صبح های زود

باورت بشود یا نه عزیزم،

دیگر حتی خودم هم حالم از گریه هایم به هم می خورد.

گه مال

می دانی چی جری ام می کند؟

که تو فقط زندگی گه مال دبیرستان را دیدی!

به اینجایش که من رسیدم نرسیدی.

گه مال هایش را تحمل کردی،

و بعد

خیلی ساده

-با یک بشکن-

مُردی.

 

نه دنیا تماما هم گه مال نیست عزیزکم.

چیزهای قشنگ هم فکر می کنم لا به لای گه ها موجود باشند.

 

من را ببخش اگر دیگر هر روز به تو فکر نمی کنم.

من را ببخش که دارم پاکت می کنم. 

من را ببخش که به خاطرت همه چیز را سفید کردم. دفترچه خاطرات ها را جمع کردم. نوت های تبلت را سیو دیلیت کردم. هاردم را دسته بندی کردم. ورقه های هندسه را زیر جعبه ی خاطرات چپاندم. 

من را ببخش اگر هنگام فولدر بندی هاردم، عکس های کوفت شده ی پارک ملت را باز نمی کنم و عامدانه از روی لبخند مرگ خشک شده ی گوشه ی چهره ات می پرم و صرفا تاریخشان می زنم.

من را ببخش که آن روز با همه شان عکس دو نفره گرفتم، ولی عکسم با تو و مونا شد سه نفره. شاید اشتباهی دل نشین بود.

من را ببخش اگر این روز ها جرئتی یافته ام  و مردنت را برای اولین بار جلوی مادرم هجی کردم. که ف. د. مُرد!

من را ببخش اگر به جای فوت کردن یا مرحوم شدن، از لفظ مردن یا از بین رفتن بیشتر خوشم می آید. مرگ را هم محترمانه می کنند این ادم های لعنتی.

عزیزکم من را ببخش که به اینجایش رسیدم ولی تو نرسیدی.

من را ببخش که این روز ها چنگ می زنم و تلاش می کنم تا فراموشت کنم.

من را ببخش که به "می تونیم دوباره عکسای جذاب تر بگیریم" و "اره بابا هنوز کلی خاطره ی قشنگ قراره بسازیم" های غزال اعتقاد پیدا کرده ام.

من را ببخش فاطمه... من را خیلی ببخش که دوباره فهمیده ام بوی یاس را دوست دارم. ببخشم که استین بلند های رنگ شادم را می پوشم. ببخشم که با جیم پارسونز می رقصم و در رقص به تو فکر می کنم نه در اشک. و در میان خنده ها و کش و قوس های اندامم به لارجر دن لایفی فکر می کنم که تو خواهی بود. به وسعت زندگی ام. 

های ببخشم که خواب هایم را بهتر از قبل کنترل می کنم.

من را ببخش.

سعی می کنم کمی به جایت زندگی کنم.

هدیه ی من به تویی که فقط گه مال هایش را دیدی.

نه اینجایش را!

له جی لی منس.

 

پ.ن. دیدی؟ ایران بعد از هواپیما، ناو سواحل جنوب را هم زد. تبریک به دالی ها. تبریک به پونه ها. یاران جدید در راهند. راستی من در کدامین ناو و هواپیما و قطار لعنتی خواهم بود؟ 

پ.ن. تر. و لاین زنانی که این شکلی شد. چون همه شان خودخواه بودند. و آهم، کل جهان را گرفت. 

به خودم گفتم چگونه ای؟

جواب دادم:

او را می بینم و رنج

می کشم

می خندد و رنج

میکشم

راه می رود و رنج

می کشم

 

نفس می کشد و باز هم

رنج می کشم

 

می گویم از او تو را چه حاصل است؟

جوابی نیست جز

رنج رنج رنج

به خودم گفتم چگونه ای؟

جواب دادم:

او را می بینم و رنج

می کشم

می خندد و رنج

میکشم

راه می رود و رنج

می کشم

 

نفس می کشد و باز هم

رنج می کشم

 

می گویم از او تو را چه حاصل است؟

جوابی نیست جز

رنج رنج رنج

به خودم گفتم چگونه ای؟

جواب دادم:

او را می بینم و رنج

می کشم

می خندد و رنج

میکشم

راه می رود و رنج

می کشم

 

نفس می کشد و باز هم

رنج می کشم

 

می گویم از او تو را چه حاصل است؟

جوابی نیست جز

رنج رنج رنج

هر آنچه هست و نیست

می خواهی آسمان را...

بالا بیاوری.

پتروس را بگویید تف به فداکاری

انتخاب واحد لاین زنان.

وحشت ناک ترین انتخاب واحد دانشگاه.

همه چیز پر شده بود.

کیمیا را از دست دادم.. غزال را.. مونا را.. نیکا را..

همه شان رفته بودند و برداشته بودند و من مانده بودم و واحد هایی که محض رضای خدا هیچ کدامشان چفت و جور نمی شد.

همه چیز پر بود. همه ی واحد ها.

تا خرخره.

حس می کردم من هم دیگر تا خرخره پر شده ام. از همه چیز.

اولین نفر از روز سوم. اسمم را خواندند.

رفتم جلو. اینقدر دست دست کردم و نتوانستم هیچ چیز بردارم که تا ده پانزده نفر بعد از من را هم خواندند.

و واحد ها پر و پر تر می شد.

دلم می خواست بزنم زیر همه شان و بگویم جمعش کنید مسخره بازی ها را. گیرم که چه اصلا.

می دانی حالم به هم می خورد.

تو روی کوه دنا.

دل و روده ی پونه پخش و پلا توی شهریار.

داشتم فکر می کردم... اصلا ما و مسیول اموزش دقیقا برای چه داریم خودمان را خفه می کنیم؟

داشتم اصلا فکر می کردم که بازی الان دقیقا چند چند است؟ 

خودم را برای چه کسانی به آتش کشیدم؟ می کشم؟

فرقی می کرد؟ عروسک بازی هایی که این مدت راه انداخته بودم فرقی می کرد؟

گه هایی که ذره ذره به هر کدامشان می مالیدم تا بلکه ذره ای از تعفن وجود خودم کم بشود، تاثیری داشت؟

بغض کردم. سر انتخاب واحد لاین زنان بغض کردم. 

کودکی بودم که از ترس هیولای زیر تختش به عروسک هایش پناه برده بود. و حتی همان عروسک های دستچین شده ام را هم از من گرفتند. 

بد به حال من و خوش به حال آن ها.

دیگر قرار نیست دستی روی روح هیچ احدی داشته باشم. 

من همه تان را از دست داده ام. خیلی وقت است. خیلی وقت..

 

امده بودم خانه با اعصاب خورد. تحمل این یکی را نداشتم. مادرم گفت تقصیر خودت است. می خواستی علوم پایه را بخوانی.

گفتم آخر من فرای انتظار خودم عمل کردم. گفتم من حتی نباید اصلا قبول می شدم. گفتم من یک ماه آخر اخبار شبکه شش دیدم و رفتم امتحان پزشکی دادم و نمره ی نرمال گرفتم.  گفتم اخر هیچ کس دو هفته به امتحان دالی اش...!

یک حرف قشنگ زد. گفت حالا همان دالی می آید برایت نان و آب می شود. حالا پونه برایت نمره ی جراحی می شود. بکش. 

بله تو نه نان می شوی و نه آب. تو هیچ کوفتی نمی شوی برای من... مگر اشک.. مگر افکار اسیدی این وبگاه.. مگر نقاشی های چرت و پرت.. مگر دویدن به دستشویی های رسول از فرط بی کسی.. مگر کابوس ها و گاز زدن های تنار.. مگر تلقین های :"تو شبیه کسی که گریه کرده نیستی." در آینه.. تو فقط ساده رفتی و زندگی را از من گرفتی. طوری بی صدا که حتی مادرم هم خبر ندارد و باور نمی کند. که فکر می کند شوخی می کنم و بهانه می گیرم وقتی می گویم دو هفته به علوم پایه..

که اصلا حتی یادش نمی آید دو هفته به علوم پایه بود. 

تو با صدا مردی، و مرا بی صدا کشتی... طوری که مادرم هم نفهمید.

 

می دانی جالبش چیست؟ آن وسط نورمحمد می گفت داری حیفش می کنی. داری نمره ات را حیف می کنی. یا نمی دانم برای پره انترنی بد می شود. و چیز هایی که به کل نمی فهمیدم.. شاید از آن همه آدم این یک نفر بی پناهی را از چشم هایم خوانده بود و دلش سوخته بود و داشت برایم واحد می چید.

فقط دلم می خواست گوشش را بیاورد نزدیک تا زمزمه کنم :"خیلی وقت است حیف شده وحید جان. خیلی وقت است."

چه می خواهد بشود؟ 

این سناریو را از برم. 

خودم را برای همه قربانی می کنم. تار و پود احساسم به هم گوریده می شود. و هیچ. و هیچ کس یادش نخواهد ماند مگر خودم.

شما ها... همه تان خیلی کثافتید. ریز به ریز جیک و پوک پسر های دانشکده را از برید... امعا و احشای همسایه ها و دوستانتان را هجی می کنید... و چیز هایی به این وضوح را ندیدید. نمی بینید. چه طور ممکن است؟

تهش چیست؟ بدون مسخره بازی هایی که با کیمیا در می آوردیم، یک ربع در دستشویی های رسول... یک ربع در اتاق دارو ها... یک ربع نماز خانه ها... می خواد بشود نیم ساعت؟ به درک بشود. می خواهد بشود چهل و پنج دقیقه؟ یک ساعت؟ بشود عزیزم. بشود. من تا قیام قیامت اشک دارم. تا قیام قیامت. 

نمی دانم. هنوز نمی دانم کیمیا چند ربع از اشک هایم را کم می کرد. ولی مهم این است از اولش باید یاد می گرفتم وابسته نباشم. حالا باید بدهی بدهم. بدهی اشک هایی که علی الحساب کیمیا پتروس وار جلویشان را گرفته است.

پتروس هم خسته می شود. پتروس هم می رود. همه تان می میرید.

 

ماست و خیار

می بینی؟

دیگر حتی یک پونه هم داخل ماست و خیار نمی توانم بریزم.

اصلا از کابینت ادویه ها و هرچه داخلش هست و نیست متنفرم. 

بهمن

یک هفته است می شمارم

دو روز مانده به سوم بهمن

یک روز مانده به سوم بهمن

سوم بهمن

سوم بهمن به علاوه ی یک

سوم بهمن به علاوه ی دو

سوم بهمن به علاوه ی سه

 

و تا کی؟

بله تا بیست و هشت بهمن این مسخره بازی را ادامه خواهم داد

 

خود سوم بهمن عالی بود آبمیوه گرفتیم بردیم بخش بیهوشی اتاق عمل خلوت پنج شنبه را سور دادیم

نا سلامتی تولد بود ها عزیزم!

هی تو چه آبمیوه ای را بیشتر دوست داری؟

لعنت

اصلا میدانی چیست؟

لعنت به تو

لعنت به پونه

لعنت به آفریننده ی من

لعنت به من

لعنت به همه ی شما ریغو های خودخواه 

حالم از همه تان به هم میخورد

دلم میخواهد روی همه تان بالا بیاورم

اره اگر من می مردم

نه پونه یادش میامد که روزی شاگردش بودم

نه تو حتی از امتحان های مفنگی ات در یاسوج می زدی تا بیایی مراسم لعنتی ترحیمم را ببینی

شما اینجور بودید

ریغو های کثافت خودخواه

 

و من دیگر چیزی برای ازدست دادن ندارم

می بینی؟

غذا های دهنی کیان را می خورم

چون دیگر برایم مهم نیست

دیگر هیچ کثافتی از هیچ وجودی برایم مهم نیست

 

پ.ن. مهدی ست محمد است ارش است هر کوفتی که هست اسمش را نمی دانم نشسته بود امروز درد دل میکرد که هاه هاه من افسردگی دارم و سرترالین صد می خورم 

بعد ان یکی پویا ست ارش است محمد است اسمش را بازهم نمی دانم گفت من سابقه ی خودکشی دارم برای همین هیچ وقت استین کوتاه نمی پوشم

و من نگاهشان کردم

به خودم نگاه کردم 

و نگاهشان کردم

و نگاهتان می کنم

 

آقای گارسون کمی مرگ لطفا

ومن طرد شده ام

چون برای خانواده ام غیر قابل تحمل است تماشای بیشتر زخمی که دو سال است پانسمانش کردم و جمهوری اسلامی با قمه شکافتش و با اسید شست و شویش داد، رایگان

نمی فهمند که چرا برای پونه این همه بند و بساط داریم

یا که چرا برای تو نداشتیم

خودم هم نمی فهمم

می دانی من دیگر هیچ چیز را نمی فهمم

که اصلا چرا زندگی به من بیشتر می امد تا شما دو تا

که اصلا چرا بازخواست می شوم به خاطر اشک هایم

 

 

می بینی؟ ازان جایی که هستید می بینید؟

دنیای بی رحمی ست نازنینانم

دیگر یک گریه هم نمیتوانی بکنی

بازخواستت می کنند

طرد می شوی

می بینی؟ توی این دنیای کثیف اشکهایت را پیمانه می کنند

اشک های لعنتی ات را هم نمی گذارند مال خودت باشد

 

من نمی فهمم

چرا نمی شود گرگ شد و رفت توی بیابان و تا صبح زوزه کشید؟

چرا نمی شود؟

به من بگو برای چه ریه هایم را پر و خالی می کنم

به من بگو

دالی

دالی

دالی

بیا و من را ببر

بیا و من را هم ببر 

دیگر نمی توانم

دیگر نمی توانم دالی

پونه

می دانی...

دوستان پونه را... همه درک می کنم.

یک نفر بخواهد همراهشان هوار بزند من هستم.

آخر زیاد نیستند... متنفر از هواپیما ها.

چه ای تی آر چه بوئینگ..

بی صفت

مامان عفت وقتی مرا دید، گفت: دنیای بی صفتی ست. می بینی؟ مادر جون از بین رفت.

 

و دارم فکر می کنم از بین رفتن قشنگ ترین واژه است. برای توصیف مرگ. توصیف تلف شدن.شرح فوت کردن. برای کاری که تو با من کردی.

از بین رفته اید. از بین ما رفته اید همین. قشنگ ترین چینش واژه ها. 

 

پیرزن نحیفی است. به سان مثلث قایم الزاویه خم می شود و راه می رود. به عینک دودی علاقه ی زاید الوصفی دارد. دندان طلا دارد. صدایش نازک ترین است. 

پیدایش کن. دستش را بگیر. بگو که قوز نکند.

بهش بگو که اولین نتیجه تان، رفیق فاب من بود و امروز براتان گریه نکرد ولی زیر دوش، دچار آپنه ی تنفسی شد.

بگو که دلم برای دلمه هایش تنگ شده.

بگو که دلم برای دی جی بودنش قنج خواهد رفت.

بگو که با مامان عفت موافقم، دنیا بی صفت است.

بگو که سه دختر و سه مادر دیگر نمی تواند در این دنیا یک حکم صحیح باشد. 

 

آن هایی که انتظارش را نداری

گرد هم آیی انجمن اموزش پزشکی دانشگاه. مادمازل بود، و دیدم برایش مهم است، پس من هم رفتم. حس کردم کمترین کاری است که می توانم در قبال احساسم انجام دهم. که او آشنا می بیند و می خندد. و من از خنده ی او خنده می شوم.

و این که اصلا گیرم احساس ها متقابل نباشند، صرف احساس من به خودی خود... ارزشش را داشت.

رفتم. خالی که نبود، ولی اصل کارهایی که دعوت شده بودند هم نبودند. مجلس به قولی لخت بود. 

تمام که شد مادمازل گفت، از خیلی ها دعوت کرده بودم. همه قول امدن دادند و نیامدند. دلش گرفته بود.

بعد با شگفتی گفت، ولی دیدی سجاد امده بود. فکرش را نمی کردم.

امدم خوشمزه بازی در بیاورم. پراندم که، آره عزیزم. همین است. همیشه کسانی که انتظار نداری می ایند. نزدیک ترین ها دستت را می گذارند داخل حنا... و به جایش یکی می اید که عمرا فکرش را نمی کردی.

جمله ی بعدی ام اما... در ذهنم بارید ولی ادایش نکردم:

"مخصوصا در مراسم ترحیمت."

و پرت شدم به تو.

تو عمرا انتظار هلیا... عرب مسافر... نشاط... را نداشتی، داشتی؟ همان طور که مادمازل انتظار سجاد را نداشت.

دوست دارم قبل از انکه فرصتم تمام بشود آن هایی که انتظارشان را ندارم ولی می آیند را ببینم. کاش می شد با آن ها رفیق تر باشم. و لابد بعدش می روند در دسته ی کسانی که انتظار آمدنشان را دارم. و بعدش نخواهند آمد. که البته آمد نیامدشان مهم نیست. مهم این است که من بشناسمشان. که شانس داشتنشان را به خودم بدهم. که شده حتی یک دست و آغوش بیشتر کنارشان باشم..

همان قدر که کنار هم نبودیم.

 

پ.ن. می ترسم بپرسم. ولی من را چی؟ انتظارم را داشتی؟

 

و قاصدک نرفت به سمتی که فوت شد

در گویشِ گیلکی، کلامی داریم که کتابی ‌ست چندین و چند جلدی، کلمه‌ای که من آن را مترادفِ درد میدانم: «تاسیان».

به غربتِ ناشی از دیدن جای خالیِ کسی که بودنش واجب است و لازم گویند،

 به حال درکِ جای خالیِ سفر کرده،

به دلتنگی،

به وقتی دست و دلت به هیچ کار، حتی نفس کشیدن نمی ‌رود،

به نفس بُریدگی ...

 

برای تو می نویسم که گم شده ای،

"تاسیان."

تا ته تشت

ورای همه ی باورهایمان دشتی ست،

تو را آنجا خواهم دید...

بستنی ذغالی، به رنگ نبودنت

دو روز قبل امتحان داخلی رفتم سلی را دیدم.

آخرین دیدارمان را دم بستنی شاد با جمله ی "خیالت تخت من همیشه آخرین نفر شروع می کنم و ماکس می شم" و "مگه بد گذشت بهت حالا؟" تمام کردیم.

او رفت.

من برگشتم خانه. ساعت یازده شب را رد کرده بود. با توجه به صدای مادرم آن ور خط می دانستم ماجرای جالبی انتظارم را نمی کشد.

خلاصه بحثمان گرفت و فلان، که خب چیز جدید یا خارج عرفی نیست... همه جا وجود دارد، خصوصا که خیلی انتظارم را کشیده بود و نمی دانست با سلی ام.

منتها سیلی اصلی را می دانی کجا خوردم؟ وسط همان عملیات یکی بگیر دو تا بگذار رویش اسپک بزن به سمت زمین حریف.

در آمد که :"اصلا مگر وقت قحط بود؟ امتحان داخلی داری پا شدی رفتی دوستت را ببینی؟ مگر چه قدر مهم است یک دوست؟"

گفتم:" داشت می رفت دانشگاه. تا مدت ها بر نمی گردد تهران."

سیخ را به قلبم فرو کرد: "حالا مگر دوستت می خواست برود بمیرد؟ خب داشته می رفته دانشگاه. یک زمان دیگر می دیدیش."

 

خواستم بگویم اتفاقا گمشده ام، دقیقا داشت می رفت دانشگاه که هیچ وقت برنگشت و گمش کردم.

ظاهرا دقیقا داشت می رفت که بمیرد و من دیگر هیچ وقت چنین اشتباهی را تکرار نمی کنم. حتی اگر دوازده واحد داخلی را بیفتم، مگر یک امتحان مسخره ی داخلی چیست دیگر. ادم ها جدی جدی می میرند ولی. می روند که بمیرند،

 

هیچ کدام را نگفتم..

آن شب فقط زیر پتو خزیدم و در میان جرقه ها به تو فکر کردم.

هنوز نرسیدی دانشگاه؟

 

پوپک

یک سال و نیم است از پوپک فرار می کنم.

تا بالاخره دو هفته پیش استاد کتاب را جلویم باز کرد و گفت: بزن، پوپک!

می خواستم بگویم، استاد آخر یک سال و نیم پیش پوپک را تمام کردیم.

نگفتم..

 

گفت چه طور بود؟ خوشت آمد؟ شنیده بودی؟

خودم را زدم به در بی خیالی و گفتم من را که می دانید.. جان به جانم کنند قطعه ی غمگین دوست دارم.

گفت آخر غمش که غم مادر مردگی نیست.

خواستم بگویم نه غم مادر مردگی نیست... ولی بوی مرگ می دهد.

نگفتم..

استاد زمزمه کرد: غم عشق است. 

 

اگر او می دانست هر میزان پوپک یک سیخ داغ است که به چشمانم فرو می رود و از قلبم بیرون می زند، هیچ وقت آن هشت کتاب لعنتی را دوباره پیش رویم باز نمی کرد.

شاید هم راهش این است عزیزم،

رویارویی دوباره. با غم های گرانولوماتوز. باز کردن گره ها. ادای دین به آهنگی که اشک هایت تا ابد وامدارش هستند.

دوره کردن لحظه هایی که زور زدی فراموش شان کنی.

پوپک دوباره.

 

 

 

و مدتی ست که حس می کنم جسد شده ام

می دانی احساس من بعد از تو تمام شد.

لولو آمد برد انداخت پشت کمد جیمز سالیوان.

طرف جلوی چشمم جان می کند، نگاهش می کنم می خندم دلقک بازی در می آورم.

فلانی تشنج می کند، با خونسردی نگاهش می کنم با خودم می بافم که خب تهش مرگ است دیگر مگر چه می خواهد بشود.

می بینی؟ تو مرا دل گنده کردی. دل پمبه ای ترین استاجر تهران را، تبدیل کرده ای به قطعه سنگی خونسرد.

هنوز نمی دانم کجایی، ولی یحتمل احساس من را هم با خودت بردی همان ور هایی که هستی.

بی زحمت یک قاشق چای خوری اش را پس می فرستی؟

مردم توی بیمارستان کم کم دارند از من می ترسند. 

می دهد می گیرد

دوستی می گفت خدا دانه دانه چیز هایی را که به تو داده است می گیرد..

فکر کردم که به چه حقی؟ چرا خدا چنین حقی دارد؟

مگر من از خدا خواستم بگذارد در دامنم که حالا بخواهد بگیرد؟

مگر من محکوم بودم به تحمل رنج و دردی که می توانست از اول به عدم بپیوندد؟

مثلا ببین من از اولش بابابزرگ نداشتم.

احساسی بهش دارم؟ ندارم!

خب نخواستیم. چه کسی از خدا خواست که روز اول به ما چیزی بدهد؟

نخواستیم. خدایا! مهربان! غفور! رحیم! نخواستیم. مال خودت. به ما چیزی نده.

مثلا چرا خدا تو را به ما داد که حالا بخواهد بازپس بگیرد؟

مگر احساس لعنتی من بازیچه بود؟

خداتان هم مریض است.

لعنت به زندگی؟

حداقل شما هر شب خواب سلاخی شدن عزیز ترین کسانتان را نمی بینید.

Null

جای خالی ات با چه چیزی پر می شود؟

راستش را بگویم؟ اگر این قاشق چای خوری که دستم گرفته ام و هر بار با هر جان کندنی که شده با آن مالتی ورس را انگولک می کنم را از دستم بگیرند، تو هیچ وقت جای خالی ای نداشتی.

آره. مظلوم من! جای خالی نداشتی. از همان اولش. 

آسمان هم حتی هیچ وقت بی قراری هواپیمای ای تی آرش را نخواهد کرد. چون ریخته. هواپیما ریخته. آدم هم ریخته لابد.

می بینی ولی؟ 

قاشق چای خوری به دست ها نمی گذارند. حفر می کنند که مثلا جای خالی مخصوص خودت را داشته باشی. راضی هستی؟ به قدر کافی بزرگ هست؟ چاله ی خالی ات را دوست داری؟ دنج هست؟ خالی بودنش را به رخ می کشد؟

اگر به حد کافی اغواگر نیست ببخشید. آخر من دو دست زخم و زیلی دارم و به قول مایک "رفیق سالی می دونی آخه تیکه های چوب خیلی زیاد و ریز بودن."

اما درون باغ، همواره عطر باور مسخره و مضحک ما در هوا پر است..

آن ها هم که باورشان را لولو آمد برد انداخت جلوی سگ هار پوزه چکشی.

به فراسوی رود ها

هر روز می رسم لب این سالخورده رود

با کوزه ای که بشنوم از آب ها سرود

 

تقسیم می کنم عطشم را به ماهیان

می ریزم التهاب دلم را میان رود

 

این رود خاطرات مرا تازه می کند...

یادش بخیر تلخی آن روز، صبح زود

 

باران گرفته بود،  تو با چتر آمدی

گل های سرخ بر سر راهت شکفته بود

 

روی سر تو رقص کنان بال می زدند

گنجشک های عاشقی ام با همه وجود

 

گنجشک های عاشق و ای کاش آسمان

از پشت ابر پنجره ای سبز می گشود

 

حالا تو رفته ای به فراسوی رود ها،

من سنگ مانده ام لب این ساحل کبود

من سنگ مانده ام لب این ساحل کبود

من سنگ مانده ام..

من سنگ..

سنگ..

 

بیچاره اینستاگرام که من را کم دارد

با مونا نشسته بودیم دور حوض جلبکی رسول.

داشتم بهش می گفتم که حوض جلبکی را خیلی دوست دارم.

چشم هایم را بستم و گفتم کی آب نما را روشن می کنند؟ خیلی دلم می خواست حوض جلبکی را با آبنمای روشن ببینم.

بلند بلند تکرار کردم که آهای فرشته ی آرزو ها، اگر امروز آخرین روز عمر من باشد، باز هم آبنمای حوض جلبکی را روشن نمی کنی اگر بدانی یکی از آرزوهایم دیدن فواره زدن هایش بود؟

بعد بحثمان رفت سمت مرگ و این خرت و پرت ها.

به مونا گفتم که مشکلی ندارم اگر همین امروز هم بمیرم. حس نمی کنم بد گذرانده باشم. هر چند با گفتن همین جمله مهری زدم بر پیش بینی علوی من باب اینکه در چهل سالگی چه موجودی می شویم. سطح توقع پایین... فراموش کردن فانتزی ها.

بعد نمی دانم وسط بحث ها چی شد که مونا گفت حیف است و اینستاگرام من را با این قلم مبارکم کم دارد. که چرا دیگر پست نمی گذارم. چرا نمی نویسم. چرا  سه سال گذشته.

فارغ از اینکه آیا من گه خاصی هستم در زمینه ی نوشتن یا خیر، فقط یک جواب بود که در ذهنم یورتمه می رفت.

"چون وقتی نیاز بود ننوشتم" 

و از آن به بعد دیگر هیچ اتفاقی را برابر نمی دانم که ارزش پست گذاشتن داشته باشد.

حواس آدمیزاد آستانه ی فعال سازی دارد.

حس نوشتن من مثل بینایی کودکی که از بدو تولد گذارده باشی اش در اتاق تاریک، کور شد. آستانه ی فعال سازی اش رد شد و من ماست ماست نگاه کردم و مردنش را برگ برگ به نظاره نشستم.

وقتی نیاز بود ننوشتم. وقتی می بایست آن قلم لعنتی ام را متهورانه تکان ندادم.

دینی که برگردنم بود را ادا نکردم.

فقط خیره شدم، به یک دایره ی اندازه ی کف انگشت، با تصویر یک دست که گل بابونه ای را ظریفانه به انگشت کشیده است.

و اینستاگرام تا ابد قلم من را کم خواهد داشت. 

چون بعد از تو، حس می کنم...حتی نوشتن هم دیگر گه خاصی نیست. یک بازی بی مزه است مخصوص آن هایی که حوصله اش را دارند. احساس که اوردوز کند، دیگر نمی توان از آن نوشت. من چگونه دوباره از احساسم بنویسم، وقتی تو را هیچ وقت ننوشتم؟ وقتی تو را کم نوشتم؟ از تو به بعد را چگونه بنویسم؟

 

داشتم این افکار را عق می زدم و به این فکر می کردم که چه طور می توانم این ها را به مونا بفهمانم که صدای چک چک از حال و هوای عرفانی بیرونم آورد.

آب نما... روشن شده بود.

حوض جلبکی داشت فواره می زد.

رفته ای روسیه

تو گاهی برایم،

لا به لای غم گین ترین و حماسی ترین نت های قایقرانان ولگایی.

 

نشسته ام،

ولگا به گوشم می خورد،

یاد تو می افتم. به من بگو چرا؟

 

ناقلا آنجایی؟

 

باز باران می بارد...

بر صورت و بر دستانم.

 

 

کی به پایان می رسد این ماجرای لعنتی؟

من زمستان زاده ام، از سوز می ترسانی ام؟

من زمستانم، بیا با من! بلای لعنتی!

 

لعنتی خسته ام از دوری و بی تاب شدن

پای دلگیر ترین خاطره ها آب شدن

 

دارد صدایت می زنم بشنو صدایم را

بیرون بکش از زندگی و مرگ، پایم را

 

حس کن مرا در آخرین سطر از تشنج هام،،،

حس کن مرا...

حس کن مرا

که مثل تو تنهام...

باید کماکان مرد اما زیست

دارند فارغ التحصیل می شوند.

نود و چهاری ها.

یک زمانی چه قدر به عمق دوستی هامان فکر می کردم.

به فارغ التحصیلی مان فکر می کردم.

که مثلا ما هفت هشت نفر تا آخر عمر پیک زدن های خط زندگی هم دیگر را به نظاره خواهیم نشست و از بیرون مثل شخصیت های یک فیلم پر معنای کارگردان فرانسوی یا کلمبیایی خواهیم بود.

 

مثلا من یک روز تو را در لباس فارغ التحصیلی ببینم.......

تو من را در لباس فارغ التحصیلی ببینی.......

 

و بعد بروم در گوش هر کس که دم دستم می آید جار بزنم،

"هی یارو این شاخ را می بینی؟ من جوجگی هایش را هم دیده ام. ایام فوفولیت ش را!"

دستم را بگیری ببری داخل جشن فارغ التحصیلی ات، بگویی

"این یارو را می بینید؟ دوست نوجوانی هایم است."

 

و بعد در ذهن خودم کات سین بزنم.

از چهارده پانزده سالگی مان به بیست و چهار بیست و پنج سالگی.

حالا نه که انگار فارغ التحصیلی چه گه خاصی باشد... ولی یک چیزی می شدیم تهش دیگر.

 

منتها ما فیلم پرمعنای فرانسوی نبودیم عزیزم. ما فیلم درام هالیوودی بودیم.

من پیک زدن ای کی جی رندگی تو را ندیدم. یا بهتر است بگویم کم دیدم.  به قدر کافی ندیدم. انتظارم بیش از این ها بود. قبل از آنکه این قدر سوت و کور و بی اتفاق بشود.

 

من تو را در لباس فارغ التحصیلی نخواهم دید.

ولی تو مرا در لباس فارغ التحصیلی می بینی؟ نه؟ نمی دانم.

 

می دانی این روز ها چه به من می گویند؟

می گویند داری خودت را می کُشی. دارم خودم را می کشم. چه خبرت است. چه خبرم هست. هر دقیقه یک جا هستی. هر دقیقه یک جا هستم. آرام و قرار داشته باش حیوان. جانی برایت نمی ماند. فرسوده می شوی. و این قبیل شر و ور ها،

ولی من و تو که خوب می دانیم این مسخره بازی ها برای چیست.

 

امروز چشمانم دو دو می زد. یکهو در آمد که لامصب اصلا می خواهی برایت گل بیاورم بکشی؟ هایپ بیاورم بخوری؟ چرا این شکلی شدی؟ هایپ لازم؟ گل لازم؟ 

سوای اینکه داشتم فکر می کردم درخواست گل کشیدنش را با "ممنون خودم مداد رنگی دارم" جواب بدهم که خوش مزه تر باشد،

بلند بلند با خودم مرور کردم که

دیشب کمتر از دو ساعت خوابیدم،

دستم ضرب دیده،

درد دارم،

در چله ی تابستان سرماخورده ام،

مثل پیرمرد پیرزن ها، روزی یک کیسه قرص می خورم، 

امتحان دارم،

حالم از ریخت استاد جهنمی غدد به هم می خورد،

از نگهبان بیمارستان منفی گرفته ام،

خوابم می آید،

و هواپیما ها امن نیستند.

آخری را نگفتم.

 

رفتم روی سن.  

به این فکر کردم که عه راستی جدی جدی نود و چهاری ها دارند فارغ التحصیل می شوند.

 

باید کماکان مرد اما زیست،

جز زندگی در مرگ راهی نیست،

باید کماکان زیست اما مرد،

با نیشخندی بغض خود را خورد.

 

از جان لاجانت چه می خواهی؟

از خط پایانت چه می خواهی؟

 

او رفت و با خود برد شهرم را

تهران پس از او توده ای خالی ست

آن شهر رویاهای دور از دست

حالا فقط یک مشت بقالی ست...

 

او رفت و با خود برد یادم را

من مانده ام با بی کسی هایم

خب دست کم گلدان عطری هست

قربان دست اطلسی هایم

 

او رفت و با خود برد خوابم را

دنیا پس از او قرص و بیداری ست

دکتر بفهمد یا نفهمد باز

عشق التهاب خویش آزاری ست...................

 

جدی بگیرید آسمانم را،

من ابتدای کند بارانم...

آبی مپندارید جانم را،

آرامشی ما قبل طوفانم.........

 

 

 

 

 

 

ملکه گفت

 "ولش کن دختر جان، آدم که واسه عمّه ش گریه نمی کنه.. تو زندگی آدم نباید وابستگیاش زیاد باشه. 

پدر و مادر که زورکی تو پاچه ی آدمن.  بچه دارم نشید، احمقانه س.  ازدواجم با یکی بکنید که خیلی دل نبندید چون آدما تو بهترین شرایط می میرن.

به قول دکتر هلاکویی، همیشه می گه خانواده شامل پدر، مادر، فرزند. 

تا می تونید هم خودتون رو از استرس ها دور بکنید یعنی بچه مچه نیارید.

راستشو بخوایید من برای خانواده ی درجه یکمم به زور...

پدرم بنده خدا فوت کرده بود، فقط فکرم این بود که آخه الآن سال رزیدنتیه وقت مردن بود؟ تنها دغدغه ام این بود و خوشحالم که خودشونم این طور می خواستن. همیشه مادرم می گفت اگر امتحان داشتی تشییع جنازه ی ما بود، باید بری امتحانتو بدی. من تو این فرهنگ بزرگ شدم.

اینجوری راحتم،

اینجور ترجیح می دم..

چون به نظرشون برای آدم مرده دیگه نمی شه کاری کرد، راستم می گن."

 

و من به تو فکر کردم،

که پدرم نبودی،

مادرم هم نبودی،

بچه ام هم نبودی،

حتی دوستم هم به سختی بودی...

 

کاش من هم ملکه بودم.

من دلم می خواهد مثل ملکه باشم.

آتشین، سرد و احساسات ساپرس شده ی کامل.

آخر ملکه راست می گوید..

برای تو چه کار می توانم بکنم؟

با اشک هایم دریا بسازم برای ثانیه ای می آیی بغلم؟ 

فاپ

گفت من اینجوری بهش نگاه می کنم،

تو امروز طلوع آفتابو دیدی؟ خیلیا ندیدنش چون دیشب تو جاده شمال مردن.

 

به آخرین طلوع آفتابی که دیدی فکر کردم؛

به آخرین طلوع آفتابی که می بینم..

صبح ها در چمران جنوب، آفتاب می کوبد در چشم هایم. نورگیر را پایین نمی دهم. به خودم می گویم اگر این آخرین طلوع آفتاب بود چه؟

و بعد به جای تو هم آفتاب را می بینم. حریصانه. لجوجانه. 

آره آفتاب زیباست. آفتاب واقعا زیباست. حتی همان لحظه ای که دارد کورت می کند زیباست. 

 

راستی تو خوابیدی یا پنجره ی هواپیما را دادی پایین و آفتاب را دیدی؟

عینکت را هم زدی؟

راستش دوست داشتم از یک عینکی بپرسم که آیا هم حس هستیم؟ آیا واقعا آفتاب بدون عینکش صد مرتبه زیبا تر است یا فقط من این طور فکر می کنم؟