مثل یک کودک بدخواب که بازیچه شده

خسته ام، خسته تر از آنکه بگویم چه شده...

می دانی دلم آدم هایی با چگالی استاد مرادیانس را می خواهد. بیاید راند کند، وسطش غر بزند، غر بزنم... نقد کند، نقد کنم... شعر بخوانیم... از فرهنگ و ادب و تاریخ صحبت کنیم... به حال ایران تاسف بخورد، تاسف بخورم. مخ هم را بخوریم، فحش بدهیم. چشم و ابرو بیاییم دلمان تنگ شود بسوزد تکه پاره شود حال که کاری از دستمان ساخته نیست. آن قدر که رزیدنت به استاد بپراند:" استاد فکر کنم انترن محبوب تون رو پیدا کردید."

بله آدم های این شکلی محبوب من هم هستند و این احساس متقابل است.

خسته شدم از "بستنی می خورم پس هستم" ها که دور و برم را گرفته اند. چه جور اینقدر راحت زندگی می کنید...؟ یا اصلا نوش جانتان چرا به من یاد نمی دهید. چرا من بلد نیستم؟ این سطح دغدغه را از کجاتان در اوردید؟

امروز در ام آی سی یو یک سوم مریض ها مردند. پنج شنبه ی خونین. تفاوتش با روز های اول استاجری این است که من هم از مچ انداختن با عزرائیل خسته شدم. واقعیتش اصلا برایم مهم نیست. احساسی دارم؟ ابدا. می گفت دلم می خواد ایزولیشن رو برداریم، همه رو بگذاریم کنار هم. در دلم اضافه کردم، آره سریع تر بمیرند تمام شود.

قدیم تر ها دل پمبه ای بودم. الان می گویم خوب مرد که مرد! خدا رحمتش کند هم نیاز نیست. 

شما بروید فاز انتلکچوال اینستاگرامتان را بردارید، عکس قهوه و کافی و تولد پارتی اپلود کنید، یک روز همه زیر تیغ عزرائیل و ندانم کاری های جمهوری اعدامی خواهید بود. من و استاد هم با هم می رویم آن قدر عق بزنیم تا بمیریم.

این شب سحر ندارد

می گفت واقعیتش شب طولانی نیست، اما شب هر کس به وسعت تنهایی اش و به عمق دلتنگی اش است.

پس لابد شب من خیلی وقت است که سحر نخواهد داشت...

به مامان گفتم، که اگر کسی همین الان به من قول بدهد قول شرف بدهد با مرگ من اوضاع ایران درست خواهد شد، همین حالا چشم بسته حاضرم بمیرم. ولی به شرطی که قول بدهد.

تلخ نیست؟ پیام داد اسم مرا از روی متن سیاسی ای که نوشتی بردار. متن سیاسی؟ متنی ننوشته بودم! مگر من بخواهم متن سیاسی بنویسم اینجور می نویسم؟ من اگر بخواهم متن سیاسی بنویسم، قلمم را تیز می کنم، تیز مثل شمشیر، قلب تک تک آن کثافت ها را با آن به سیخ می کشم، روی آتش می گیرم، کباب می کنم و مثل هند جگر خوار به دندان می کشم. 

 

 به ترسو بازی و لوزر بازی همه حق می دهم انتخاب خودشان است لابد ترجیح می دهند چنان موشی ترسو تا اخر عمر به سوراخ موششان باشند و تکرار کنند :"بستنی می خورم پس هستم!"، ولی تف به تخم نداشته ی همه مان.

چون شما هیچ وقت بلد نبودید خودتان را جای بقیه بگذارید. از پشت پنجره دید زدن افاقه نمی کند. خودتان این ور پنجره سلاخی می شدید، سناریو عوض می شد، نه؟ به من بگویید چه طور این حجم از بی خیالی را تاب می آورید؟

جواب به پاسخ بالا، علت تمام بدبختی هایی است که می کشیم، و خواهیم کشید.

دوست دارم فردا در قالب سهره ای کوچک چشم از خواب باز کنم، مادرم در دهانم کرم بگذارد و لا به لای پر و بالش تیمارم کند. خودم را به نرمای بالش فشار دهم، بگویم: کابوس دیدم، خواب دیدم انسان شده ام در ایران!

مرا ببخش... مرا ببخش که دنیای بعد شما کثافت و بی رحم بود. که اگر خودتان هم بودید همین راه را پیش می گرفتید. خوب می شناختمتان.... ایرادی به کسی وارد نیست. ایراد این دنیا منم که قوانین نانوشته ی خودخواهی، نوک دماغ بینی و  کج دار مریض طی کردن تا پای مرگ به خورد مغز کرموی متعفنم فرو نمی رود.

یک روز همه خواهند مرد... پدرتان. مادرتان. خاله ها عمه ها عمو ها دایی ها! پدر و مادربزرگتان! برادرانتان. خواهرانتان. و خودتان. نمی دانم آن روز چه چیزی ارزشش را خواهد داشت... این احتیاط ها و ترس ها و جیک نزدن آن روز چه به کار خواهد آمد؟ ندانم.

 

زندگی توی قفس یا مرگ بیرون قفس؟

دومی. چون اولی دارد مرا دق می دهد...

فرگولی

صف. دز دوم واکسن کرونا. گردن می کشیدم ببینم چند نفر مانده تا نوبت امضا دادنم بشود.

دیدمت. تو توی صف بودی! داشتی امضا می کردی.

بعد به این فکر کردم که نه امکانش کم است تو باشی... چون تو در دانشگاه ما نبودی.

بعدش به این فکر کردم که امکانش خیلی کم است تو باشی... چون تو در دنیای ما نیستی.

بعدش به این فکر کردم، که اصلا امکانش نیست تو باشی... چون مرده ها واکسن کرونا نمی زنند.

و دوباره گردن کشیدم...

دیگر برایم مهم نبود نفر چندم نوبتم می شود! مهم این بود که می توانستم فرض کنم تو هستی که امضا می زنی. و ترجیح می دادم صف دیگر جلو نرود... تا بیشتر بتوانم در حال امضا زدن نظاره ات کنم.

ولی صف جلو رفت. تو امضا زدی و رفتی. نوبت من شد.

پ.ن. چرا نرفتم دستش را بگیرم؟ نمی دانم نمی دانم.

من درد در رگانم...

حسرت در استخوانم...

چیزی نظیر آتش

در جانم پیچید.

سوگوار نیستم

"نگویید سوگواری... این عبارت بسیار روانکاوانه است. سوگوار نیستم؛ رنج می کشم."

-رولان بارث-

رنجی که بر خلاف سوگواری پایانی ندارد. رنج ناشی از یک فقدان یک بیماری نیست که به دنبال رهایی از آن باشیم. که طبیعی ترین و سالم ترین واکنشی است که می توان در قبال فقدان از خود بروز داد. رنجی بی انتها که تنها با مرگ خود فرد پایان می یابد. بارث در جای جای یادداشت هایش اشاره می کند که به جای مشغولیت هایی که دیگران توصیه می کنند تا حواسش از درد فقدان پرت شود، ترجیح می دهد در خلوت خود بماند و رنج بکشد. او علاوه بر رنج فقدان، با پذیرش میرایی خود نیز درگیر است.......

 

می دونی، اون می فهمه. چون مزه ی رنج یه چیز دیگه ست. ولی متاسفانه، رولان عزیز تو هم مُردی... زیر خروار ها خاک یا شاید داخل خاکسترهای اتش. تو هم که شاید می فهمیدی نیستی. مثل بقیه.

 

کسی در می زند؛ مرگ است شاید

و هزار و چهارصد آمد.

هزار و چهارصد، با مرگ آمد. همان طور که گفتم.

هنوز به یک ماه نکشیده بود که مرگ درب زد، تنها میهمانی که نمی توانی درب خانه ات را به رویش ببندی وگرنه به زور از هر درز و سوراخی که هست نشت می کند. چه بهتر که محترمانه خودت را بزنی به نفهمیدن و بگویی:

"عرض سلام، دو سال است به شما فکر می کنم. بالاخره آمدید؟ بفرمایید داخل. چایی می خوریم... این دفعه هوس بردن چه کسی را در سر دارید؟ اکی مشکلی نیست، اصلا مگر چاره ی دیگری هم دارم؟ بنشینید و با هم فیلم جدیدی که قصد نقش افرینی در آن را دارید، تماشا می کنیم. فقط اگر درد داشت، بغلم بگیرید. خودتان محکم بغلم بگیرید و در گوشم زمزمه کنید، که دیر یا زود گریبان همه مان را خواهید گرفت. من دیگر از شما متنفر نیستم چون حوصله اش را ندارم. دوستتان دارم ولی به شرط آنکه تا روزی که برای بردن خودم می ایید، هر بار دیگری که امدید اول از همه مرا محکم بغلم کنید. محکم. خیلی خیلی محکم. یک طور که غیر خودمان دو تا، هیچکسی نفهمد ترک ها کجاست. و بعد فیلم را به اتفاق ببینیم."

 

دنیا کوچکتر از آن است
که گم شده ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی شود.

آدم ها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند

یکی در مه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف...

آنچه به جا می ماند
رد پائی است
و خاطره ای که هر از گاه پس میزند
مثل نسیم سحر،
پرده های اتاقت را.

-عباس صفاری-

نان و پنیر آخر سال کبیسه

اگر بودی،

می شدی مثل یکی از همین دوستان عزیزم، رفقای شفیقم، برایت متن مخصوص خود نگاشته ام را می فرستادم...

همه را ابتدای متن با ویژگی غالبی که ازشان به یاد دارم صدا زدم. صدا زدم که خودم یادم نرود کنارم دارمشان...

به شما چه می گفتم؟ نمی دانم. 

شاید به پونه می گفتم ای پونه با خنده های دل قنج بر! یا پونه ی آستین گرهی! یا پونه ی مو قشنگ خوش خنده! آخر خنده هایش، عجیب مال خودش بود.

به تو هم... می گفتم دختر دال... یا مهربانم... یا دالی خفن... فاطمه ی نازنینم... نمی دانم. نمی دانم. اخری را خیلی دوست دارم. 

کسی چه می داند شاید اگر زنده بودی این مدت اصلا می شدی یکی مثل الهام... که آنقدر از او دلگیرم که حتی سال نو و تبدیل هزار و سیصد به چهارصد هم نتوانست کینه ام را بشوید و ببرد. اگر مثل او بودی، بازی کردن خیلی راحت بود! بدون احساس، دیدار به قیامت.

شاید هم خیلی ساده گذر روزگار از هم جدایمان می کرد.... ان قدری که تبریک عید فرستادن برایمان دشوار و معذب می نمود و حتی سال به سال از هم خبر نمی گرفتیم...

یا شاید آن قدری عزیز می شدی که پیام کافی نبود... سر سفره تماست می گرفتم. 

ولی تو هیچ کدامشان نشدی، و نخواهی شد....

تو فقط داغ وسط دل گل لاله ای... سیاهی مثل مرگ، در حالی که از وسط گل لاله خون قل می زند و می جوشد.

صبح سی ام اسفند ماه سال کبیسه بود... اخرین سال هزار و سیصد. اخرین لحظاتی که هزار و سیصد حکم درستی بود.... به کل زندگی ام فکر کردم، که همه اش در هزار و سیصد بوده است. به تو که در هزار و سیصد بودی، و بعد در یک لحظه برای همیشه نبودی و در هزار و چهارصد هم هیچ وقت نخواهی بود. 

با مادرم پای صبحانه ی همیشگی بودیم. لواش و پنیر و گردو... گفتم: ولی من دلم نمی خواهد هزار و سیصد برود. اماده نیستم!  دلم نمی خواهد خداحافظی کنیم. خیلی ها هزار و چهارصد را نخواهند دید... اعداد زوج را دوست ندارم.

مادرم هیچ نمی گفت سرش با پیام های تلگرام گرم بود...

ولی فاطمه...

فاطمه ی قشنگم، 

دالی نازنینم،

به نان لواش و پنیر مالیده شده روی آن نگاه می کردم که یکهو اشکم سرازیر شد. سی ام اسفند ماه، سال کبیسه ی کرونا، آخرین لحظات هزار و سیصد... با خودم گفتم بس است، می خواهی روز عید را به کام همه زهر مار کنی؟ خودم هم نفهمیدم اشک ها از کجا آمدند، مادرم هم نه دید و نه فهمید، فقط این را دانستم که داشتم به تو فکر می کردم که به خودم آمدم و دیدم دیگر نمی توانم چیزی را با وضوح ببینم.

آخرین گریه و ابغوره ی هزار و سیصد را به نام تو زدم. اخرین قطره اشک هزار و سیصدم سندش به اسم تو خورد... و البته اولین اشک های اسکی باز هزار و چهارصد را. دلم می خواست به جز لقمه ی نان و پنیر کسی کنارم نبود و این یک روز اضافه ی سال را به یادت هق هق می زدم. یک روز اضافه که احدی کاریم نداشته باشد و به من بگویند هر چه قدر عشقت می کشد این یک روز اضافه را بزار!

از فردا بندی به نام هزار و چهارصد هست، که در یک لحظه مرا قدر یک سده از تو دور می کند! تو برای من غم لا به لای لقمه ی نان و پنیر صبح سی ام اسفند ماه آخرین سال یک هزار و سیصد هستی...

تو کجایی؟ لا به لای نان لواش؟ کنار مغز گردو؟ روی پنیر؟

من از تو با هزار و چهارصدِ بیگانه ای که نه تو را دیده است و نه می شناسد چه دارم بگویم؟ چه می توانم بگویم؟

من به همه شان پیام پر انرژی با گل آفتابگردان فرستادم، به همه شان با تک تک مشکلات ریز و درشتی که با آن کشتی می گیرند... ولی خودم از آفتاب گردان ها بویی نبردم.  قلبم تکه سنگی ست، دستم پر از آفتابگردان های پوشالی نمادین رنگ زده، و به این فکر می کنم که این سال پر مسافر، کبیسه هم هست...

دوستت دارم، به قول آیرون من:

I love you 1300،

و هزار و چهارصدت همایون.

پ.ن. فکر مرگ هایی که پایمان نوشته شده و باید در هزار و چهارصد ببینم دیوانه ام می کند.  همه ی ما دیر یا زود در هزار و چهارصد خواهیم مرد... و یک روز من مرگ آن ها را خواهم دید و روز دیگر آن ها مرگ مرا. قلبم چنگ می خورد... رخت شور خانه.

گاهی بیشتر

هر شب دلتنگت هستم، بعضی شب ها بیشتر..

آهنگ ها اندوهم را مثل یک مرغ عزادار مرثیه سرایی می کنند، برخی هاشان عمیق تر...

دلم تنگ توست... گاهی تنگ تر.

 

کاش می شد اندوه را گریست.

کاش می شد دلتنگی را با اشک پیمانه زد.

کاش می شد شب های بی ستاره سر بر شانه های یکدیگر اشک می ریختیم.

کاش می شد، دست یکدیگر را سخت می فشردیم و به هم دلداری می دادیم:

"چیزی نیست عزیزم. درد ندارد. زندگی زیر و بالایش پوچ است."

 

ستاره ها... وهم درخشان سیاه چاله اند،

و وای بر احوال سیاه چاله ای مات و بی انتها.

 

خورشید را بگویید، "شب بی ستاره می فروشم، خریداری؟"

 

استاد به من گفت، چند روز برو دنبال هر کار که دوست داری. 

او نمی دانست روح چه چیز را می طلبد... وگرنه هیچ وقت چنین چیزی نمی گفت.

مدال با اسانس مرگ

مرحله دوم انفرادی را، بعد دو بار تعویق، دقیقا روزی شرکت کردم که سالمرگ پونه بود.

مرحله دوم گروهی را، با اینکه مدت هاست ارزویش را داشتیم، بعد از ده مدل تغییرات لحظه اخری، روزی شرکت کردیم که سالمرگ تو بود.

برای هرکدامشان خون دل خوردم... و چه تلاقی های عجیبی.

وقتی سوال تفکر طراحی را در انفرادی نگاه می کردم و لعنت می فرستادم که چرا حفظی ست، به هواپیمای بوئینگ اوکراین فکر می کردم. و به شماره ی ۷۵۲... به اکرم که دو صندلی آن طرف ترم افتاده بود نگاه می کردم و با خودم می گفتم:" شرط می بندم نمی دانی پارسال این موقع این لحظه کدام جهنمی بودم." حاضر بودم تا اخر عمرم هر سال در این موعد چنین استرس و فشار استخوان شکنی را برای ازمونی مثل المپیاد تحمل کنم ولی به جایش دیگر هیچ وقت آن روز کذا را نمی دیدم.

ساعت رو به رویم را که نگاه می کردم، لحظه لحظه ی جراحی رسول از جلوی چشمانم کمانه می کشید...

روز گروهی، لحظه ای که رو به روی اکرم و وجیهه و سپهر در قرنطینه رو به روی تخته ایستاده بودم و ملتمسانه می گفتند که بجنب امیدمان به توست جمعش کن ایده با تو بود دیشب قول دادی، به این فکر می کردم که به جای پای تخته بودن، آن روز، روز قبرستان رفتن و گل نرگس خریدنم بود. و به خلف وعده کردنم فکر کردم... که اگر من پای تخته باشم، پس امسال گل نرگست را چه کسی می اورد؟ آخ که تو هم خوب بلد بودی فصل رفتنت را انتخاب کنی... هم زمان با زردی وسط دل نرگس ها.

این روز ها که انتظار نتایج می کشم، مزه اش جور دیگری ست... 

عجیب است... دو مدال بیمارگونه با طعم مرگ. به رنگ زرد بیمار وسط قلب نرگس. گویی سرنوشت من، با مرگ شما گره خورده است. این مرگ کارآفرین.

انگار سرنوشت تلخ من این بود که باید حتما در روز های سقوط، امید واهی صعود را مثل شربت اکسپکتورانت به خودم می خوراندم. ساده لوحانه و خرافه وار با خودم فکر می کنم سرنوشت مدال ها را سقوط لجوجانه ی هواپیما ها تعیین می کند.

نهایت هر چه کسب شد و نشد تقدیم شما که نبودید ولی بودید. اولی اش مال پونه. دومی اش مال تو. نه گل نرگس می شود نه اصلا حتی به دردتان خواهد خورد. صرفا به یاد لحظات جهنمی ای که صد سال هم بگذرد مثل قیر مذاب در مغزم خواهند جوشید.

ریسمان پاره

ریسمان پاره را دوباره می توان گره زد، دوباره هم دوام می اورد. اما هرچه باشد ریسمان پاره ای ست. شاید ما دوباره یک دیگر را دیدار کنیم، امّا در آن جا که ترکم کردی، هرگز دوباره مرا نخواهی یافت...

-برتولت برشت-

* بند طناب پاره شده بود. دوباره گره اش زدم. لباس ها را اویزان کردم. ناگهان تقه ای کرد و دوباره از محل گره پاره شد و تمام لباس ها را به باد داد. یک ربع روی زمین نشستم و به لباس های تازه شسته شده نگاه کردم. باید دوباره شسته می شدند. دوباره. و دوباره.

والاس و گرومیت

هیچ کس غیر تو والاس و گرومیت را نمی شناخت.

تلویزیون کارتون پخش می کند. خنده های والاس را که می بینم دنیا بر سرم اوار می شود. سال اخر قرن است و من تنها هستم. در درک مشابهت خنده های والاس و عرب مسافر تنهایم. در تقلید خنده ها با دو دندان جلو تنهایم. در شنیدن صدای زنگ سنجدی خنده ها، بی یاورم.

دفتر ورق خواهد خورد و دیگر هیچ کس نخواهد فهمید. این رازی است که در این قرن مدفون خواهد شد. 

کاش ادم بزرگ ها قدری بیشتر کارتون های دقیانوس را می دیدند. دنیا فقط یک نفر که والاس و گرومیت را می فهمید به من داده بود، آن را هم خودش بی رحمانه گرفت.

به من بگو، 

من درد والاس و گرومیت را در کدام چاه فریاد کنم؟

 

چون به هم قول داده بودیم

مُنا نوشت:

"امروز 99/9/9 عه... سالها پیش قرار گذاشتیم امروز ساعت ۹ و ۹ دقیقه بریم پای برج میلاد که دوستیمونو بعد سال ها به هم ثابت کنیم......."

چه برایش می نوشتم؟ چه داشتم که بنویسم دالی؟

که من وقتی عهد می بستم، فکر همه چیزش را کرده بودم، فکر مشهور شدنمان را... دانشگاهی شدنمان را... خارج رفتنمان را... ازدواج کردنمان را، حتی بچه دار شدنمان را! ولی یک درصد هم به مرگ فکر نکرده بودم؟

چه می توانستم بنویسم برایش.... که مرا ببخش عزیزم ولی مرگ مشتمان را وا کرد؟ خیلی زود تر از آنچه فکرش را بکنیم؟

که یک در هزار فکرش را نمی کردم یکی مان هست که هرگز به این تاریخ نمی رسد و تا این تاریخ بار ها استخوان پوسانده است و زیر خاک سرد خوابیده است و به ریش همه مان می خندد؟

کلافه پشت آستینم را به چشم قرمزم می کشم. اشک ها می ریزند. بالاخره.

چه بچه ی ساده دلی بودم!

به من بگو! تو کجایی؟ تو به من قول داده بودی امروز پای برج میلاد باشی! قرار نبود! این درست نیست. هیچ کدام از سناریو هایی که تصور کرده بودم اینگونه ختم نمی شد. تو الآن کجایی. کجایی؟

به چه حقی... به چه حقی داستانمان را خراب کردی؟

چرا. به قولت. وفا. نکردی؟ 

زمان نا جور مشت می اندازد. بی قواره. آن قدر غیر منطقی که سهم تو از زیبا ترین و رند ترین تاریخ قرن، فقط اشک های ساده انگارانه و پوچ من است. 

امروز پای برج میلاد پیدایت می کنم. چون تو قول داده بودی و می دانم روی قولت خواهی ماند. بیا.

خواستم داد شوم... گرچه لبم دوخته است.

شب عطیه پیام داد که: "بیا! نیازت داریم! مشاعره! تیم دانشگاه! حیفه به خدا!"

به خودم جواب دادم: "دنیای بی رحمی ست عطیه، شعر و شاعری دیگر به من نمی اید... حتی اخرین باری که برای دلم شعر خواندم............... دیگر خاطرم نیست."

 

هیچ کس نفهمید،

ولی من شعر را خیلی وقت است کنار گذاشتم. بی صدا. از شعر دل کندم.

 

پ.ن. تو چی؟ حتی تو هم نفهمیدی؟ ای بی معرفت من. 3> لای شعر ها را نمی گردم. شعر ها شاد تر از آن اند که تو لا به لای آن ها باشی.

انتقام سخت

بی شوخی،

الهی پر پر بشوید ای شماهایی که انتقام سخت پارسال را دیدید و الآن باز هم دهانتان را باز می کنید که انتقام سخت! مرگ بر ایدئولوژی پر از کثافت تان. مرگ بر سوی چشمان همیشه کورتان. مرگ بر مغز های زنگار گرفته تان. گل بگیرند دم دهانتان را که بیست و چهار ساعت مثل لوله ی گه گرفته ی فاضلاب باز است و قل می زند و کثافت و نجاست از آن بیرون می ریزد و اعصاب را گه مال می کند.

آرزوی مرگ دارم برای همه تان. می توانم با دستان خودم تک تکتان را به درک واصل کنم.

دستم را می اندازم دور گردنتان،

و فقط به اندازه ی غمی که این یک سال کشیدیم فشار می دهم. نترسید، نه بیشتر، نه کمتر. عادلانه. به اندازه هر قطره اشک... به اندازه ی تار مو های سپید... به اندازه ی مرز های جنون.

یک طور که دقیقا مثل انتقام سخت پارسال، این بار شما، بین زمین و اسمان زجر کش شوید.

اتفاقا من هم با انتقام سخت موافقم.

خون هزار نفر لاشخور هایی چون شما را بریزم، حتی قطره ای از خون ریرا ها و پونه های این سرزمین نخواهد شد.

لعنت به سر تا پای وحوشی چون شما.

گری در هواپیما

مرتضی برزگر بود،

یکی از عاشق ترین قلم هایی که به عمرم خوانده ام،

گاهی ان قدر عاشق بی منطق که غیر قابل تحمل.

 

از باب اسفنجی دیدن عسلش نوشته بود،

از اینکه مثل باب اسفنجی دلش برای گری های زندگی اش تنگ شده و اینکه نمی داند چند باب آن بیرون هستند که دلشان برای گری ای که او باشد تنگ شده.

 

پی نوشتش زده بود،

دوست دارید باد صدای چه کسی را براتان بیاورد؟

من ادم زیاد از دست داده ام،

گری های زیادی،

ولی از دست دادن تو، مزه اش جور دیگری بود.

یک جور دیگری لا به لای همبرگر ها اشک ریختم آخر.

بی درنگ نوشتم:

"دوستم که توی هواپیما مُرد."

کاش باد واقعا کامنت مرا می خواند. کاش فقط یک ثانیه صدایت را می اورد.

راستش را بگویم؟ مطمین نیستم که واقعا صدای واقعی ات را به خاطر دارم یا از ترس فراموشی برای خودم یک صدا اختراع کرده ام و به خودم می خورانم که هنوز صدایت را یادم هست.

می بینی؟ یک سری گری ها هر چه قدر هم چنگ بزنیم، 

هر چه قدر هم که در همبرگر ها اشک بریزیم،

به ما بر نمی گردند.

 


"عسل شیفته‌ی باب اسفنجی است. گرچه قسمتی‌ را دوست‌تر دارد که باب، آلوده‌ی چالشی بی‌فایده می‌شود و فراموش می‌کند به حلزونی که اسمش گَری‌است و اهلی اوست، غذا بدهد و نوازشش کند. گری او را ترک می‌کند. باب متوجه نمی‌شود. روزها می‌گذرد. لحظه‌ی مواجهه می‌رسد. وقت ورود به اندوه معلقِ جاهای خالی.‌"
 

ماه و ماهی

می بینی؟

گذر زمان است..

آن قدری پوستم کلفت شده، که ماه و ماهی را ضبط کردم، اولش گفتم تقدیم به بابا و تمام میزان هایش را لبخند زدم. پنج سال. پنج سال طول کشید.

ماه و ماهی...

می فهمی؟

من ماه و ماهی را ضبط کردم!!

من اشک های زیر مقنعه را.. دلتنگی چپانده در کوله پشتی را... غربت سرد و نمناک شیشه ی اتوبوس ترمینال را... بی کسی غروب های گورستان را.. سوییشرت سبزم را.. بی پناهی سنگ قبر ها را.. هق هق های کنار بساط گل فروش ها  را.. شکوه شهرافتاب را.. جادوی دستان علی رضا بدیع را.. قناری گلوی حجت اشرف زاده را.. و اشک های قایم باشک باز چشم سینا را...  همه را ضبط کردم، و حال می دانم که دیگر هیچ چیز مرا نخواهد کشت. چون من ماه و ماهی را بعد از پنج سال، ضبط کردم و به آن لبخند زدم.

گذر ایام است عزیزکم...

زمانی بود، ماه و ماهی از هرکجا که درز پیدا می کرد، مثل گرگ زوزه سر می دادم و مثل سگی که تیرش زده باشند به خودم می پیچیدم و ناله می کردم. گریه نه، ناله! ماه و ماهی اهنگ ممنوعه ی خانه ی ما بود و من سوزنبانش بودم.

ولی می بینی یک روز می رسد که بالاخره جرئت ضبط ماه و ماهی را هم پیدا می کنی،

و تقدیمش می کنی به کسی که اندازه ی خودت بی قرار آواست. نیکا. بابا.

به نیکا، چون اولین نفری بود که ماه و ماهی را بدون اجازه پخش کرد و عذرش را نخواستم. چون مرا با ماه و ماهی اشتی داد.

به بابا، چون اگر بیشتر از من با آن گریه نکرده باشد، کمتر هم نگریسته است.

آن روز که می اید، لزوما خوب نیست،

ولی از گذشته ها بهتر است،

و تو قوی تری،

که با ماه و ماهی، این بار خنده می زنی.

 

پ.ن. بابا. گریست.

ای داغدیده بازگو، بلخ و سمرقندت چه شد؟

بالای پنجاه بار نگاهش کردم. شصت بار. هفتاد؟ نمی دانم. خیلی زیاد.

مشاهیر ایران، روی اهنگ همایون می خوانند. با تکنولوژی دیپ فیک یا هرچه که هست.

پلک می زنند... حرکت می کنند... به همان واقعیت زنده بودن. به همان طعم گس از پوست و گوشت و استخوان.

آن ها شعری را که شاید قرن ها بعد از مرگشان سروده شده، همه با هم زمزمه می کنند. فارغ از دستبند ها و افسار های زمان و مکان.

یک بیتش را پروفسور میرزاخانی با موهای کوتاه و چشم های اسمانی اش زمزمه می کند،

بیت بعدش را شهید همت با ریش هیئتی و چشم های همیشه غم بار دم جبهه اش.

بخشی اش را مصدق با مظلومیتش پلک می زند،

و قسمتی را پروفسور حسابی با خنده ی معصوم تر از کودکش.

ستارخان می اید با سبیل چخماقی، ملک الشعرا می اید با عینک ته استکانی، پروین می اید با چارقد کوتاه همیشگی، چمران می اید با کلاه فرماندهی...

می ایند. نفر به نفر. چهره به چهره.

و می گویند ایران من ایران من!

می گویند مادر من..

حال تو راستش را بگو، توانستی خودت را پیدا کنی؟ دقیق نگاه کن! خودت را ببین! دیدی؟ من می بینمت. پیدایت کردم. می بینمت. می بینمت!!

یک جایی بعد از سیمین دانشور و قبل از نرجس خانعلی زاده... عکس توست. می ایی در حالی که عینک قاب مستطیلی ات را بر چشم داری... با شال بنفش قشنگه، بینی عقابی، لبخند سنجدی همیشگی.

غریو می کنی: "دور از تو بادا اهرمن، ایران من ایران من."

و بعد پونه می اید...

با همان لبخند مسحور کننده جینگیل مستانه اش که سر کلاس ها کشته می داد، با همان ارامش،

زل می زند به دوربین،

می گوید:" ای سرو سبز بی خزان..."

نمی گذارند ادامه دهد :"ای مهر تو در جان و تن."

هواپیما ها سقوط می کنند.

سقوطشان می دهند.

 

تو بودی! قسم می خورم. به شرفم... به قطره قطره ی خون جاری در رگانم قسم، جای تو دیر یا زود کنار این مشاهیر می بود. من با چشمان خودم دیدمت. با پشتکاری که از تو سراغ داشتم، کوه را هم سوراخ می کردی. اخ که لعنت به پشتکار، تو کوه را هم در مشتت آب می کردی!

منتها بد زمانی به دنیا امدی عزیزم. بد زمانی. دقیقا از همان جایی خوردی که خودت گفتی  :"دور از تو بادا اهرمن."

اهریمن... آن ها اهریمن بودند. اهریمنی پلید و متعفن.

اهریمن ها... تو را... پونه را... از من و ایران ربودند.

ما...

من...

و ایران...

تنهاییم.

خیلی تنها.

 

پ.ن. چند نفر از مشاهیر اینده مان را از کلیپ دزدیدید کثافت ها؟ چند نفرشان را؟ و به چه حقی؟ 

پ.ن. تخیل بی مثالی دارم، و ازارم می دهد... که نمی توانم به اندازه ی لیاقت خودت، اینده ات را تصور کنم. خودت باید می بودی و نشانم می دادی. حتی مغز معیوب من که هر شب داستانی برای نوشتن دارد، مقابل تصور اینده ات عاجز و درمانده است.

حال فهمیدی، بغض برای چیست؟ به خاطر عجز تخیل است عزیزم.  به خاطر درمانده بودن خیال باف ترین مغز ها، در نوشتن اینده ات که اکنون از آن دیگر فقط یک نقطه ی سیاه باقی مانده است.

تو چی می شدی دالی؟

آخ. که تو چیییی می شدی!

هراس بی هراس

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش 

از ابتذال شکننده تر بود.

 

هراسِ من -باری-

همه از مردن 

در سرزمینی ست

که مزدِ گورکن

از بهای آزادیِ آدمی

افزون باشد.

 

-احمد شاملو-

روزای روشن خداحافظ، سرزمین من خداحافظ

همه عزادار، سر به گریبون

مردا سر دار، زنا تو زندون

نه تو اسمون نه رو زمینیم

انگار که خوابیم، کابوس می بینیم

 

 

اینا یادت باشه، بشماااااار.

قسم می خورم. قسم. 

از هر قطره ی خونشان، 

از هر قطره ی خون نوید، 

از هر قطره ی خون پونه،

از هر قطره ی خون فاطمه،

لردلاسی هفت سر به جنگ شما می اید.

جهنم زاییده از زایگوما

زایگوما هم استخوان بی صفتی ست... از بی صفت ترین ها.

از خنده درد می گیرد،

ولی لاکونا هایش تا ابد پر از خاطرات سمی است.

هربار که بخندی، 

سم و زهر را به خونت آزاد می کند، زبانت مزه فلز می گیرد و در حالی که سعی می کنی لبخندت را باقدرت بالا نگاه داری، بند بند وجودت را می سوزاند.

نباید می خندیدیم عزیزم، نباید.

جالب است،

به خنده که می رسم تازه گریه کردن راحت می شود.

آتش سوزی در سروستان

به چشمان خودتان می رود،

دود این سرو ها که آتش می زنید...

علف

علف، گور را محو می کند

زمان، درد را

باد، رد پای رفتگان را..

- میخائیل شولوخف، شاملو -

پ.ن. و من خیلی علف دوست داشتم. یادت هست؟ همیشه به من می گفتی باید ببریم در علف ها بچرانیمت.

تراژدی در ۱۹ ثانیه

(صحنه، صفحه ایست معلق در میانه ی آسمان و زمین.)

{۱۷۶ نفر به صحنه رانده می شود، 

۱۹ ثانیه سکوت می کنند،

زمزمه می کنند،

به یاد می اورند،

از یاد می برند،

گریه می کنند،

فریاد می کشند،

می میرند.}

 

پ.ن. دلم می خواهد برایتان گریه کنم، گریه ام نمی آید.

کاش می شد بچه گربه می شدم، خودم را کلاف مو می کردم و به خودم می پیچیدم.

امروز برای یکی از همکلاسی هایم تعریفتان کردم. خیرات سرمان داشتیم به هم امید می دادیم که گور پدر جراحی!

فکر می کردم روزی که جرئت تعریفتان را برای فرد دوری مثل او پیدا کنم، یعنی موضوع تا حد خوبی حل شده است.

اشتباه فکر می کردم، حل نشده. هیچ چیز در مغزم حل نشده. فقط یادم رفته! 

نمی فهمم چه جور باقی ادم های دور و برم، آن نوزده ثانیه لعنتی را تصور می کنند ولی شب ها کابوسش نمی بینند. نمی فهمم. سه روز است، هرشب در هواپیمایی سقوط کرده ام.

دردتان مثل هرپس ویروسی ناشناخته و قهار در تک تک گانگلیون های عصبی ام ریشه دوانده. هر بار که یاداوری می کنم، بدنم پر از زهر و زخم شمشیر می شود.

کاریش نمی شود کرد، من محکومم. در عفونی خواندیم: هیچ دارویی جلوی عود هرپس ها را نمی گیرد. مبتلا که شدی، تا اخر عمر دست و پنجه می زنی.

 

قاصدک در دل من،

همه کورند و کرند،

دست بردار ازین در وطن خویش قریب.

که دروغی تو دروغ،

که فریبی تو فریب.

غریبی که خاک بود

شاید هم خاک

از این که عزیزانمان را با خود یکی کرده است

این چنین بوی خوبی می دهد.

 

-تورگوت اویار، فارسی سیامک تقی زاده-

 

پ.ن. تو برایم مثل لرز وسط مردادی. گرمای تابستان است و لرز می زنم. لرزی که نمی فهممش. 

گفتم؟ نگفتم. سه روز پیش باز قاطی کرده بودم. از آن قاطی ها که وقتی عکست را می بینم..‌ خب چون عکست را دیده بودم از قضا همراه با چهار تا سزارین. قبلا هم سزارین زیاد دیده بودم ولی چهار تا در یک ساعت ظرفیتم را رد کرد. زندگی می آمد و می رفت. به سرعت. بی اهمیت.

حالم از این کشمکش دائمی مرگ و زندگی به هم می خورد. حالم به هم می خورد که مادر خیکی نازا چه حرص بی مثالی می زد بلکه روزی بتواند یک بدبخت دیگر از ژن خودش را بیاورد توی این گه بازار! و دلم می خواست نوزاد ها را همان جا توی اتاق عمل راحت کنم. باورم می کنی؟ دلم می خواست جانشان را بگیرم. ساده از همان ابتدا تمامشان کنم. خلاص. تمام. عدم. نیستی. نابودی.

آن لحظه فقط،

حالم از مادر ها به هم می خورد، که رنج را تحمیل می کردند.

حالم از رزیدنت ها و اساتید به هم می خورد، که رنج را کمک می کردند و عصای رنج بودند.

و حالم از نوزاد ها بیشتر از همه به هم می خورد، که خود رنج بودند و رنج تر خواهند بود.

رفته بودم بالای سرش با خودم زمزمه می کردم، تو دیگر کدام دختر بدبختی خواهی شد؟ به خاطر یک تکه گوشت بدقواره که وسط پاهایت نیست، داس چه کسی سرت را خواهد برید؟ چه کسی اسیدت خواهد پاشید؟ چه کسی تجاوزت می کند؟ غیرت کدام نفهم تر از خودت خفه ات می کند؟ کدام موشک نشانه ات خواهد رفت؟ روی کدامین کوه سقوط می کنی؟ مثل احمق ها وقتی هم سن ما بشوی ماتیکت را به شوق چه کسی می مالی و فکر می کنی خوش بختی؟ های دخترک بدبخت. شاید هم یکی مثل من بشوی، بخواهی همه ی این ها را ببینی و هر روز صبرت را پیمانه بگیری و چرتکه بیندازی.

ارامش و نفهمی اش بیشتر از همه حالم را به هم زد. بدبخت، نفهم، و نحیف.

وق هایی که می زدند، عجیب پوچ بود. عجیب. 

با خودم فکر می کنم کاش استاژری که بالای سر من امده بود، دلش را داشت و از همان اول تمامش می کرد. کاش.

شرمسار نیستی؟

آدمی گاهی آن چنان دلتنگ کسی می شود،

که اگر او از این دلتنگی با خبر شود،

از نبودنش شرمسار خواهد شد.

-عزیز نسین-

 

حجم دلتنگی ام کافی ست برای شرمساری ات یا هنوز جا دارد؟

دردی یا که رنج؟

اندوهگین شدن در مقابل هر نوع از دست دادنی درد است. اندوه را حس کردن دردناک است اما اندوه را زندانی کردن و حس کردنش را به تعویق انداختن رنج است و این به تعویق انداختن برای هر فرد روشی شخصی و متفاوت دارد. 

 

و من آن قدر چشم هایم را به رویت بستم، که خودم هم نمی دانم دیگر چند چندیم. کور شده ام. رنج و درد و همه را سپرده ام دست باد.

ناخوش

و می دانی؟

نه. حالم خوش نیست. حالم هیچ خوش نیست.

حالم هیچ...

حالم هیچ...

احساس می کنم:

قلبم باسکولی ست،

کل دنیا را از آن اویخته اند.

 

 

می خواستی بروی ولی رفتن به تو نمی آمد

بحث مهاجرت و رفتن و فرار از ایران و افت شدید آی کیوی ننه من غریب های تلخک مجلس و هئیت دولت در حد عقب مانده های ذهنی و این ها بود که یادت افتادم. 

می خواستی بروی. همیشه فکرش را می کردم با کدامین پشتوانه، ولی زیاد سینه سپر کرده بودی و به من گفته بودی که می خواهی بروی. شاید در خیال بافی هایت، ولی باز هم بلند پرواز بودی. 

من آن زمان ها آدم ساختن و عشق ورزیدن و ابر های کومولوس و دوست داشتن مربا های مامان بزرگ و رفیق فابریک بازی و خاطره با دود و دم های ولیعصر و برج میلاد و کتاب شعر ورق زدن بودم. الان هیچ کدامش نیستم دیگر. همه را رایگان و پوچ دادم دست باد ببرد هر گوری که می خواهد بیندازد. اخرین کتاب شعری که ورق زدم را یادم نیست حتی. های گوشت را بیاور که بگویم دیگر حالم از شعر به هم می خورد اصلا.

واقعیت این است که نه خانواده مهم اند، نه فامیل، نه عشق و شادی و دوست و موست و این خرت و پرت های واهی و ضمایم. همه شان ارزانی خدا. اگر وجود دارد. از تو چه پنهان خودم هم دیگر برای خودم مهم نیستم زیاد. فقط می خواهم بروم با خیال راحت سرم را بگذارم در قبرستانی جهنم دره ای -هر کجا که ایران نباشد- و چشم هایم را ببندم و این قدری بشمارم تا عدد ها تمام شوند. می دانی شمارش عدد ها حتی مرز و جغرافیا دارد. رفتن از پنج هزار و سیصد و هفتاد و سه به پنج هزار و سیصد و هفتاد و چهار در برخی کشور ها مثل چشمک است ولی در ایران هر سیلابش خنجری ست مستقیم به ریه.

بشکن تانوس.

می روم عزیز. به جای هر دومان می روم.

و حتی تف هم نمی کنم توی روی ایران.

که تخم همه شان برچیده شود. 

 

In an octopus's garden in the shade

به تو فکر می کنم

زخمه های سینه ی یاکریم مادر

صبحگاهان

سخن هایی دارد به وسعت یک سقوط

مایونز و تلویزیون

خیلی وقت ها شتر از هندوستان یاد می کند و بعدش انگاری دست دیسموند تینی ست که کلیک می کند.

مثلا یک هفته قبل از هجده دی، که عکس عروسی پونه را با کیمیا می دیدیم و بعدش موشک لعنتی صبح هجدهم. من تا آن موقع ماه ها بود از پونه خبری نداشتم.

یا مثل اینکه برایت می نویسم که اجازه بده چون می خواهم فراموشت کنم و بعد دادگاه هم زدن دو سال گذشته سر می رسد. وقتی ماه هاست با خودم یکی به دو کرده و دیگر برایت چیزی ننوشته ام.

فکرش را بکن! خودم را از کل عالم و آدم بُرانده ام که دیگر هیچ خبر لعنتی ای به گوشم نخورد. می آیم بعد از قرنطینه ای طولانی، مرگ و شکلات زوساک را برایت می نویسم که تمامش کنم و شرش را بکنم. هم زمان زنگ می زنم به مامان تا برای سالاد سس مایونز بخرد.

 و توی تلویزیون سس مایونز فروشی، چشم های مادر توست که حتی جهنم هم از آن می ترسد.

این چه قدر اتفاقی ست؟ به راستی سرنوشت کاهوی سالاد بدین شکل غریبانه از دهن افتادن بود؟ که "مادر ف.د. را موقع خریدن سس توی تلویزیون دیدم."؟

تلویزیون وطنی ای که ما برای رضای خدا ماهی یک بار هم روشنش نمی کنیم؟

 

به نظرت دیسموند تینی آن پشت دارد چه غلطی می کند؟ ها؟ ته داستانمان کجاست؟ مگر نگفته بودم می خواهم فراموشت کنم؟ این چه کارزاری ست. لعنت به من. لعنت به هم زدن جنایت هاشان در دادگاه دو سال بعد. لعنت به سس مایونز.

 

می دانی؟ همه شان باید در شراره های قرمز  آتش چشم هایش بسوزند. ذوب شوند. استخوانشان وا بدهد. 

همه شان باید... باید! زجر گُل های همیشه تازه ی سنگ قبر را، تا آخرین نفس بو بکشند. همه شان!! این تنها چیزی ست که آرامم می کند.

 

که "من"...

"فرزندم"...

"حاصلِ همه ی زندگی م بوده.".

 

فهمیدی؟

"حاصل همه ی زندگی" ش بودی.

مرگ و شکلات

یک حقیقت کوچک

می میرید.

صادقانه بگویم، تمام تلاشم را می کنم تا با نشاط با این موضوع برخورد کنم، با این حال علی رغم همه ی تلاش های من، بیشتر مردم به دیده ی تردید به من نگاه می کنند. خواهش می کنم به من اعتماد کنید. قطعا من هم می توانم با نشاط باشم. من هم می توانم با شعور باشم؛ بساز و با اخلاق. فقط از من نخواهید با عاطفه باشم. من و عطوفت هیچ ربطی به هم نداریم.

مسئله این است که در لحظه ای که برای بردنتان می آیم، چیز ها چه رنگی دارند؟ 

خودم آسمان شکلاتی رنگ را دوست دارم. تیره. شکلاتی تیره. مردم می گویند این رنگ به من می خورد. خودم شخصا سعی می کنم از همه ی رنگ هایی که می بینم لذت ببرم. از همه طیف رنگی.حدود یک میلیارد طعم مختلف که می توان گفت هیچ کدام تکراری نیستند و یک آسمان برای آهسته مکیدن.

 

هر ساعت از روز می تواند هزاران رنگ مختلف داشته باشد. رنگ زرد موم. آبی با لکه های ابر. تیره و تار. به خاطر نوع کارم سعی می کنم به ابن نکات توجه کنم. فقط همین عوامل حواس پرتی هستند که باعث می شوند عقلم را از دست ندهم. مگر کسی برای جایگزینی ام پیدا می شود؟ البته که جواب منفی است.

به همین دلیل است که آگاهانه و عامدانه تصمیم گرفتم به جای تعطیلات، از عوامل حواس پرتی مختلف در حین کار استفاده کنم. نیازی به گفتن نیست که دائما به تعطیلات نیاز دارم، و به رنگ ها.

ولی شاید هنوز هم از خودتان بپرسید چرا باید به تعطیلات و استراحت نیاز داشته باشد؟ قصد دارد حواسش را از چه چیزی پرت کند؟

در این جا به نکته ی بعدی می رسیم.

به آدم های جامانده.

بازماندگان.

همان هایی که تاب دیدن شان را ندارم ولی خیلی اوقات ناچار می شوم این کار را بکنم.

چشمم عمدا دنبال رنگ هاست، چون می خواهم به آن ها فکر نکنم ولی هرازچندگاهی با کسی رو به رو می شوم که جا مانده است و در میان پازلی از رویارویی با حقیقت، نا امیدی و غافلگیری فرو می ریزد. این ها قلب هایشان سوراخ است و ریه هایشان خسته و کوفته.

این خودش مرا یاد موضوعی می اندازد که می خواهم امشب برای شما تعریف کنم؛ یا امروز یا... هر ساعت و هر رنگی... این داستان یکی از همان هایی است که همیشه در زمره ی بازماندگان هستند و در کار به جا ماندگی خبره اند.

در واقع داستان کوتاهی است که موضوعات مختلفی دارد، ازجمله:

  • یک دختر
  • تعدادی کلمه
  • یک هواپیما
  • کوه دنا
  • اسم مستعار اولین گوسفند شبیه سازی شده
  • تعدادی ایرانی بدبخت و فلک زده
  • و مقادیر زیادی جنایت و کثافت

ژوزف را بعد از آن فاجعه، هر روز دیدم.