین؟! :|

راستی راستی راستی راستی هر گونه شباهت سخن ران تد تاک با خودم رو تکذیب می کنم. :)) من که اصلا جوزف نبودم زمانی. کیم هم که اصلا هیچ سنخیتی با من نداشته و نداره. :))) طرف هم همین طوری و خیلی اتفاقی مهندسی نرم افزار خونده! :|

:{

لحظه‎ی دیدار نزدیکست

یعنی من این قالب وبلاگ رو می‌بینم یاد آدم‌های افسرده و شکست‌خورده‌ی عشقی می‌افتم.

دارام دارام دارام دارام چه قدر مشتاقم که پنج شنبه برسه و ببینمتون!